داستانهای خواندنی
شنیدن قرآن
ابوبکر وراق فرزندش را به مدرسه فرستاد . روزی فرزندش را دید که می گرید و رنگش متغیر شده است ، گفت : چه اتفاقی افتاده که حالت دگرگون شده است ؟
گفت : استاد به من آیه ای آموخت که به خاطر آن اینچنین شدم .
پدر گفت : آن آیه کدام است ؟
گفت : قول خداوند درباره ی قیامت «روزیکه کودکان را پیر گرداند »(مزمل )
پس کودک از ترس آن آیه بیمار شد و مرد
پدرش بر سر قبر فرزندش می گریست و می گفت : ای وراق فرزند تو یک آیه شنید و چنین شد که جان داد ، تو چند سال است که قر آن ختم می کنی و در تو هیچ اثر نمی کند .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 21:40 توسط صمصامی
|
بت در بغل و به سجده پیشانی ما