آيه و ترجمه

و لا تقتلوا اولدكم خشية املق نحن نرزقهم و اياكم ان قتلهم كان خطا كبيرا (31)

و لا تقربوا الزنى انه كان فحشة و ساء سبيلا (32)

و لا تـقـتـلوا النـفـس التـى حـرم الله الا بـالحـق و مـن قـتـل مـظـلومـا فـقـد جـعـلنـا لوليـه سـلطـانـا فـلا يـسـرف فـى القتل انه كان منصورا (33)

و لا تـقـربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده و اوفوا بالعهدان العهد كان مسولا (34)

و اوفوا الكيل اذا كلتم و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاويلا (35)

31 - و فـرزنـدانـتان را از ترس فقر به قتل نرسانيد، ما آنها و شما را روزى مى دهيم ، مسلما قتل آنها گناه بزرگى است .

32 - و نزديك زنا نشويد كه كار بسيار زشت و بد راهى است .

33 - و كـسـى را كـه خـداونـد خـونـش را حـرام شـمـرده بـه قتل نرسانيد، جز به حق ، و آن

كـس كـه مـظـلوم كـشـتـه شـده بـراى وليـش سـلطـه (حـق قـصـاص ) قـرار داديـم ، امـا در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است .

34 - و بـه مـال يـتـيـم - جـز بـه طـريـقـى كه بهترين طريق است - نزديك نشويد تا به سـرحـد بـلوغ بـرسـد، و بـه عـهـد (خـود) وفـا كـنـيـد كـه از عـهـد سـؤ ال مى شود.

35 - و بـه هـنـگامى كه پيمانه مى كنيد حق پيمانه را ادا نمائيد و با ترازوى درست وزن كنيد اين براى شما بهتر و عاقبتش نيكوتر است .

تفسير:

شش حكم مهم

در تـعـقـيـب بـخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد آيات مورد بحث به بـخـش ديـگـرى از ايـن احكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن 5 آيه با عباراتى كوتاه اما پرمعنى و دلنشين شرح مى دهد.

نـخـسـت بـه يـك عـمـل زشـت جـاهـلى كـه از فـجـيـعترين گناهان بود اشاره كرده مى گويد: (فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد) (و لا تقتلوا اولادكم خشية املاق ).

روزى آنـهـا بـر شـما نيست ، (آنها و شما را ما روزى مى دهيم ) (نحن نرزقهم و اياكم ): (چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست ) (ان قتلهم كان خطا كبيرا).

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدر سخت و ناراحت كـنـنـده بـوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانائى اقتصادى به قتل مى رساندند.

در ايـنـكه عرب جاهلى آيا فقط دختران را به زير خاك پنهان مى كرد، و يا پسران را نيز از ترس فقر به قتل مى رساند در ميان مفسران گفتگو است .

بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ايـنـهـا هـمـه اشـاره بـه زنـده بـه گور كردن دختران است كه به دو دليـل ايـن كـار را انـجـام مى دادند يكى اينكه مبادا در آينده در جنگها به اسارت دشمنان در آيـنـد نـوامـيس آنان به چنگال بيگانه بيفتد!! ديگر اينكه فشار فقر و عدم توانائى بر تـامـيـن هـزيـنـه زنـدگى آنها سبب قتلشان مى شد، چرا كه دختر در آن جامعه توليد كننده نبوده بلكه غالبا مصرف كننده محسوب مى شد.

درسـت اسـت كـه پـسـران نـيز در آغاز عمر مصرف كننده بودند ولى عرب جاهلى هميشه به پسران به عنوان يك سرمايه مهم مى نگريست و حاضر به از دست دادن آنها نبود.

بـعـضـى ديـگـر عـقيده دارند كه آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعى كه به پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود و اين اختصاص به دختران داشت ، و نوعى ديگر كه از تـرس فـقـر صـورت مـى گـرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمى كرد.

ظـاهـر تـعبير آيه كه ضمير جمع مذكر در آن به كار رفته (قتلهم ) مى تواند دليلى بر ايـن نـظـر بـوده بـاشـد، زيـرا اطـلاق جمع مذكر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبيات عرب ممكن است ولى براى خصوص دختران بعيد به نظر مى رسد.

امـا ايـنكه گفته شد پسران قادر بر توليد بودند و سرمايه اى محسوب مى شدند كاملا صـحـيـح اسـت ، ولى ايـن در صـورتـى اسـت كـه توانائى بر هزينه آنها در كوتاه مدت داشـتـه بـاشـنـد، در حـالى كـه گـاهى آنقدر در فشار بودند كه حتى توانائى بر اداره زنـدگـى آنـهـا در كـوتـاه مـدت هـم نـداشـتـنـد (و بـه هـمـيـن دليل تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد).

بـه هـر حال اين يك تو هم بيش نبود كه روزى دهنده فرزندان پدر و مادرند، خداوند اعلام مـى كـنـد كـه ايـن پـندار شيطانى را از سر بدر كنند و به تلاش و كوشش هر چه بيشتر برخيزند، خدا هم كمك نموده ، زندگى آنها را اداره مى كند.

قابل توجه اينكه ما از اين جنايت زشت و ننگين وحشت مى كنيم ، در حالى

كه همين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقى ترين جوامع انجام گـيـرد، و آن اقـدام بـه سـقـط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جـمـعـيت و كمبودهاى اقتصادى است (براى توضيح بيشتر به تفسير آيه 151 سوره انعام جلد 6 تفسير نمونه صفحه 33 مراجعه فرمائيد).

تـعـبير به (خشية املاق ) نيز اشاره لطيفى به نفى اين پندار شيطانى است ، در واقع مى گويد اين تنها يك ترس است كه شما را به اين خيانت بزرگ تشويق مى كند، نه يك واقـعـيـت . ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت كـه جـمـله كـان خطا كبيرا با توجه به اينكه كان فـعـل مـاضـى اسـت اشـاره و تـاكـيـد بـر ايـن مـوضـوع اسـت كـه قتل فرزندان گناهى است بزرگ كه از قديم در ميان انسانها شناخته شده ، و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد، لذا مخصوص به عصر و زمانى نيست .

2ـ گـنـاه بـزرگ ديـگـرى كـه آيـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى كـنـد مـسـاله زنـا و عـمـل مـنـافـى عـفـت اسـت مـى گـويـد: (نـزديـك زنـا نـشـويـد چـرا كـه عـمـل بـسـيـار زشـتى است و راه و روش بدى است ) (و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا).

در اين بيان كوتاه به سه نكته اشاره شده .

الف - نـمـى گـويـد زنـا نـكـنـيـد، بـلكـه مـى گـويـد بـه ايـن عـمـل شـرم آور نزديك نشويد، اين تعبير علاوه بر تاكيدى كه در عمق آن نسبت به خود اين عـمـل نـهـفته شده ، اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد كه انـسـان را تـدريـجـا به آن نزديك مى كند، چشمچرانى يكى از مقدمات آن است ، برهنگى و بى حجابى مقدمه ديگر، كتابهاى بدآموز و (فيلمهاى آلوده ) و (نشريات فاسد) و (كانونهاى فساد) هر يك مقدمه اى براى اين كار محسوب مى شود.

هـمـچـنـيـن خـلوت بـا اجـنـبـيـه (يـعـنـى بـودن مـرد و زن نـامـحـرم در يـك مكان خالى و تنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است .

بـالاخـره تـرك ازدواج بـراى جـوانـان ، و سـخـتـگـيـريـهـاى بـى دليـل طـرفـيـن در ايـن زمينه ، همه از عوامل (قرب به زنا) است كه در آيه فوق با يك جمله كوتاه همه آنها را نهى مى كند، و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است .

ب - جـمـله (انـه كـان فـاحـشـة ) كـه مـشـتـمـل بـر سـه تـاكـيـد اسـت (ان و اسـتـفـاده از فعل ماضى و تعبير به فاحشه ) عظمت اين گناه آشكار را آشكارتر مى كند.

ج - جـمـله (سـاء سـبـيـلا) (راه زنـا بـد راهـى اسـت ) بـيـانـگـر ايـن واقـعـيت است كه اين عمل راهى به مفاسد ديگر در جامعه مى گشايد.

فلسفه تحريم زنا

1 - پـيـدايـش هـرج و مـرج در نـظـام خـانـواده ، و از ميان رفتن رابطه فرزندان و پدران ، رابـطـهـاى كـه وجـودش نـه تـنـهـا سـبـب شـنـاخـت اجـتـمـاعـى اسـت ، بـلكـه مـوجـب حـمـايـت كـامـل از فـرزنـدان مـى گـردد، و پـايـه هـاى مـحـبـتـى را كـه در تـمـام طول عمر سبب ادامه اين حمايت است مى گذارد.

خـلاصه ، در جامعه اى كه فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كـه بـر پـايـه روابـط خـانـوادگـى بـنـيـان شـده سـخـت دچـار تزلزل مى گردد.

بـراى پـى بـردن بـه اهـميت اين موضوع كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم كه چنانچه زنـا در كـل جـامـعه انسانى مجاز گردد و ازدواج برچيده شود، فرزندان بى هويتى كه در چـنـيـن شـرائطـى متولد شوند تحت پوشش حمايت كسى نيستند، نه در آغاز تولد و نه به هنگام بزرگ شدن .

از ايـن گـذشـتـه از عنصر محبت كه نقش تعيين كننده اى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد مـحـروم مـى شـونـد، و جـامـعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى تواءم با خشونت در همه ابعاد، تبديل مى گردد.

2 - ايـن عـمـل نـنـگـين سبب انواع برخوردها و كشمكشهاى فردى و اجتماعى در ميان هوسبازان اسـت ، داسـتـانـهـائى را كـه بـعـضـى از چـگـونـگـى وضـع داخـل مـحـله هـاى بـدنام و مراكز فساد نقل كرده و نوشته اند به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه در كنار انحرافات جنسى بدترين جنايات رخ مى دهد.

3 - تـجـربـه نـشـان داده و عـلم ثـابـت كـرده اسـت كـه ايـن عـمـل بـاعـث اشاعه انواع بيماريها است و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثـار آن امـروز فـراهـم كـرده انـد بـاز آمار نشان مى دهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مى دهند.

4 - ايـن عـمـل غـالبـا سـبـب سـقـوط جـنـيـن و كـشـتـن فـرزنـدان و قـطـع نسل مى گردد، چرا كه چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اينگونه فرزندان نيستند، و اصـولا وجـود فـرزنـد مـانـع بـزرگـى بـر سـر راه ادامـه اعمال شوم آنان مى باشد، لذا هميشه سعى مى كنند آنها را از ميان ببرند.

و ايـن فـرضـيـه كـاملا موهوم كه مى توان اينگونه فرزندان را در مؤ سساتى زير نظر دولتها جمع آورى كرد شكستش در عمل روشن شده ، و ثابت گرديده كه پرورش فرزندان بـى پـدر و مـادر بـه ايـن صـورت چـقـدر مـشـكـلات دارد، و تـازه مـحـصـول بسيار نامرغوبى است ، فرزندانى سنگدل : جنايتكار بى شخصيت و فاقد همه چيز!

5 - نـبـايـد فـرامـوش كرد كه هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غريزه جنسى نيست ، بلكه اشـتـراك در تـشكيل زندگى و انس روحى و آرامش فكرى ، و تربيت فرزندان و همكارى در هـمـه شـئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم زنان هيچيك از اينها امكان پذير نيست .

امـام عـلى بـن ابـى طـالب (عـليـه السـلام ) در حديثى مى گويد: از پيامبر شنيدم چنين مى فرمود:

فى الزنا ست خصال : ثلث فى الدنيا و ثلث فى الاخرة :

فاما اللواتى فى الدنيا فيذهب بنور الوجه ، و يقطع الرزق ، و يسرع

الفناء.

و امـا اللواتـى فـى الاخـرة فـغـضـب الرب و سـوء الحـسـاب و الدخول فى النار - او الخلود فى النار -:

در زنا شش اثر سوء است ، سه قسمت آن در دنيا و سه قسمت آن در آخرت است .

امـا آنـهـا كـه در دنـيـا است يكى اين است كه صفا و نورانيت را از انسان مى گيرد روزى را قطع مى كند، و تسريع در نابودى انسانها مى كند.

و امـا آن سـه كـه در آخـرت اسـت غـضـب پـروردگـار، سـخـتـى حـسـاب و دخول - يا خلود - در آتش دوزخ است .

3 - حـكـم ديـگـر كـه آيـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى كـنـد احـتـرام خون انسانها و حرمت شديد قـتـل نـفـس اسـت مـى گـويـد: (كـسـى كـه خـداونـد خـونـش را حـرام كـرده اسـت بـه قتل نرسانيد مگر آنجا كه به حق باشد) (و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ).

احـتـرام خـون انـسـانـهـا و حـرمـت قـتـل نفس از مسائلى است كه همه شرايع آسمانى و قوانين بـشـرى در آن مـتـفـقـنـد، و آن را يـكـى از بـزرگترين گناهان مى شمرند، ولى اسلام اهميت بيشترى به اين مساله داده است تا آنجا كه قتل يك انسان را همانند كشتن همه انسانها شمرده اسـت : مـن قـتـل نـفـسـا بـغـيـر نـفـس او فـسـاد فـى الارض فـكـانـمـا قتل الناس جميعا (سوره مائده آيه 32).

و حتى از بعضى از آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه مجازات خلود در آتش كه مخصوص كـفـار اسـت بـراى قـاتـل تـعـيـيـن شـده كـه سـابـقـا گـفـتـيـم مـمـكـن اسـت ايـن تـعـبـيـر دليـل آن بـاشـد كـه افـرادى كه دستشان به خون بى گناهان آلوده مى شود با ايمان از دنيا نخواهند رفت ! و من قتل مؤ منا متعمدا فجزاؤ ه جهنم خالدا

فيها (سوره نساء آيه 93).

حـتـى در اسـلام بـراى كـسانى كه اسلحه به روى مردم بكشند مجازات سنگينى به عنوان (مـحـارب ) تـعـيـيـن شـده اسـت كـه شـرح آن در كـتـب فـقـهـى آمـده و مـا در ذيل آيه 33 سوره مائده به آن اشاره كرديم .

نه تنها قتل نفس بلكه كمترين و كوچكترين آزار يك انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى تـوان بـا اطـمـيـنـان گـفـت ايـنـهـمـه احـتـرام كـه اسـلام بـراى خـون و جـان و حـيـثـيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.

ولى درسـت بـه همين دليل مواردى پيش مى آيد كه احترام خون برداشته مى شود، و اين در مـورد كـسـانـى اسـت كه مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده اند، لذا در آيه فوق بعد از ذكـر يـك اصـل كلى در زمينه حرمت قتل نفس بلا فاصله با جمله (الا بالحق ) اين گونه افراد را استثناء مى كند.

در حـديـث مـعـروفـى از پـيـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـيم : لا يـحـل دم امـرء مـسـلم يـشـهـد ان لا اله الا الله و ان مـحـمـدا رسـول الله الا بـاحـدى الثـلاث : النـفس بالنفس ، و الزانى المحصن ، و التارك لدينه المـفارق للجماعة : (خون هيچ مسلمان كه شهادت به وحدانيت خدا و نبوت پيامبر اسلام مى دهـد حـلال نـيست مگر سه گروه : قاتل ، زانى محصن ، و آن كس كه دين خود را رها كند و از جماعت مسلمين بيرون رود.

امـا قـاتـل كـه تـكـليـفش روشن است و در قصاص او حيات جامعه و تامين امنيت نفوس است ، و اگـر حـق قصاص به اولياى مقتول داده نشود قاتلان جسور و جرى مى شوند و امنيت جامعه مختل مى گردد.

و اما زانى محصن قتل او در برابر يكى از زشتترين گناهان است كه با خون برابرى مى كند.

و قـتـل مرتد جلو هرج و مرج را در جامعه اسلامى مى گيرد، و همانگونه كه قبلا گفته ايم ايـن حـكـم يـك حـكـم سـيـاسـى بـراى حـفـظ نـظـام اجـتـمـاعـى در مـقـابـل امـورى اسـت كـه نـه تـنـهـا امـنـيـت اجـتـمـاعـى بـلكـه اصل نظام اسلام را تهديد مى كند.

اصولا اسلام كسى را مجبور به پذيرش اين آئين نمى كند، بلكه برخورد آن با پيروان آئيـن هـاى ديگر تنها يك برخورد منطقى توام با بحث آزاد است ، ولى اگر كسى اسلام را بـا مـيل خود پذيرفت و جزء جامعه اسلامى شد، و طبعا از اسرار مسلمين آگاه گرديد، سپس تـصـمـيـم گـرفـت از ايـن آئيـن بـازگـردد و عـمـلا اسـاس نـظـام را تـضـعـيـف كـنـد و تـزلزل در اركـان جـامـعـه اسـلامـى ايـجـاد نـمـايـد مـسـلمـا ايـن كـار قابل تحمل نيست و با شرائطى كه در فقه اسلامى آمده است حكم آن اعدام است .

البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نيست ، بلكه غير مسلمانانى كه بـا مـسـلمـيـن سـر جـنـگ نـدارنـد و در يـك زنـدگـى مـسالمت آميز با آنها بسر ميبرند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع .

سـپس به حق قصاص كه براى اولياى دم ثابت است اشاره كرده ، مى گويد: (كسى كه مـظـلوم كـشـتـه شـود بـراى ولى او سـلطـه قـرار داديـم ) (سـلطـه قـصـاص قاتل ) (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا).

امـا در عـيـن حـال (او نـبـايـد بـيـش از حـق خـود مـطـالبـه كـنـد و در قـتـل اسـراف نـمـايـد چـرا كـه او مـورد حـمـايـت اسـت ) (فـلا يـسـرف فـى القـتـل انـه كان منصورا). آرى اولياى مقتول مادام كه در مرز اسلام گام برميدارند و از حد خود تجاوز نكرده اند مورد نصرت الهى هستند.

اين جمله اشاره به اعمالى كه در زمان جاهليت بود، و در امروز نيز گاهى

صـورت مـى گـيـرد كـه احـيـانـا در بـرابـر كـشـتـه شـدن يـك نـفـر از يـك قـبـيـله ، قـبيله مقتول خونهاى زيادى را مى ريزند.

و يـا ايـنـكـه در بـرابـر كـشـتـه شـدن يكنفر افراد بى گناه و بى دفاع ديگرى غير از قـاتـل را بـه قـتـل مـى رسـانـنـد، چـنـانـكـه در رسوم عصر جاهليت مى خوانيم هر گاه فرد سـرشـنـاسـى از قـبـيـلهـاى كـشـتـه مـى شـد قـبـيـله مـقـتـول بـه كـشـتـن قـاتـل قـانـع نـبـود، بـلكه لازم بود رئيس قبيله قاتل و يا فرد سرشناس ديگرى را به قتل برسانند هر چند هيچگونه شركتى در قتل نكرده باشد.

در عصر ما نيز گاهى جناياتى رخ مى دهد كه روى جانيان عصر جاهليت را سفيد مى كند و ما شـاهـد ايـن گـونـه صـحـنـه هـا مـخـصـوصـا از نـاحـيـه اسـرائيـل غـاصـب هـستيم كه هر گاه يك جنگجوى فلسطينى سربازى از آنها را بكشد بلا فـاصله بمبهاى خود را بر سر زنان و كودكان فلسطينى فرومى ريزند و گاه دهها نفر انسان بى دفاع و بى گناه را در برابر يك نفر به خاك و خون مى كشند.

عـيـن هـمـين معنى را در جنگ تحميلى كه مزدوران بعث امروز بر ضد كشور اسلامى ما به راه انداخته اند مشاهده مى كنيم باشد كه تاريخ آينده در اين زمينه قضاوت كند.

مـسـاله رعـايـت عدالت حتى در مورد قاتل در آن حد و پايه است كه در وصاياى امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: يا بنى عبد المطلب لا الفينكم تخوضون دماء المـسـلمـيـن خـوضا تقولون قتل امير المؤ منين ، الا لاتقتلن بى الاقاتلى ، انظروا اذا انامت من ضـربـتـه هـذه فـاضـربـوه ، ضـربـة بـضـربـة ، و لا تـمـثـلوا بـالرجـل : (اى فـرزنـدان عبد المطلب ! مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطه ور شويد و بگوئيد امير مؤ منان كشته شد، و به بهانه آن خونهائى بريزيد، آگاه باشيد تنها قاتل من ( عبد الرحمن بن ملجم مرادى ) كشته خواهد شد،

درسـت دقـت كـنـيـد هـنگامى كه من از اين ضربهاى كه او بر من زده است شهيد شوم تنها يك ضربه كارى بر او بزنيد و بعد از كشتنش بدن او را مثله نكنيد).

آيـه بـعـد چـهـارمـيـن دسـتـور از ايـن سـلسـله احـكـام را شـرح مـى دهـد نـخـست به اهميت حفظ مـال يـتـيـمـان پـرداخـتـه و بـا لحـنـى بـه آنـچـه در مـورد عـمـل مـنـافـى عـفـت در آيـات قـبـل گـذشـت مـى گـويـد: (بـه اموال يتيمان نزديك نشويد) (و لا تقربوا مال اليتيم ).

نه تنها اموال يتيمان را نخوريد بلكه حتى حريم آن را كاملا محترم بشماريد.

ولى از آنـجـا كـه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه هاى منفى مى نگرند، و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلا فاصله استثناء روشنى براى اين حكم ذكر كرده مى گويد: مگر به طريقى كه بهترين طرق است (الا بالتى هى احسن ).

طـبـق ايـن تـعـبـيـر جـامـع و رسـا، هـر گـونـه تـصـرفـى در امـوال يـتـيـمـان كـه بـه مـنـظور حفظ، اصلاح ، تكثير و اضافه بوده باشد، و جهات لازم براى پيشگيرى از هدر رفتن اين اموال در نظر گرفته شود مجاز است ، بلكه خدمتى است آشكار به يتيمان كه قادر بر حفظ مصالح خويشتن نيستند.

البته اين وضع (تا زمانى ادامه دارد كه به حد رشد فكرى و اقتصادى برسد آنگونه كـه قـرآن در ادامـه آيـه مـورد بحث از آن ياد مى كند تا زمانى كه به حد قدرت برسد) (حتى يبلغ اشده ).

اشد از ماده شد (بر وزن جد) به معنى گره محكم است ،

سـپـس تـوسـعـه يـافـتـه و به هر گونه استحكام جسمانى و روحانى گفته شده است ، و منظور از اشد در اينجا رسيدن به حد بلوغ است ، ولى بلوغ جسمانى در اينجا كافى نيست ، بـلكـه بـايـد بـلوغ فـكـرى و اقـتـصـادى نـيـز بـاشـد، بـه گـونهاى كه يتيم بتواند امـوال خـود را حـفـظ و نـگـهـدارى كـند و انتخاب اين تعبير براى همين منظور است كه البته بايد از طريق آزمايش قطعى مشخص گردد.

بـدون شـك در هـر جـامـعـه اى بـر اثـر حوادث گوناگون ايتامى وجود دارند كه ملاحظات انـسـانـى و هر حساب ديگر ايجاب مى كند كه اين يتيمان در تمام جهات زير پوشش حمايت خيرخواهان جامعه قرار گيرند، به همين دليل اسلام به اين مساله فوق العاده اهميت داده است كـه بـخشى از آن را در ذيل آيه 2 سوره نساء آورديم (به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 249 مراجعه فرمائيد).

چـيـزى كـه در ايـنـجـا بـايـد اضـافـه كـنـيم اين است : در بعضى از روايات يتيم در معنى وسيعترى استعمال شده و به كسانى كه از امام و پيشواى خود جدا شده اند و صداى حق به گـوش آنـهـا نـمـى رسـد يـتـيـم اطلاق گرديده است ، و اين يكنوع توسعه در مفهوم يتيم و استفاده معنوى از يك حكم مادى است .

5 - سپس به مساله وفاى به عهد پرداخته مى گويد: (به عهد خود وفا كنيد چرا كه از وفاى به عهد سؤ ال كرده مى شود) (و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسولا).

بـسـيـارى از روابـط اجـتـمـاعـى و خـطـوط نـظـام اقـتـصـادى و مسائل سياسى همگى بر محور عهدها و پيمانها دور مى زند كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شـود و سـرمـايـه اعـتـمـاد از بين برود به زودى نظام اجتماع فرو مى ريزد و هرج و مرج وحـشـتـنـاكـى بر آن حاكم مى شود، به همين دليل در آيات قرآن تاكيد فراوان روى مساله وفاى به عهد شده است .

عهد و پيمان معنى وسيعى دارد كه هم شامل عهدهاى خصوصى در ميان افراد

در رابـطـه بـا مـسـائل اقـتـصـادى و كـسـب و كـار و زنـاشـوئى و امـثـال آن مـى گـردد، و هـم شـامـل عهد و پيمانهائى كه در ميان ملتها و حكومتها برقرار مى گـردد، و از آن بـالاتـر شامل پيمانهاى الهى و رهبران آسمانى نسبت به امتها و امتها نسبت به آنها نيز مى شود.

آخـريـن حـكم در آخرين آيه مورد بحث در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مـردم و مـبـارزه بـا كـم فـروشـى اسـت مـى فـرمايد: (هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى سنجيد حق آن را اداء كنيد) (و اوفوا الكيل اذا كلتم ).

(و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم وزن كنيد) (وزنوا بالقسطاس المستقيم ).

(چرا كه اين كار به سود شما است ، و عاقبت و سرانجامش از همه بهتر است ) (ذلك خير و احسن تاءويلا).

نكته ها:

زيان كم فروشى

نخستين نكته اى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه در قرآن مجيد كرارا روى مـسـاله مـبارزه با كم فروشى و تقلب در وزن و پيمانه تكيه و تاكيد شده است ، در يـك جـا رعـايـت اين نظم را در رديف نظام آفرينش در پهنه جهان هستى گذارده مى گويد: و السماء رفعها و وضع الميزان ان لا تطغوا فى الميزان : (خداوند آسمان را برافراشت و ميزان و حساب در همه چيز گذاشت ، تا شما

در وزن و حساب تعدى و طغيان نكنيد) (سوره رحمن آيه 7 و 8).

اشـاره بـه ايـنكه مساله رعايت عدالت در كيل و وزن مساءله كوچك و كم اهميتى نيست ، بلكه جزئى از اصل عدالت و نظم است كه حاكم بر سراسر هستى است .

در جـائى ديـگـر بـا لحـنـى شـديـد و تـهـديـدآمـيـز مـى گـويـد: ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون ، و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون ، ا لا يـظـن اولئك انـهـم مـبـعـوثـون ليوم عظيم : (واى بر كم فروشان ! آنها كه به هنگام خـريـد، حـق خـود را بـطـور كـامـل مـى گـيـرنـد، و بـه هـنـگـام فـروش از كـيـل و وزن كم مى گذارند، آيا آنها گمان نمى كنند كه در روز عظيمى برانگيخته خواهند شد، روز رستاخيز در دادگاه عدل خدا) (سوره مطففين آيات 1 - 4).

حـتـى در حـالات بعضى از پيامبران در قرآن مجيد مى خوانيم كه لبه تيز مبارزه آنها بعد از مـسـاله شرك متوجه كم فروشى بود، و سرانجام آن قوم ستمگر اعتنائى نكردند و به عـذاب شـديـد الهـى گـرفـتـار و نـابود شدند (به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 249 ذيل آيه 85 سوره اعراف پيرامون رسالت شعيب در مدين مراجعه فرمائيد).

اصـولا حـق و عـدالت و نـظـم و حـسـاب در هـمـه چـيـز و هـمـه جـا يـك اصـل اسـاسـى و حـيـاتـى اسـت ، و هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم اصـلى اسـت كـه بـر كـل عـالم هـسـتـى حـكـومـت مـى كـنـد، بـنـابـرايـن هـر گـونـه انـحـراف از ايـن اصـل ، خـطـرنـاك و بد عاقبت است ، مخصوصا كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را كه ركـن مـهـم مـبـادلات اسـت از بـيـن مـى برد، و نظام اقتصادى را به هم مى ريزد. بسيار جاى تـاسـف اسـت كـه گـاه مـى بـيـنـيـم غـيـر مـسـلمـانـان در رعـايـت ايـن اصـل از بـعـضـى از مـسـلمانان وظيفه ناشناس ، پيشقدمترند، و سعى مى كنند اجناسشان را درست با همان وزن و پيمانهاى كه روى آن نوشته اند بى كم و كاست به بازارهاى

جهان بفرستند و اعتماد ديگران را از اين راه جلب كنند.

آرى آنها مى دانند كه اگر انسان اهل دنيا هم باشد راهش همين است كه در معامله خيانت نكند.

اين موضوع نيز قابل تـوجـه است كه از نظر حقوقى كم فروشان ضامن و بدهكار در برابر خريداران هستند و لذا توبه آنها جز به اداى حقوقى را كه غصب كرده اند ممكن نيست ، حتى اگر صاحبانش را نشناسند بايد معادل آن را به عنوان رد مظالم از طرف صاحبان اصلى به مستمندان بدهند.

2 - نـكـتـه ديگر اينكه گاهى مساله كم فروشى تعميم داده مى شود به گونه اى كه هر نوع كم كارى و كوتاهى در انجام وظائف را شامل مى شود، به اين ترتيب كارگرى كه از كـار خـود كم مى گذارد، آموزگار و استادى كه درست درس نمى دهد كارمندى كه به موقع سـر كـار خـود حـاضـر نـمـى شـود و دلسـوزى لازم را نـمـى كـنـد، هـمـه مشمول اين حكمند و در عواقب آن سهيمند.

البـتـه الفـاظ آيـاتـى كـه در بـالا گـفـتـه شـد مـسـتـقـيـمـا شـامـل ايـن تـعميم نيست ، بلكه يك توسعه عقلى است ولى تعبيرى كه در سوره (الرحمن ) خـوانـديـم : و السـماء رفعها و وضع الميزان الا تطغوا فى الميزان اشاره اى به اين تعميم دارد.

3 - (قسطاس ) به كسر قاف و ضم آن (بر وزن مقياس و گاهى هم بر وزن قرآن نيز اسـتـعـمال شده ) به معنى ترازو است ، بعضى آن را كلمه اى رومى ، و بعضى عربى مى دانـنـد، و گـاهـى گـفـتـه مـى شـود در اصـل مـركـب از دو كـلمـه (قـسـط) بـه مـعـنـى عـدل و (طـاس ) به معنى كفه ترازو است ، و بعضى گفته اند (قسطاس ) ترازوى بزرگ است در حالى كه (ميزان ) به ترازوهاى كوچك هم گفته مى شود.

بـه هـر حال قسطاس مستقيم ترازوى صحيح و سالمى است كه عادلانه وزن كند، بى كم و كاست !.

جـالب ايـنـكـه در روايـتى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين كلمه مى خوانيم : هو الميزان الذى له لسان : (قسطاس ترازوئى است كه زبانه دارد).

اشاره به اينكه ترازوهاى بدون زبانه حركات كفه ها را به طور دقيق نشان نمى دهد، اما هنگامى كه ترازو زبانه داشته باشد كمترين حركات كفه ها روى زبانه منعكس مى شود، و عدالت كاملا رعايت مى گردد.

آيه و ترجمه

و ات ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل و لا تبذر تبذيرا (26)

ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين و كان الشيطان لربه كفورا (27)

و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـك تـرجـوهـا فقل لهم قولا ميسورا (28)

و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا (29)

ان ربك يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا (30)

26 - و حـق نـزديـكـان را بـپـرداز و (هـمچنين ) مستمند و وامانده در راه را، و هرگز اسراف و تبذير مكن .

27 - چرا كه تبذيركنندگان برادران شياطينند، و شيطان كفران (نعمتهاى ) پروردگارش كرد

28 - و هـر گـاه از آنـهـا (يـعنى مستمندان ) روى برتابى و انتظار رحمت پروردگارت را داشته

بـاشـى (تـا گـشـايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى ) با گفتار نرم و آميخته لطف با آنها سخن بگو.

29 - هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حد آنرا مگشا تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرو مانى .

30 - پـروردگـارت روزى را بـراى هـر كـس بـخواهد گشاده يا تنگ مى دارد، او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست .

تفسير:

رعايت اعتدال در انفاق و بخشش .

در ايـن آيـات فـصـل ديـگـرى از سـلسـله احـكـام اصـولى اسـلام را در رابـطـه با اداى حق خويشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان ، و همچنين انفاق را بطور كلى ، دور از هر گونه اسراف و تبذير بيان مى كند.

نـخـست مى گويد: (حق ذى القربى و نزديكان را به آنها بده ) (و آت ذا القربى حقه ).

(و هـمـچـنـيـن مـسـتـمـنـدان و در راه مـانـدگـان را) (والمـسـكـيـن و ابـن السبيل ):

در عين حال (هرگز دست به تبذير نيالاى ) (و لا تبذر تبذيرا).

(تـبـذيـر) در اصـل از مـاده (بـذر) و بـه مـعنى پاشيدن دانه مى آيد، منتها اين كلمه مـخـصـوص مـواردى است كه انسان اموال خود را به صورت غير منطقى و فساد، مصرف مى كند، و معادل آن در فارسى امروز (ريخت و پاش ) است .

و بـه تـعـبـيـر ديـگر تبذير آنست كه مال در غير موردش مصرف شود هر چند كم باشد، و اگر در موردش صرف شود تبذير نيست هر چند زياد باشد.

چـنـانـكـه در تـفـسـيـر عـيـاشـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم : كـه در ذيـل ايـن آيه در پاسخ سؤ ال كننده اى فرمود: من انفق شيئا فى غير طاعة الله فهو مبذر و من انفق فى سبيل الله فهو مقتصد: (كسى كه در غير راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق كند، تبذير كننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند ميانه رو

اسـت ) و نـيـز از آنـحـضـرت نـقـل شـده كـه روزى دسـتور داد رطب براى خوردن حاضران بـيـاورند، بعضى رطب را مى خوردند و هسته آنرا به دور مى افكندند، فرمود: (اين كار را نكنيد كه اين تبذير است و خدا فساد را دوست نمى دارد).

دقـت در مـسـاله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) از راهـى عـبـور مـى كـرد، يـكـى از يـارانـش بـنـام سـعـد مـشـغـول وضـوء گرفتن بود، و آب زياد مى ريخت ، فرمود: چرا اسراف مى كنى اى سعد! عـرض كـرد: آيا در آب وضو نيز اسراف است ؟ فرمود: نعم و ان كنت على نهر جار: (آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى ).

در ايـنـكـه مـنـظـور از ذى القربى در اينجا همه خويشاوندان است يا خصوص خويشاوندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) (زيرا مخاطب در آيه او است ) در ميان مفسران گفتگو است .

در احاديث متعددى كه در نكات ، بحث آن خواهد آمد مى خوانيم كه اين آيه به ذوى القرباى پـيـامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفسير شده ، و حتى در بعضى مى خوانيم كه به داستان بخشيدن سرزمين فدك به فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) نظر دارد.

ولى همانگونه كه بارها گفته ايم اينگونه تفسيرها مفهوم وسيع آيات را محدود نمى كند، و در واقع بيان مصداق روشن و واضح آن است .

خـطـاب بـه پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) در جـمـله (و آت ) دليـل بـر اختصاص اين حكم به او نيست ، زيرا ساير احكامى كه در اين سلسله آيات وارد شـده ، مـانـنـد نـهـى از تـبـذيـر و يـا مـداراى بـا سـائل و مـسـتـمـنـد و يـا نـهـى از بـخـل و اسـراف ، هـمه به صورت خطاب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ذكر شده ، در حالى كه مى دانيم اين احكام جنبه اختصاصى ندارد، و مفهوم آن كاملا عام است .

تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه نـهـى از تـبـذيـر بـعـد از دسـتور به اداى حق خـويـشـاونـدان و مـسـتـمـنـد و ابـن سـبـيـل اشـاره بـه ايـن اسـت كـه مـبادا تحت تاثير عواطف خـويـشـاونـدى و يـا عـاطـفـه نـوعـدوسـتـى در مـقـابـل مـسـكـيـن و ابـن السبيل قرار بگيريد و بيش از حد استحقاقشان به آنها انفاق كنيد و راه اسراف را بپوئيد كه اسراف و تبذير در همه جا نكوهيده است .

آيـه بـعـد بـه مـنـزله اسـتـدلال و تـاكـيـدى بـر نـهـى از تـبـذيـر اسـت ، مـى فـرمـايـد: (تبذيركنندگان برادران شياطين هستند) (ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين ).

(و شيطان ، كفران نعمتهاى پروردگار كرد) (و كان الشيطان لربه كفورا).

امـا ايـنـكـه شـيـطـان ، كفران نعمتهاى پروردگار را كرد روشن است ، زيرا خداوند نيرو و تـوان و هـوش و اسـتـعـداد فـوق العـاده اى بـه او داده بـود، و او ايـنـهمه نيروها را در غير موردش يعنى در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.

و امـا ايـنكه تبذيركنندگان برادران شياطينند، به خاطر آنست كه آنها نيز نعمتهاى خداداد را كفران مى كنند و در غير مورد قابل استفاده صرف مى نمايند.

تـعـبـيـر بـه (اخـوان ) (بـرادران ) يا به خاطر اين است كه اعمالشان همرديف و هماهنگ اعـمـال شـيـاطـيـن اسـت ، هـمـچـون بـرادرانـى كـه يـكـسـان عـمـل مـى كـنـند، و يا به خاطر آنست كه قرين و همنشين شيطان در دوزخند، همانگونه كه در آيه 39 از سوره زخرف بعد از آنكه قرين بودن شيطان را با انسانهاى آلوده بطور كلى بيان مى كند مى فرمايد: و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون : (امروز اظـهـار بـرائت و تـقـاضـاى جـدائى از شـيـطـان سـودمـنـد بـه حال شما نيست چرا كه همگى در عذاب مشتركيد).

و امـا ايـنـكـه (شـيـاطـين ) در اينجا به صورت جمع ذكر شده ممكن است اشاره به چيزى بـاشـد كـه از آيـات سـوره (زخـرف ) اسـتـفاده مى شود كه هر انسانى روى از ياد خدا بـرتـابد، شيطانى برانگيخته مى شود كه قرين و همنشين او خواهد بود، نه تنها در اين جـهـان كـه در آن جـهـان نيز همراه او است و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قـريـن ... حـتـى اذا جـائنـا قـال يـا ليـت بـينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين (سوره زخرف آيه 36 و 38).

و از آنـجـا كـه گـاهى مسكينى به انسان رو مى آورد و امكاناتى براى پاسخ گوئى به نياز او در اختيارش نيست ، آيه بعد طرز برخورد صريح با نيازمندان را در چنين شرائطى بـيـان مـى كـنـد و مـى گويد (اگر از اين نيازمندان به خاطر (نداشتن امكانات و) انتظار رحـمـت خدا كه به اميد آن هستى روى برگردانى نبايد اين رويگرداندن توام با تحقير و خـشـونـت و بـى احـترامى باشد، بلكه بايد با گفتارى نرم و سنجيده و توام با محبت با آنـهـا بـرخـورد كـنـى ) حـتى اگر مى توانى وعده آينده را به آنها بدهى و ماءيوسشان نـسـازى (و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـك تـرجـوهـا فقل لهم قولا ميسورا).

(مـيسور) از ماده (يسر) به معنى راحت و آسان است ، و در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هـر گـونـه سـخـن نـيـك و بـرخـورد تـوام بـا احـتـرام و مـحـبـت را شامل مى شود.

بـنـابراين اگر بعضى آنرا به عبارت خاصى تفسير كرده اند، و يا به معنى وعده دادن براى آينده ، همه از قبيل ذكر مصداق است .

در روايـات مـى خـوانـيـم كه بعد از نزول اين آيه هنگامى كه كسى چيزى از پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) مـى خـواسـت و حـضرت چيزى نداشت كه به او بدهد مى فرمود: يرزقنا الله

و اياكم من فضله : (اميدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد).

در سـنـتـهاى قديمى ما به هنگام برخورد با سائل چنين بوده و هست كه هنگامى كه تقاضا كـنندهاى به در خانه مى آمد و چيزى براى دادن موجود نبود به او مى گفتند: (ببخش )، اشـاره بـه ايـنـكـه آمدن تو بر ما حقى ايجاد مى كند و از نظر اخلاقى از ما چيزى طلبكار هـسـتـى و ما تقاضا داريم كه اين مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى چرا كه چيزى كه پاداش آن باشد موجود نداريم !

و از آنـجـا كـه رعـايـت اعتدال در همه چيز حتى در انفاق و كمك به ديگران ، شرط است ، در آيـه بـعـد روى ايـن مـسـاله تـاكيد كرده مى گويد: (دست خود را بر گردن خويش بسته قرار مده ) و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك ).

اين تعبير كنايه لطيفى است از اينكه دست دهنده داشته باش ، و همچون بخيلان كه گوئى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته اند و قادر به كمك و انفاق نيستند مباش .

از سـوئى ديـگـر (دسـت خـود را فـوق العـاده گـشـاده مـدار، و بـذل و بـخـشـش بـى حـسـاب مـكن كه سبب شود از كار بمانى ، و مورد ملامت اين و آن قرار گيرى ، و از مردم جدا شوى ) (و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا). همانگونه كه (بـسـتـه بـودن دسـت بـه گـردن ) كـنـايـه از بـخـل ، (گـشـودن دسـتـهـا بـه طـور كـامـل ) آنـچـنـانـكـه از جـمـله (و لا تـبـسـطـهـا كل البسط) استفاده مى شود كنايه از بذل و بخشش بى حساب است .

و (تقعد) كه از ماده (قعود) به معنى نشستن است كنايه از توقف و از كار افتادن مى باشد.

تـعـبـيـر بـه (مـلوم )، اشـاره بـه ايـن اسـت كـه گـاه بذل و بخشش زياد نه تنها

انسان را از فعاليت و ضروريات زندگى بازمى دارد بلكه زبان ملامت مردم را بر او مى گشايد.

(مـحـسـور) از مـاده (حـسـر) (بـر وزن قـصـر) در اصـل مـعـنـى كـنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است ، به همين جهت (حاسر) به جنگجوئى مى گويند كه زره در تن و كلاه خود بر سر نداشته باشد.

بـه حـيـوانـاتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مى شوند، كلمه (حسير) و (حـاسر) اطلاق شده است ، گوئى تمام گوشت تن آنها يا قدرت و نيرويشان كنار مى رود و برهنه مى شوند.

و بـعـدا ايـن مـفـهـوم تـوسعه يافته به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است (محسور) يا (حسير) و (حاسر) گفته مى شود.

(حـسـرت ) بـه مـعـنـى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده ، چرا كه اين حالت به انـسـان مـعـمـولا در مـواقعى دست مى دهد كه نيروى جبران مشكلات و شكستها را از دست داده ، گوئى از توانائى و قدرت برهنه شده است .

در مـورد مـسـاله انـفـاق و بـخـشـش اگـر از حد بگذرد و تمام توان و نيروى انسان جذب آن گـردد، طـبـيـعـى اسـت كـه انـسـان از ادامـه كـار و فـعـاليت و سامان دادن به زندگى خود وامـيـمـاند، برهنه از نيروها و سرشار از غم مى گردد، و طبعا از ارتباط و پيوند با مردم نيز قطع خواهد شد.

در بـعـضـى از روايـات كـه در شـان نـزول ايـن آيـه نـقـل شـده ايـن مـطـلب بـه وضوح ديده مى شود، در روايتى مى خوانيم پيامبر (صلى اللّه عـليه و آله و سلّم ) در خانه بود سؤ ال كنندهاى بر در خانه آمد چون چيزى براى بخشش آماده نبود، و او تقاضاى پيراهن كرد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پيراهن خود را به او داد، و همين امر سبب شد كه نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.

ايـن پـيـش آمـد زبـان كـفـار را بـاز كـرد، گـفـتـنـد: مـحـمـد خـواب مـانـده يـا مشغول

لهو و سرگرمى است و نمازش را بدست فراموشى سپرده است .

و به اين ترتيب اين كار هم ملامت و شماتت دشمن ، و هم انقطاع از دوست را در پى داشت ، و مصداق (ملوم حسور) شد، آيه فوق نازل گرديد و به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هشدار داد كه اين كار تكرار نشود.

در مـورد تـضـادى كـه ايـن دسـتـور ظاهرا با مساله (ايثار) دارد و پاسخ آن را در نكات آينده بحث خواهيم كرد.

بعضى نيز نقل كرده اند كه گاهى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنچه را در بيت المـال داشـت بـه نـيازمند مى داد به گونهاى كه اگر بعدا نيازمندى به سراغ او مى آمد، چـيـزى در بـسـاط نـداشـت و شـرمـنده مى شد، و چه بسا شخص نيازمند، زبان به ملامت مى گـشـود و خـاطر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را آزرده مى ساخت ، لذا دستور داده شـد كـه نـه همه آنچه را در بيت المال دارد انفاق كند و نه همه را نگاهدارد، تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.

در ايـنـجـا ايـن سؤ ال مطرح مى شود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هستند كه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى داد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنها انفاق كنيم .

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث گـوئى اشـاره بـه پـاسـخ هـمـيـن سـؤ ال است ، مى فرمايد : (خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گشاده مى دارد و بر هر كس بخواهد تنگ ، چرا كه او نسبت به بندگان آگاه و بينا است ) (ان ربك يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا).

ايـن يـك آزمـون بـراى شـما است و گرنه براى او همه چيز ممكن است ، او مى خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند، و روح سخاوت و فداكارى و از خود

گذشتگى را در شما پرورش دهد.

بـه عـلاوه بـسـيـارى از مـردم اگـر كـامـلا بـى نـيـاز شوند راه طغيان و سركشى پيش مى گـيـرنـد، و صـلاح آنـهـا اين است كه در حد معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان .

از هـمـه ايـنـها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان (بجز موارد استثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين ) بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد و اينكه مى فرمايد خـدا روزى را بـراى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى دارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت او است و حكمتش ايجاب مى كند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.

بـعـضـى از مـفـسـران در پـيـونـد ايـن آيـه بـا آيـات قـبـل ، احـتـمـال ديـگـرى را پـذيـرفـتـه انـد و آن ايـنـكـه آيـه اخـيـر در حـكـم دليل براى نهى از افراط و تفريط در انفاق است ، مى گويد حتى خداوند با آن قدرت و توانائى كه دارد در بخشش ارزاق حد اعتدال را رعايت مى كند، نه آنچنان مى بخشد كه به فساد كشيده شوند، و نه آنچنان تنگ مى گيرد كه به زحمت بيفتند، همه اينها براى رعايت مصلحت بندگان است .

بـنـابـرايـن سـزاوار اسـت كـه شـمـا هـم بـه ايـن اخـلاق الهـى مـتـخـلق شـويـد، طـريـق اعتدال در پيش گيريد، و از افراط و تفريط بپرهيزيد.

نكته ها:

1 - منظور از ذى القربى در اينجا كيانند؟

كلمه (ذى القربى ) همانگونه كه گفتيم به معنى بستگان و نزديكان است و در اينكه منظور از آن در اينجا معنى عام است يا خاص در ميان مفسران بحث است .

1 - بـعـضى معتقدند مخاطب ، همه مؤ منان و مسلمانان هستند، و منظور پرداختن حق خويشاوندان به آنها است .

2 - بـعـضـى ديـگر مى گويند مخاطب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است و منظور پرداختن حق بستگان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به آنها است ، مانند خمس غنائم و سـايـر اشـيـائى كـه خـمـس بـه آن تـعـلق مـى گـيـرد و بـطـور كـلى حـقـوقشان در بيت المال .

لذا در روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق شـيـعـه و اهـل تـسـنـن نـقل شده مى خوانيم كه به هنگام نزول آيه فوق ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فاطمه (عليهاالسلام ) را خواند و سرزمين (فدك ) را به او بخشيد.

در حـديـثـى كـه از منابع اهل تسنن از ابو سعيد خدرى صحابه معروف پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانيم لما نزل قوله تعالى و آت ذا القربى حقه اعطى رسـول الله (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) فـاطـمـه فـدكـا: (هنگامى كه آيه و آت ذا القربى حقه نازل شد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سرزمين فدك را به فاطمه (عليهاالسلام ) داد.)

از بعضى از روايات استفاده مى شود كه حتى امام سجاد (عليه السلام ) به هنگام اسارت

در شـام بـا هـمـيـن آيـه بـه شـامـيـان اسـتـدلال فـرمود و گفت : منظور از آيه (آت ذا القربى حقه ) مائيم كه خدا به پيامبرش دستور داده كه حق ما ادا شود (و اين چنين شما شاميان همه اين حقوق را ضايع كرديد).

ولى با اينهمه همانگونه كه قبلا هم گفتيم اين دو تفسير با هم منافات ندارد، همه موظفند حـق ذى القـربـى را بـپـردازنـد پـيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم كه رهبر جامعه اسـلامـى اسـت مـوظـف اسـت بـه ايـن وظـيـفـه بـزرگ الهـى عمل كند، در حقيقت اهلبيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از روشنترين مصداقهاى ذى القـربـى و شـخـص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است .

بـه هـمين دليل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حق ذى القربى را كه خمس و همچنين فـدك و مـانـنـد آن بـود بـه آنـهـا بـخـشـيـد، چـرا كـه گـرفـتـن زكـات كـه در واقـع از اموال عمومى محسوب مى شد براى آنها ممنوع بود.

2 - بلاى اسراف و تبذير

بـدون شـك ، نـعـمـتـهـا و مواهب موجود در كره زمين ، براى ساكنانش كافى است ، اما به يك شـرط و آن ايـنـكـه بـيـهـوده بـه هـدر داده نـشـونـد، بـلكـه بـه صـورت صـحـيـح و مـعـقول و دور از هر گونه افراط و تفريط مورد بهره بردارى قرار گيرد، و گرنه اين مواهب آنقدر زياد و نامحدود نيست كه با بهره گيرى نادرست ، آسيب نپذيرد.

و اى بـسـا اسـراف و تـبـذيـر در مـنـطقه اى از زمين باعث محروميت منطقه ديگرى شود، و يا اسراف و تبذير انسانهاى امروز باعث محروميت نسلهاى آينده گردد.

آن روز كـه ارقـام و آمـار، هـمـچـون امـروز دسـت انـسـانها نبود، اسلام هشدار داد كه در بهره گيرى از مواهب خدا در زمين ، اسراف و تبذير روا مداريد.

قرآن در آيات فراوانى شديدا مسرفان را محكوم كرده است :

در جائى مى گويد: (اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد) و لاتسرفوا انه لا يحب المسرفين (انعام - 141 - اعراف 31).

در مـورد ديـگـر (مسرفان را اصحاب دوزخ مى شمرد) و ان المسرفين هم اصحاب النار (غافر - 43).

و (از اطاعت فرمان مسرفان ، نهى مى كند) و لا تطيعوا امر المسرفين (شعراء - 151).

و مجازات الهى را در انتظار مسرفان مى شمرد مسومة عند ربك للمسرفين (ذاريات - 34).

و اسـراف را يـك بـرنـامـه فـرعـونـى قـلمـداد مـى كـنـد و ان فـرعـون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين (يونس - 83).

و مـسـرفـان دروغـگـو را مـحروم از هدايت الهى مى شمرد ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب (غافر - 28).

و سـرانـجـام سـرنـوشت آنها را هلاكت و نابودى معرفى مى كند و اهلكنا المسرفين (انبياء - 9).

و هـمـانـگـونه كه ديديم آيات مورد بحث نيز تبذير كنندگان را برادران شيطان و قرين آنها مى شمرد.

(اسـراف ) بـه معنى وسيع كلمه هر گونه تجاوز از حد در كارى است كه انسان انجام مى دهد، ولى غالبا اين كلمه در مورد هزينه ها و خرجها گفته مى شود.

از خـود آيـات قـرآن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود، اسـراف نـقـطـه مقابل تنگ گرفتن و سختگيرى است آنجا كه مى فرمايد و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما: (كسانى كه به هنگام انفاق ، نه اسراف مى كنند

و نـه سـخـتـگـيـرى و بـخـل مـى ورزنـد بـلكـه در مـيـان ايـن دو حـد اعتدال و ميانه را مى گيرند (فرقان - 67).

3 - فرق ميان اسراف و تبذير

در ايـنـكـه مـيـان اسـراف و تـبذير چه تفاوتى است ، بحث روشنى در اين زمينه از مفسران نـديـده ايـم ، ولى بـا در نظر گرفتن ريشه اين دو لغت چنين به نظر مى رسد كه وقتى ايـن دو در مـقـابـل هـم قـرار گـيـرنـد (اسـراف ) بـه مـعـنـى خـارج شـدن از حـد اعـتـدال ، بـى آنـكه چيزى را ظاهرا ضايع كرده باشد، و يا غذاى خود را آنچنان گرانقيمت تـهـيـه كـنـيـم كـه با قيمت آن بتوان عده زيادى را آبرومندانه تغذيه كرد. در اينجا از حد گذرانده ايم ولى ظاهرا چيزى نابود نشده است .

امـا (تـبـذيـر) و ريـخـتـوپـاش آنـسـت كـه آنچنان مصرف كنيم كه به اتلاف و تضييع بيانجامد مثل اينكه براى دو نفر ميهمان غذاى ده نفر را تهيه ببينيم ، آنگونه كه بعضى از جـاهـلان مـى كـنـنـد و بـه آن افـتـخـار مى نمايند، و باقيمانده را در زباله دان بريزيم و اتلاف كنيم .

ولى نـاگـفـتـه نـماند بسيار مى شود كه اين دو كلمه درست در يك معنى به كار مى رود و حتى به عنوان تاكيد پشت سر يكديگر قرار مى گيرند.

عـلى (عـليـه السـلام ) طـبـق آنـچـه در نـهـج البـلاغـه نـقل شده مى فرمايد: الا ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف و هو يرفع صاحبه فـى الدنـيـا و يـضـعـه فى الاخرة و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله : (آگاه باشيد مـال را در غـيـر مـورد اسـتـحـقـاق صـرف كـردن ، تـبـذيـر و اسـراف اسـت ، مـمـكـن اسـت اين عـمـل انـسـان را در دنـيـا بلند مرتبه كند اما مسلما در آخرت پست و حقير خواهد كرد، در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد، اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.

در شـرح آيـات مـورد بـحـث خـوانـديـم كه در دستورهاى اسلامى آنقدر روى نفى اسراف و تـبـذيـر تـاكيد شده كه حتى از زياد ريختن آب براى وضوء و لو در كنار نهر آب باشد نهى فرموده اند، و نيز از دور افكندن هسته خرما امام نهى مى فرمايد.

دنياى امروز كه احساس مضيقه در پارهاى از مواد مى كند، سخت به اين موضوع توجه كرده اسـت تـا آنجا كه از همه چيز استفاده مى كند، از زباله بهترين كود مى سازند، و از تفاله هـا، وسـائل مـورد نـيـاز، و حـتـى از فـاضـل آبـهـا پـس از تـصـفـيـه كـردن آب قـابـل اسـتـفـاده بـراى زراعـت درسـت مـى كنند، چرا كه احساس كرده اند مواد موجود در طبيعت نـامـحـدود نـيـسـت كه به آسانى بتوان از آنها صرف نظر كرد، بايد از همه به صورت (دورانى ) بهره گيرى نمود.

4 - آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟!

بـا در نـظـر گـرفـتـن آيـات فـوق كـه دسـتـور بـه (رعـايـت اعتدال در انفاق ) مى دهد اين سؤ ال پيش مى آيد كه در سوره (دهر) و آيات ديگر قرآن و همچنين روايات ستايش و مدح ايثارگران را مى خوانيم كه حتى در نهايت سختى از خود مى گيرند و به ديگران مى دهند، اين دو چگونه با هم سازگار است ؟!

دقـت در شـان نـزول آيـات فـوق ، و هـمـچـنـيـن قـرائن ديـگـر، پـاسـخ ايـن سـؤ ال را روشـن مـى سـازد و آن ايـنـكـه : دسـتـور بـه رعـايـت اعـتـدال درجائى است كه بخشش فراوان سبب نابسامانيهاى فوق العاده اى در زندگى خود انسان گردد، و به اصطلاح (ملوم و محسور) شود.

و يـا ايـثـار سـبـب ناراحتى و فشار بر فرزندان او گردد و نظام خانوادگيش را به خطر افكند، و در صورتى كه هيچيك از اينها تحقق نيابد مسلما ايثار بهترين راه است .

از ايـن گـذشـتـه رعـايـت اعتدال يك حكم عام است و ايثار يك حكم خاص كه مربوط به موارد معينى است و اين دو حكم با هم تضادى ندارند.

تفسیر سوره اسرا- تفسیر نمونه

آيه و ترجمه

مـن كـان يـريـد العـاجـلة عـجـلنـا له فـيـهـا مـا نـشـاء لمـن نـريـد ثـم جـعـلنـا له جـهـنـم يصل ها مذموما مدحورا (18)

و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا (19)

كلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا (20)

انظر كيف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اكبر درجت و اكبر تفضيلا (21)

ترجمه :

18 - آن كـس كـه (تـنـهـا زنـدگـى زودگذر (دنياى مادى ) را مى طلبد آن مقدار از آن را كه بـخـواهـيـم و بـه هر كس اراده كنيم مى دهيم ، سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش سوزانش مى سوزد در حالى كه مذموم و رانده (درگاه خدا) است .

19 - و آن كـس كـه سراى آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را براى آن انجام دهد، در حالى كه ايمان داشته باشد، سعى و تلاش او (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد.

20 - هـر يـك از ايـن دو گـروه را از عـطـاى پـروردگـارت بـهـره و كمك مى دهيم ، و عطاى پروردگارت هرگز از كسى منع

21 - بـبـيـن چـگـونـه بـعـضى را (در دنيا بخاطر تلاششان ) بر بعضى ديگر برترى بخشيده ايم ، درجات آخرت و برتريهايش از اينهم بيشتر است .

تفسير:

خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـته سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى و سپس هـلاكـت آنـهـا بود، در آيات مورد بحث ، به علت واقعى اين تمرد و عصيان كه همان حب دنيا اسـت اشـاره كـرده مـى گـويـد: كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زودگذر دنياى مادى بـاشـد، مـا آن مقدار را كه بخواهيم به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زودگذر مى دهـيـم سـپـس جـهـنـم را بـراى او قـرار خواهيم داد كه در آتش آن مى سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خدا است (من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا).

(عاجله ) به معنى نعمتهاى زودگذر يا دنياى زودگذر است .

قـابـل تـوجه اينكه نمى گويد هر كس به دنبال دنيا برود، به هر چه بخواهد مى رسد، بـلكـه دو قـيد براى آن قائل مى شود، اول اينكه تنها بخشى از آنچه را مى خواهد به آن مى رسد، همان مقدارى را كه ما بخواهيم (ما نشاء).

ديـگـر ايـنـكـه : هـمه افراد به همين مقدار نيز نمى رسند، بلكه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد، آنها كه بخواهيم (لمن نريد).

و بـه ايـن ترتيب نه همه دنيا پرستان به دنيا مى رسند و نه آنها كه مى رسند به همه آنـچه مى خواهند مى رسند، زندگى روزمره نيز اين دو محدوديت را به وضوح به ما نشان مـى دهـد، چـه بـسـيـارنـد كـسـانى كه شب و روز ميدوند و به جائى نميرسند، و چه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و درازى در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى از آنرا بدست مى آورند.

و ايـن هـشـدارى اسـت بـراى دنـيـا پـرسـتـان كـه اگـر خـيـال كـنـيـد آخـرت را بـه دنـيـا بـفـروشـيـد بـه تـمـام هـدفـتـان نـائل مـى شـويـد، اشـتباه بزرگى كرده ايد، بلكه گاهى هيچ و گاه به كمى دسترسى پيدا مى كنيد.

و اصـولا دامـنـه آرزوهـاى انـسـان آنـقـدر گـسـتـرده اسـت كـه بـا مـحـدوديـت جـهـان مـاده قابل اشباع نيست ، تمام دنيا را به يكنفر بدهند، بسيار مى شود كه اشباع نمى گردد.

امـا آنـهـا كـه تـلاش مـى كـنـنـد و بـه هـيـچ نـمـى رسـنـد، مـمـكـن اسـت بـه دلائل مختلفى باشد يا بخاطر آنست كه هنوز اميد بيدارى و نجاتشان است ، و خدا به آنها مـحـبـت مـى كـنـد، و يـا به خاطر آنست كه اگر به جائى برسند آنچنان طغيان مى كنند كه عرصه را بر خلق خدا تنگ مى نمايند.

(يصلى ) از ماده (صلى ) به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن است و منظور در اينجا همان معنى دوم مى باشد.

قـابـل توجه اينكه كيفر اين گروه ، ضمن اينكه آتش جهنم شمرده شده است ، با دو تعبير مـذموم و مدحور تاكيد گرديده ، كه اولى به معنى مورد سرزنش و نكوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خدا است .

در حقيقت آتش دوزخ ، كيفر جسمانى آنها است ، و مذموم و مدحور بودن كيفر روحانى آنها، چرا كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است .

سپس به شرح حال گروه دوم مى پردازد، تا با قرينه مقابله ، آنچنانكه روش قرآن است ، مـطلب آشكارتر شود، ميفرمايد: (اما كسى كه آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را در ايـن راه بـه كـار بـنـدد، در حـالى كـه ايـمـان داشـته باشد، اين سعى و تلاش او مورد قـبـول الهـى خـواهـد بود (و من اراد الاخرة و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا).

بنابراين براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است

1 - اراده انـسـان آن هـم اراده اى كـه تـعـلق بـه حـيات ابدى گيرد، و به لذات زودگذر و نـعـمـتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگيرد، همتى والا و روحيه اى عالى پشت بند آن باشد كه او را از پذيرفتن هر گونه رنگ تعلق و وابستگى آزاد سازد.

2 - ايـن اراده بـه صـورت ضـعـيـف و نـاتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشد بلكه تـمـام ذرات وجـود انسان را به حركت وا دارد و آخرين سعى و تلاش خود را در اين به كار بـنـدد (تـوجه داشته باشيد كه كلمه (سعيها ) كه به عنوان تاكيد ذكر شده نشان مى دهـد او آخـرين ، سعى و تلاش و كوشش را كه براى رسيدن آخرت لازم است انجام مى دهد و چيزى فروگذار نمى كند).

3 - هـمـه ايـنـهـا تـواءم بـا (ايمان ) باشد، ايمانى ثابت و استوار، چرا كه تصميم و تـلاش هـنـگـامـى بـه ثـمـر مى رسد كه از انگيزه صحيحى ، سرچشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نمى تواند باشد.

درست است كه سعى و تلاش براى آخرت بدون ايمان نخواهد بود و بنابراين مفهوم ايمان در آن نـهـفـتـه شـده اسـت ولى از آنـجـا كـه ايـمـان يـك اصـل اسـاسى و پايه اصلى در اين راه است به آن مقدار از دلالت التزامى قناعت نكرده و با صراحت ايمان را به عنوان يك شرط بازگو مى كند.

قـابـل تـوجـه ايـنكه در مورد دنيا پرستان مى گويد: (جهنم را براى آنها قرار مى دهيم )، ولى در مـورد عـاشـقـان آخـرت مـى گـويـد: (سعى و تلاش آنها مشكور خواهد بود) يعنى مورد تشكر و قدردانى پروردگار.

ايـن تـعـبـير از اين كه بگويد پاداششان بهشت است بسيار جامعتر و والاتر است ، چرا كه تشكر و قدردانى هر كس به اندازه شخصيت و سعه وجودى او است ، نه به اندازه عملى كه انجام گرفته است ، و روى اين حساب تشكر و قدردانى خدا

مـتـنـاسـب بـا ذات بـى پـايـان او است انواع نعمتهاى مادى و معنوى و هر آنچه در تصور ما بگنجد و نگنجد در آن جمع است .

گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران ، مـشـكـور را بـه مـعـنـى اجـر مـضاعف و يا به معنى قبولى عمل گرفته اند، ولى روشن است كه مشكور معنى وسيعترى از همه اينها دارد.

در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه نعمتهاى دنيا، تنها سهم دنيا - پرستان خواهد شد و آخرتطلبان از آن محروم مى گردند، آيه بعد به اين توهم پاسخ مى گويد كه : (ما هـر يـك از ايـن گروه و آن گروه را از عطاى خود بهره مى دهيم و امداد مى كنيم ) (كلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربك )

(چـرا كـه بخشش پروردگار از هيچكس ممنوع نيست ) و گبر و ترسا و مؤ من و مسلم همه از خوان نعمتش وظيفه مى خورند (و ما كان عطاء ربك محظورا).

(نمد) از ماده (امداد) به معنى افزودن است .

آيـه بـعـد يـك اصـل اسـاسى را در همين رابطه بازگو مى كند و آن اينكه : همانگونه كه تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيريها است ، در كارهاى آخرت نيز همين اصـل كـاملا حاكم است ، با اين تفاوت كه اين دنيا محدود است و تفاوتهايش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوتهايش نيز نامحدود است ، مى گويد:

(بنگر چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تفاوت در سعى و كوششان ) برترى داديم ، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتريش بيشتر است )

(انظر كيف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اكبر درجات و اكبر تفضيلا).

ممكن است گفته شود، افرادى را در اين جهان مى بينيم كه بدون تلاش و كوشش بهره هاى وسـيـع مـى گـيـرنـد، ولى بـدون شـك ايـنها موارد استثنائى است و نمى توان در برابر اصـل كـلى تلاش و كوشش و رابطه آن با ميزان موفقيت به آن اعتنائى كرد، و اين گونه بهره گيريهاى انحرافى منافات با آن اصل كلى ندارد.

ضـمـنـا بـايـد توجه داشت كه منظور از تلاش و كوشش تنها كميت آن نيست ، گاه مى شود تلاش كم با كميت عالى اثرش بسيار بيشتر از تلاش فراوان با كيفيت پائين باشد.

نكته ها:

1 - آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟

در آيات بسيارى ، مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است :

در بعضى از آيات ، مال به عنوان خير، معرفى شده (سوره بقره آيه 180).

و در بـسـيـارى از آيـات مـواهـب مـادى تـحـت عـنـوان فضل خدا آمده است و ابتغوا من فضل الله (سوره جمعه آيه 10).

در جاى ديگر مى فرمايد همه نعمتهاى روى زمين را براى شما آفريده است خلق لكم ما فى الارض جميعا (بقره - 29).

و در بسيارى از آيات آنها را تحت عنوان سخر لكم (آنها را مسخر شما گردانيد) ذكر كرده كه اگر بخواهيم اين همه آياتى را كه در رابطه با محترم شمردن امكانات مادى اين جهان جمع آورى كنيم ، مجموعه قابل ملاحظهاى خواهد شد.

ولى بـا ايـنـهـمـه اهميتى كه به مواهب و نعمتهاى مادى داده شده ، تعبيراتى كه قويا آنرا تحقير مى كند در آيات قرآن به چشم مى خورد.

در يكجا آن را عرض و متاع فانى مى شمرد تبتغون عرض الحيوة الدنيا نساء - 94).

و در جـاى ديگر آنرا مايه غرور و غفلت مى شمرد و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور (سوره حديد آيه 20).

و در مـورد ديـگـر آن را وسيله سرگرمى و بازيچه شمرده و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب عنكبوت 64).

و در جـائى ديـگر مايه غفلت از ياد خدا رجال لا تلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله (نور - 37).

اين تعبيرات دوگانه عينا در روايات اسلامى نيز ديده مى شود:

از يـكـسـو دنـيـا، مـزرعـه آخـرت ، تـجـارتـخـانـه مـردان خـدا مـسـجـد دوسـتـان حـق ، مـحـل هـبـوط وحـى پـروردگار، سراى موعظه و پند، شمرده شود (مسجد احباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى الله و متجر اولياء الله ).

و از سوى ديگر مايه غفلت و بيخبرى از ياد خدا و متاع غرور و مانند آن .

آيا اين دو گروه از آيات و روايات با هم تضاد دارند؟

پاسخ اين سؤ ال را در خود قرآن مى توان يافت .

چرا كه آنجا كه از دنيا و مواهبش نكوهش مى كند، كسانى را مى گويد كه اين زندگى تنها هـدفـشـان را تـشـكـيـل مـى دهد، در سوره نجم آيه 29 مى خوانيم و لم يرد الا الحيوة الدنيا (كـسـانـى كـه جـز زنـدگى دنيا را نخواهند). به تعبير ديگر سخن از كسانى است كه آخرت را به دنيا مى فروشند و براى رسيدن به ماديات از هيچ خلافكارى و جنايتى ابا ندارند.

در سـوره تـوبـه آيـه 38 مـى خـوانـيـم ا رضـيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة : (آيا راضى شديد كه زندگى دنيا را به جاى آخرت بپذيريد)؟!

آيـات مـورد بـحـث ، خـود شـاهـد اين مدعا است ، آنجا كه مى گويد: من كان يريد العاجلة ... يعنى تنها هدفشان همين زندگى زودگذر مادى است .

اصولا تعبير به (مزرعه ) و يا (متجر) (تجارتخانه ) و مانند آن خود شاهد زندهاى براى اين موضوع است .

كـوتاه سخن اينكه مواهب جهان مادى كه همه از نعمتهاى خدا است و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بـوده و هـسـت اگـر بـه عـنـوان وسـيـله اى بـراى رسـيـدن بـه سـعـادت و تـكـامـل مـعـنـوى انـسـان مـورد بـهـره بـردارى قـرار گـيـرد از هـر نـظـر قابل تحسين است .

و امـا اگـر بـه عـنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انـسـانـى بـريده شود كه در اين هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هر گونه نكوهش و مذمت است .

و چه زيبا فرموده است على (عليه السلام ) در آن گفتار كوتاه و پرمغزش : من ابصر بها بـصـرتـه و مـن ابـصـر اليها اعمته : (آنكس كه با چشم بصيرت به آن بنگرد (و آنرا وسيله بينائى قرار دهد) دنيا به او آگاهى مى بخشد، و آنكس كه به خود آن نگاه كند دنيا او را نابينا خواهد كرد.

در حـقـيـقـت تـفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح ، همان چيزى است كه از (اليها) و (بها) استفاده مى شود كه اولى هدف را مى رساند و دومى وسيله را.

2 - نقش سعى و تلاش در پيروزيها

ايـن نـخـسـتـيـن بـار نـيـسـت كـه قـرآن بـا تـكـيـه كـردن روى سـعـى و تـلاش بـه افـراد تـنـبـل و بـيـكار هشدار مى دهد كه سعادت سراى ديگر را تنها با اظهار ايمان و سخن نمى توان بدست آورد، بلكه عامل اصلى سعادت سعى و تلاش است .

اين حقيقت در بسيارى از آيات قرآن منعكس است .

در ايـنـجـا انـسـان را در گـرو اعـمـالش مـى شـمـرد (كل نفس بما كسبت رهينة ) (مدثر - 38).

و در جاى ديگر بهره او را تنها در گرو سعيش ميشمرد (و ان ليس للانسان الا ما سعى ).

و در بـسـيـارى از آيـات ، بـعـد از ذكـر ايـمـان ، روى عمل صالح تكيه مى كند. تا همگان اين خيال خام را از سر بدر كنند كه بى سعى و تلاش بـه جـائى مـى توان رسيد مواهب دنياى مادى را بى سعى و تلاش نمى توان بدست آورد، چگونه مى توان انتظار داشت كه سعادت جاودانى بدون آن بدست آيد.

3 - امدادهاى الهى

(نـمـد) از مـاده (امـداد) بـه معنى كمك رساندن است ، راغب در كتاب مفردات مى گويد: كـلمـه امـداد غـالبـا در مـورد كمكهاى مفيد و مؤ ثر به كار برده مى شود و كلمه (مد) در موارد مكروه و ناپسند.

به هر حال در آيات مورد بحث مى خوانيم كه خداوند بخشى از نعمتهايش را در اختيار همگان مـى گـذارد و نـيـكـان و بدان همگى از آن استفاده مى كنند، اين اشاره به آن بخش از نعمتها است كه ادامه حيات ، متوقف بر آنست و بدون آن نمى تواند يك انتخابگر باشد.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن هـمـان مـقـام رحـمـانـيـت خـدا اسـت كـه فيض عامش ، مؤ من و كافر را شـامـل مـى شـود، ولى در مـاوراء ايـنـهـا نعمته ائى است بى پايان كه مخصوص مؤ منان و نيكان است .

تفسیر سوره اسرا- تفسیر نمونه

آيه و ترجمه

ان هـذا القـران يـهـدى للتـى هـى اقوم و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا كبيرا (9)

و ان الذين لا يؤ منون بالاخرة اعتدنا لهم عذابا اليما (10)

و يدع الانسان بالشر دعاءه بالخير و كان الانسان عجولا (11)

و جعلنا الليل و النهار ايتين فمحونا اية الليل و جعلنا اية النهار مبصرة لتبتغوا فضلا من ربكم و لتعلموا عدد السنين و الحساب و كل شى ء فصلناه تفصيلا (12)

ترجمه :

9 - ايـن قـرآن بـه راهـى هـدايـت مـى كـنـد كـه مـسـتـقيم ترين راههاست ، و به مؤ منانى كه عمل صالح انجام مى دهند بشارت مى دهد كه براى آنها پاداش بزرگى است .

10 - و اينكه آنها به قيامت ايمان نمى آورند عذاب دردناكى برايشان آماده ساخته ايم .

11 - و انـسـان (بـر اثـر شـتـابـزدگى ) بديها را طلب مى كند آنگونه كه نيكيها را مى طلبد، و انسان همواره عجول است .

12 - مـا شـب و روز را دو نـشـانـه تـوحـيد و عظمت خود) قرار داديم سپس نشانه شب را محو كـرده و نـشـان روز را روشـنـى بـخـش ‍ سـاخـتـيـم ، تـا فـضـل پـروردگـار را (در پـرتـو آن ) بـطـلبيد (و به تلاش زندگى برخيزيد) و عدد سالها و حساب را بدانيد و هر چيزى را بطور مشخص (و آشكار) بيان كرديم .

تفسير:

مستقيم ترين راه خوشبختی                     

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از بـنى اسرائيل و كتاب آسمانيشان تورات و تخلفشان از اين برنامه الهى و كيفرهايشان در اين رابطه در ميان بود.

از ايـن بـحـث بـه قـرآن مـجـيـد كـتـاب آسـمـانـى مـسـلمـيـن كه آخرين حلقه كتب آسمانى است منتقل مى شود و مى گويد: (اين قرآن مردم را به آئينى كه مستقيم ترين و پابرجاترين آئينها است هدايت مى كند) (ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ).

(اقـوم ) از مـاده (قـيـام ) گـرفته شده است ، و از آنجا كه انسان به هنگامى كه مى خواهد فعاليت پيگيرى انجام دهد قيام مى كند و به كار مى پردازد از اين نظر قيام كنايه از حـسـن انـجـام امور و آمادگى براى فعاليت آمده است ، ضمنا (استقامت ) كه از همين ماده گـرفـته شده است و (قيم ) كه آنهم از اين ماده است به معنى صاف و مستقيم و ثابت و پا بر جا است .

و از آنـجـا كـه (اقـوم ) صـيـغـه (افعل تفضيل ) است به معنى صافتر و مستقيمتر و پابرجاتر مى آيد و به اين ترتيب ، مفهوم آيه فوق چنين است كه (قرآن به طريقه اى كه مستقيم ترين و صافترين و پابرجاترين طرق است دعوت مى كند).

صـاف و مـسـتـقـيـم از نـظـر عـقـائدى كـه عـرضـه مـى كـنـد، عـقـائدى روشـن ، قـابـل درك خـالى از هـر گـونـه ابـهـام و خـرافـات ، عـقـائدى كـه دعـوت بـه عـمـل دارد، نـيـروهـاى انـسـانـى را بـسـيج مى كند و ميان انسان و قوانين عالم طبيعت هماهنگى برقرار مى سازد.

صـافـتـر و مـسـتـقـيـمـتـر از ايـن نـظـر كـه مـيـان ظـاهـر و بـاطـن ، عـقـيـده و عمل ، تفكر و برنامه ، همگونى ايجاد كرده و همه را به سوى (الله ) دعوت مى كند.

صافتر و مستقيمتر از نظر قوانين اجتماعى و اقتصادى و نظامات سياسى كه

بـر جـامـعـه انـسانى حكم فرما است كه هم جنبه هاى معنوى را پرورش مى دهد و هم از نظر مادى ، تكامل آفرين است .

بـه افـراط و تـفـريـط عـبـادت و هـمـچـنـين برنامه هاى اخلاقى كه انسان را از هر گونه تـمـايـل بـه افـراط و تـفـريـط و آز و حـرص و طـمـع و اسـراف و تـبـذيـر و بخل و حسد و ضعف و استكبار رهائى مى بخشد.

و بـالاخـره صـافـتـر و مـسـتـقـيـمـتـر از نـظـر نـظـام حـكـومـتـى كـه بـرپـا دارنـده عدل است و درهم كوبنده ستم و ستمگران .

آرى قرآن هدايت به طريقه و روشى مى كند كه در تمام زمينه ها صافترين و مستقيمترين و ثابت ترين طريقه است .

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه مـفـهـوم (افـعـل تـفـضـيـل )، ايـن مـعـنى را مى رساند كه در مذاهب و اديان موجود اقوام ديگر، اين استقامت و عـدالت وجـود دارد ولى در قـرآن بـيـشـتـر اسـت امـا با توجه به چند نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، زيرا:

اولا اگـر طـرف مـقايسه اديان آسمانى ديگر باشد، بدون شك آنها نيز هر كدام در زمان و عـصـر خـود آئيـنـى مـسـتـقـيـم و صـاف و پـابـرجـا بـودنـد، ولى طـبـق قـانـون تـكـامل ، هنگامى كه به مرحله نهائى يعنى مرحله خاتميت برسيم ، آئينى وجود خواهد داشت كه صافترين و پابرجاترين است .

ثـانـيـا اگـر طـرف مـقـايـسـه غـيـر مـذاهـب آسـمـانـى بـاشـد بـاز هـم افـعـل تـفـضـيـل در ايـنـجـا مفهوم دارد زيرا مكتبهاى ديگر مى كوشند كه سهمى از استقامت و صافى را داشته باشند ولى در مقايسه با اشتباهاتشان و در مقايسه مجموع آنها با قرآن روشـن مـى شـود كـه ايـن آئيـن از هـمـه مستقيمتر و صافتر و با ساختمان روح و جسم و جان انسان هماهنگتر و به همين دليل پابرجاتر است :

ثـالثـا هـمـانـگـونـه كـه سـابـقـا هـم اشـاره كـرده ايـم ، (افعل تفضيل )، هميشه دليل

بـر ايـن نيست كه طرف مقايسه ، حتما سهمى از آن مفهوم را دارا است ، چنانكه در قرآن مجيد مى خوانيم افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع ام من لا يهدى الا ان يهدى : (آيا كسى كه به سـوى حق دعوت مى كند شايسته تر براى رهبرى است يا آنكس كه راهى به حق ندارد مگر اينكه او را رهبرى كنند) (يونس - 35).

ضـمـنـا تـوجـه بـه اين نكته لازم است كه با در نظر گرفتن اين معنى كه يكى از معانى (اقـوم ) ثـابـت تـر و پـابـرجاتر است ، و با در نظر گرفتن اينكه طرف مقايسه در عـبـارت ذكـر نـشـده و بـه اصـطـلاح (حـذف مـتـعـلق دليـل بـر عـمـوم است ) روشن مى شود كه اين آيه از آياتى است كه اشاره اى به مساله خـاتـمـيـت اسـلام و پـيـامـبـر نيز دارد، چرا كه مى گويد اين آئين از همه آئينها ثابت تر و پابرجاتر است (دقت كنيد).

سـپـس از آنجا كه موضعگيريهاى مردم در برابر اين نامه مستقيم الهى مختلف است ، به دو نـوع موضعگيرى مشخص و نتائج آن اشاره كرده مى فرمايد: (اين قرآن به مؤ منانى كه عـمـل صـالح انـجـام مى دهند مژده مى دهد كه براى آنان پاداش بزرگى است (و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا كبيرا).

(و بـه آنـهـا كـه ايـمـان بـه آخـرت و دادگـاه بـزرگـش نـدارنـد (و طـبـعـا عـمـل صـالحـى نيز انجام نمى دهند) نيز بشارت مى دهد كه عذاب دردناكى براى آنها آماده كرده ايم ) (و ان الذين لا يؤ منون بالاخرة اعتدنا لهم عذابا اليما).

تـعـبـيـر بـه بـشارت در مورد مومنان دليلش روشن است ، ولى در مورد افراد بى ايمان و طغيانگر در حقيقت يكنوع استهزاء است ، و يا بشارتى است براى مومنان كه دشمنانشان به چنين سرنوشتى گرفتار مى شوند.

ضـمـنـا پـاداش مـومـنـان را در عبارت كوتاه (اجرا كبيرا) و كيفر افراد بى ايمان را در عـبـارت جـامـع (عـذابـا اليـمـا) خـلاصـه كرده كه مفهوم هر دو آنچنان وسيع است كه هر گـونـه پـاداش و كـيـفـر مـعـنـوى و مـادى ، جـسـمـى و روحـانـى را شامل مى شود.

و اما اينكه در صفات دوزخيان تنها روى (عدم ايمان به آخرت ) انگشت گذارده و سخن از اعمالشان نيست ، ممكن است از اين جهت باشد كه اعتقاد به آن دادگاه بزرگ بيش از هر چيز انـسـان را در مـقـابـل گناهان كنترل مى كند، و از اين گذشته انكار قيامت به انكار خدا نيز باز مى گردد، زيرا چگونه ممكن است خداوند عادل و حكيم مردم اين جهان را در شرائطى كه مـى بينيم به حال خود رها كند، و جهان ديگرى در كار نباشد، اين نه با حكمت او سازگار اسـت و نـه با عدالتش ، از همه گذشته چون بحث در آيه از پاداش و كيفر است تناسب با مساله آخرت و دادگاه عدل پروردگار دارد.

در آيـه بـعـد بـه تـنـاسـب بـحـث گـذشـتـه بـه يـكـى از عـلل مـهـم بـى ايـمـانـى كـه عـدم مـطالعه كافى در امور است اشاره كرده چنين مى فرمايد: (انسان همانگونه كه نيكيها را طلب مى كند به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه كافى به طلب بديها بر مى خيزد) (و يدع الانسان بالشر دعائه بالخير).

(چرا كه انسان ذاتا عجول است ) (و كان الانسان عجولا).

(دعـا) در ايـنـجـا مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـر گـونـه طـلب و خـواسـتـن را شامل مى شود، اعم از اينكه با زبان بخواهد، و يا عملا براى بدست آوردن چيزى بپا خيزد و تلاش و كوشش كند.

در حـقـيـقـت عـجـول بـودن انـسـان بـراى كـسـب مـنـافـع بـيـشـتـر و شـتـابـزدگـى او در تـحـصـيـل خـيـر و مـنـفـعـت سـبـب مـى شـود كـه تـمـام جـوانـب مسائل را مورد بررسى قرار

نـدهـد، و چـه بسيار كه با اين عجله ، نتواند خير واقعى خود را تشخيص دهد، بلكه هوى و هـوسـهـاى سـركـش چـهـره حـقـيـقـت را در نـظـرش دگـرگـون سـازد و بـه دنبال شر برود.

و در ايـن حـال همانگونه كه انسان ، از خدا تقاضاى نيكى مى كند، بر اثر سوء تشخيص خـود، بـديـهـا را از او تـقـاضـا مـى كـنـد، و همانگونه كه براى نيكى تلاش مى كند، به دنبال شر و بدى مى رود، و اين بلاى بزرگى است براى نوع انسانها و مانع عجيبى است در طريق سعادت .

چه بسيارند كسانى كه بر اثر شتابزدگى خود را به پرتگاههاى خطرناك افكنده اند بـه گـمـان ايـنـكـه بـه محل امن و امان مى روند، در بيراهه ها گام گذارده اند به تصور اينكه به سوى منزل سعادت پيش مى روند، در زشتيها و بدبختيها غوطه ور شده اند به پندار اينكه در مسير افتخار راه مى روند و اين نتيجه شوم عجله و شتابزدگى است .

از آنچه گفتيم روشن شد كه مفهوم آيه نه منحصر به دعاى لفظى است ، و نه طلب كردن عـمـلى بـلكه همه را در يك معنى جامع قرار مى گيرد و اگر بعضى از مفسران آن را در يك قسمت محدود كرده اند دليلى بر آن وجود ندارد.

و نـيـز اگـر در بـعـضـى از روايـات تـنـهـا مـسـاله دعـاى لفـظـى مـطـرح شـده از قبيل ذكر مصداق است نه تمام مفهوم ، چنانكه در حديثى از حضرت امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: و اعرف طريق نجاتك و هلاكك ، كى لا تدعوا الله بشى ء عسى فيه هلاكك ، و انت تظن ان فيه نجاتك ، قال الله تعالى و يدع الانسان بالشر دعائه بالخير و كان الانسان عجولا:

(راه نـجـات و هلاك خود را درست بشناس مبادا از خدا چيزى بطلبى كه نابودى تو در آن اسـت ، در حـالى كـه گـمـان مـى بـرى ، نـجـات تـو در آن اسـت ، خـداونـد متعال مى گويد انسان دعاى شر مى كند آنگونه كه دعاى خير مى كند چرا كه

انسان ، عجول است ).

بـنـابراين تنها راه رسيدن به خير و سعادت آنست كه انسان در هر كار قدم مى گذارد با نهايت دقت و هوشيارى و دور از هر گونه عجله و شتابزدگى تمام جوانب را بررسى كند و خـود را در انـتـخـاب راه از هر گونه پيشداورى و قضاوتهاى آميخته با هوى و هوس بر كـنـار دارد، از خـدا در ايـن راه يارى بطلبد تا راه خير و سعادت را بيابد و در پرتگاه و بيراهه گام ننهد.

آيـه بـعـد سـخـن از آفـرينش شب و روز و منافع و بركات اين دو و وجود حساب و كتاب در عـالم مـى كـنـد تـا هـم دليـلى بـاشـد بـر تـوحـيـد و شـنـاخـت خـدا و بـحث گذشته معاد را تكميل كند و هم شاهدى باشد بر لزوم دقت در عواقب كارها و عدم شتابزدگى مى گويد:

(مـا شـب و روز را دو نـشـانـه از نـشـانـه هـاى خـود قـرار داديـم ) (و جـعـلنـا الليل و النهار آيتين ).

(سـپـس نشانه شب را محو، و نشانه روز را كه روشنى بخش است به جاى آن قرار داديم ) (فمحونا آية الليل و جعلنا آية النهار مبصرة ).

و از ايـن كـار دو هـدف داشـتـيـم (نـخـسـت ايـنـكـه از فضل پروردگارتان بهره گيريد) (لتبتغوا فضلا من ربكم ).

شـبـهـا بـه استراحت پردازيد، و روزها به تلاش و كوشش و كار، و در پرتو آن از مواهب الهى بهره گيريد.

هـدف ديـگـر ايـنـكـه : (عـدد سـالهـا و حـساب كارهاى زمان بندى شده خود را بدانيد) (و لتعلموا عدد السنين و الحساب ).

(و مـا هـر چـيـز را مـشـخـص و روشـن سـاخـتـيـم ) (و كل شى ء فصلناه تفصيلا)

تا جاى هيچگونه شبهه باقى نماند.

در اينكه منظور از (آية الليل ) و (آية النهار) خود شب و روز است كه هر كدام آيه و نـشـانـه اى اسـت از پـروردگـار، يـا مـنـظـور از (آيـة الليل ) قرص ماه و (آية النهار) قرص خورشيد است ؟ در ميان مفسران گفتگو است .

امـا دقـت در خـود آيـه نـشـان مـى دهـد كـه صـحـيـح هـمـان تـفـسـيـر اول اسـت ، زيـرا تـعـبـيـر (و جـعـلنـا الليـل و النـهـار آيـتـيـن ) دليـل بـر آن اسـت كـه هـر كدام آيه و نشانه اى براى اثبات وجود خدا محسوب مى شود، و منظور از محو آيه شب آنست كه پرده هاى تاريك و ظلمت بار شب در زير پوششى از نور و روشـنـائى روز مـحـو و نـابـود مـى گـردد، و آنـچـه در دل شب پنهان گشته بود در پرتو روشنائى روز آشكار مى گردد.

و اگـر در بـعـضـى ديـگـر از آيـات قـرآن (سـوره يـونـس آيـه 5) خورشيد و ماه را وسيله شـنـاسـائى سـال و مـاه و حـسـاب قـرار داده مـنـافـات بـا آنچه در بالا گفتيم ندارد، زيرا پـيدايش حساب و كتاب در برنامه زندگى انسان را مى توان به شب و روز نسبت داد و هم به خورشيد و ماه ، چرا كه هر دو با هم پيوند دارند.

در نـهـج البـلاغـه در خـطبه اشباح ضمن بيان نشانه هاى عظمت خداوند چنين مى خوانيم : و جـعـل شـمـسـهـا آيـة مـبـصـرة لنـهـارهـا، و قـمـرهـا، آيـة مـمـحـوة مـن ليـلهـا، و اجـراهـمـا فـى مـنـاقـل مـجـراهـمـا، و قـدر سـيـرهـمـا فـى مـدارج درجـهـمـا، ليـمـيـز بـيـن الليـل و النـهـار بـهـمـا، و ليعلم عدد السنين و الحساب بمقاديرهما: (خورشيد را نشانه روشـنـى بـخـش روز، و مـاه را نـشـانـه محو كننده شب قرار داد، و آن دو را در مجرايشان به جـريـان انـداخـت ، و مراحل سيرشان را اندازه گيرى نمود، تا ميان شب و روز تفاوت ايجاد كند، و با اندازه گيرى اين دو، شماره

سالها و حساب دانسته شود).

ايـن تـعـبـيـرهـا نـيز با آنچه در تفسير اول بيان شد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه گـفـتـيـم پـيـدايـش حـسـاب و شـماره سالها را هم مى توان به شب و روز نسبت داد و هم به خورشيد و ماه ، چرا كه هر دو با هم مربوطند.

نكته ها:

1 آيا انسان ذاتا عجول است ؟

نه تنها در رابطه با عجله و شتابزدگى كه در آيات فوق انسان به آن توصيف شده ، در مـوارد مـتـعـددى ديـگـر از قـرآن نـيـز مذمتهائى روى عنوان (انسان ) ديده مى شود، از قـبـيـل (ظـلوم ) و (جـهول ) و (كفور) و (طغيانگر) و (هلوع ) (كم ظرفيت ) و (مغرور) و مانند آن .

ايـن تـعـبـيـرات گاهى اين سؤ ال را به وجود مى آورد كه چگونه مى توان اين امور را با بـرداشـتـى كـه از قـرآن در مـورد فـطـرت پـاك انـسـان و حامل روح خدائى بودنش داريم ، هماهنگ ساخت ؟

به تعبير ديگر انسان از نظر جهان بينى اسلامى ، موجودى است بسيار والا، به حدى كه لايق مقام خليفة اللهى و نمايندگى خدا در زمين است ، معلم فرشتگان و برتر از آنهاست ، اين موضوع با نكوهشهاى فوق چگونه سازگار است ؟!

پاسخ اين سؤ ال را در يك جمله مى توان داد كه آنهمه مقام و شخصيت و ارزش انسان مشروط بـه يـك شـرط اسـت و آن (تـربـيـت تحت نظر رهبران الهى ) است ، در غير اين صورت انسان به گونه گياهى خودرو پرورش مى يابد و در ميان هوسها و شهوات غوطه ور مى شـود سـرمـايـه هـاى عـظيمى را كه بالقوه دارد از دست مى دهد و جنبه هاى منفى در وجود او آشكار مى شود.

بـنـابـراين اگر شرط مزبور تحقق يابد تمام جنبه هاى مثبتى كه در قرآن در رابطه با انـسـان آمده در وجود او بارور مى گردد، و اگر اين شرط، تحقق نيابد، جنبه هاى منفى ياد شده آشكار مى شود، لذا در آيه 19 تا 24 سوره معارج مى خوانيم ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا الا المصلين الذين هم على صلاتهم دائمون .

:(انـسـان ، هـلوع آفـريـده شـده ، هـنـگـامـى كه بدى به او برسد بى تابى مى كند، و هـنـگـامـى كـه خـوبـى بـه او بـرسـد، بخل مى ورزد، مگر نمازگزاران كه همواره به اين برنامه ادامه مى دهند).

شـرح بيشتر اين موضوع را در سوره يونس ذيل آيه 12 نيز بيان كرديم (تفسير نمونه جلد 8 صفحه 239).

2 - بلاى شتابزدگى !

عـشق آتشين به يك موضوع و افكار سطحى و محدود، و گاه سيطره هوى و هوس بر انسان ، و خوشبينى بيش از حد به يك مطلب ، عوامل عجله و شتابزدگى در كارها است ، و از آنجا كه بررسيهاى سطحى و مقدماتى غالبا براى پى بردن به حقيقت يك امر و سود و زيان آن كـافـى نـيست ، معمولا عجله و دستپاچگى در انجام كارها، موجب ندامت و خسران و پشيمانى است .

تـا آنـجـا كـه در آيـات فـوق خـوانـديـم كـه گـاهـى عـجـله سـبـب مـى شـود، انـسـان بـه دنبال بديها برود به همان سرعت كه به دنبال نيكيها مى رود!

تـلخـكـامـى هـا و شـكـسـتـهـا و مـصـائبـى كـه دامـان انـسـان را در طـول تـاريـخ بـر اثـر عـجـله و شـتـابـزدگـى گـرفـتـه اسـت ، بـيـش از آن اسـت كـه قـابـل احـصـا و شـمـاره بـاشـد، و خـود ما در طول زندگى نمونه هاى آن را آزموده ايم ، و ثمرات تلخش را چشيده ايم !.

نـقـطـه مـقـابـل عـجـله (تـثـبـت ) و (تـاءنـى ) يـعـنـى درنـگ كـردن ، و بـا تـفـكـر و تاءمل و بررسى همه جوانب كارى را انجام دادن است .

در حـديـثـى از رسـولخـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نـقل شده كه فرمود: انما اهلك الناس العجلة و لو ان الناس تثبتوا لم يهلك احد: (مردم را عجله هلاك مى كند، اگر مردم با تاءمل كارها را انجام مى دادند كسى هلاك نمى شد).

در حـديـث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم مع التثبت تكون السلامة ، و مع العجلة تكون الندامة : (با درنگ كردن سلامت است و با عجله ندامت )!

و نـيـز پـيـامـبـر صـلى الله عـليـه و آله و سـلم مـى فـرمـايد: ان الاناة من الله و العجلة من الشيطان !: (تاءنى و ترك شتابزدگى از ناحيه خدا است و عجله از شيطان است )!.

البـتـه در روايـات اسـلامـى بـابـى در زمـيـنـه (تعجيل در كار خير داريم )، از جمله در حـديـثـى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ان الله يحب من الخير ما يعجل : (خداوند كار نيكى را دوست دارد كه در آن شتاب شود).

و روايـات در ايـن زمينه بسيار است كه منظور از عجله در اين روايات همان (سرعت ) است در مـقـابـل اهـمـال كـارى و تـاءخـيرهاى بيجا و امروز و فردا كردن ، كه غالبا سبب بروز مشكلات و موانعى در كارها مى گردد.

شـاهـد ايـن سـخـن حـديـثـى اسـت كـه در هـمـيـن بـاب از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـقـل شـده اسـت : مـن هـم بـشـى ء مـن الخـيـر فـليـعـجـله فـان كـل شـى ء فـيـه تـاءخـيـر فان للشيطان فيه نظرة : (كسى كه تصميم به كار خيرى گـرفـت بـايـد عـجله كند زيرا هر كارى را كه در آن تاءخير كنيد شيطان در آن حيله اى مى كند).

بنابراين بايد گفت : (سرعت و جديت در كارها آرى ، اما عجله و شتابزدگى نه )!.

و به تعبير ديگر، عجله مذموم آنست كه به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب كار و شناخت صورت گيرد، اما سرعت و عجله ممدوح آنست كه بعد از تصميم گيرى

لازم ، در اجـرا درنـگ نشود، و لذا در روايات مى خوانيم : (در كار خير، عجله كنيد) يعنى بعد از آنكه خير بودن كارى ثابت شد ديگر جاى مسامحه نيست .

3 - نقش عدد و حساب در زندگى انسانها.

تمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى گردد، و هيچيك از نظامات اين عالم بدون حساب نـيـسـت ، طـبـيـعـى اسـت انسان كه جزئى از اين مجموعه است نمى تواند بى حساب و كتاب زندگى كند.

بـه هـمين دليل در آيات مختلف قرآن يكى از نعمتهاى خدا وجود ماه و خورشيد يا شب و روز، به عنوان يك عامل ايجاد نظم و حساب در زندگى انسانها شمرده شده است ، چرا كه هرج و مرج و نبودن حساب و نظم در زندگى عامل فنا و نابودى است .

جـالب ايـنـكـه در آيـات فـوق بـراى نعمت شب و روز، دو فايده ذكر شده است يكى ابتغاء فضل الله كه در قرآن معمولا به معنى كسب و كار مفيد و ارزنده است ، و ديگرى دانستن عدد سـالهـا و حـسـاب ، شـايـد ذكـر ايـن دو در كـنـار هـم دليـلى بـر ايـن بـاشـد كه (ابتغاء فضل الله ) بدون استفاده از (حساب و كتاب ) ممكن نيست .

و شـايـد ايـن سخن در زمانهاى گذشته مانند امروز تا اين حد آفتابى و روشن نبود، اما در دنياى امروز كه دنياى آمارها و اعداد و ارقام است و در كنار هر سازمان و تشكيلات اقتصادى و اجتماعى و سياسى و نظامى و علمى و فرهنگى ، يك سازمان آمارى وجود دارد، به خوبى مـى تـوان بـه عمق اين اشاره قرآنى پى برد، و دانست كه قرآن نه تنها با گذشت زمان كهنه نمى شود بلكه هر قدر زمان بر آن مى گذرد تازه تر مى گردد.

تفسیر سوره اسرا ، تفسیر نمونه

آيه و ترجمه

و اتينا موسى الكتب و جعلناه هدى لبنى اسرائيل الا تتخذوا من دونى وكيلا (2)

ذرية من حملنا مع نوح انه كان عبدا شكورا (3)

و قـضـيـنـا الى بـنـى اسـرائيـل فـى الكـتـاب لتـفـسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا (4)

فـاذا جـاء وعـد اولئهـمـا بـعـثـنـا عـليـكـم عـبـادا لنـا اولى بـاس شـديـد فـجـاسـوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا (5)

ثم رددنا لكم الكرة عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا (6)

ان احـسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها فاذا جاء وعد الاخرة ليسؤ وا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة و ليتبروا ما علوا تتبيرا (7)

عسى ربكم ان يرحمكم و ان عدتم عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا (8)

ترجمه :

2 - مـا بـه مـوسـى كـتـاب آسـمـانـى داديـم و آنـرا وسـيـله هـدايـت بـنـى اسرائيل نموديم (و گفتيم ) غير ما را تكيه گاه خود قرار ندهيد.

3 - اى فـرزنـدان كـسـانـى كـه با نوح (بر كشتى ) سوار كرديم ، او بنده شكرگزارى بود.

4 - مـا بـه بـنـى اسـرائيل در كتاب (تورات ) اعلام كرديم كه دوبار در زمين فساد خواهيد كرد، و برترى جوئى بزرگى خواهيد نمود.

5 - هـنـگامى كه نخستين وعده فرا رسد مردانى پيكارجو را بر شما مى فرستيم (تا سخت شـمـا را در هـم كـوبـند حتى براى بدست آوردن مجرمان ) خانه ها را جستجو مى كنند، و اين وعده اى است قطعى .

6 - سـپـس شـمـا را بـر آنـهـا چـيره مى كنيم و اموال و فرزندانتان را افزون خواهيم كرد و نفرات شما را بيشتر (از دشمن ) قرار مى دهيم .

7 - اگر نيكى كنيد بخودتان نيكى مى كنيد، و اگر بدى كنيد باز هم به خود مى كنيد، و هـنـگـامـى كه وعده دوم فرا رسد (آنچنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت كه ) آثار غم و انـدوه در صـورت هـايـتان ظاهر مى شود و داخل مسجد (اقصى ) مى شوند، همانگونه كه در دفعه اول وارد شدند، و آنچه را زير سلطه خود مى گيرند درهم مى كوبند!

8 - امـيد است پروردگارتان به شما رحم كند، هر گاه برگرديد ما باز مى گرديم ، و جهنم را زندان سخت كافران قرار داديم .

تفسير:

دو طوفان بزرگ

از آنـجـا كـه نـخـسـتـيـن آيـه ايـن سـوره از سـير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از (مـسـجـدالحـرام ) بـه (مـسـجـداقصى ) در يك شب به عنوان يك اعجاز و اكرام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن

مـى گفت ، و اين گونه موضوعات غالبا از طرف مشركان و مخالفان مورد انكار واقع مى شد كه چگونه ممكن است پيامبرى از ميان ما بر خيزد كه اينهمه افتخار داشته باشد لذا در آيـات مـورد بـحـث اشـاره بـه دعوت موسى به كتاب آسمانى او مى كند تا معلوم شود اين برنامه رسالت چيز نوظهورى نيست ، همچنين مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشركان نيز در تاريخ گذشته مخصوصا تاريخ بنى اسرائيل ، سابقه دارد.

به همين دليل در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (ما به موسى كتاب آسمانى داديم ) (و آتينا موسى الكتاب ).

(و آنـرا مـايـه هـدايـت بـنـى اسـرائيـل قـرار داديـم ) (و جـعـلنـاه هـدى لبـنـى اسرائيل ).

بـدون شـك مـنـظور از (كتاب ) در اينجا (تورات ) است كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل در اختيار موسى (عليه السلام ) گذاشت .

سـپـس بـه هـدف اساسى بعثت پيامبران از جمله موسى اشاره مى كند كه (به آنها گفتيم غير مرا وكيل و تكيه گاه خود قرار ندهيد) (الا تتخذوا من دونى وكيلا).

ايـن يـكـى از شـاخـه هـاى اصـلى تـوحـيـد اسـت ، تـوحـيـد در عـمـل كـه نشانه توحيد در عقيده است ، كسى كه موثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى دانـد بـه غـيـر او تـكيه نخواهد كرد، و آنها كه تكيه گاههاى ديگر براى خود انتخاب مى كنند دليل بر ضعف توحيد اعتقاديشان است .

عـاليترين تجليات هدايت كتب آسمانى ، برافروختن نور توحيد در دلها است كه نتيجه آن (از همه بريدن و به خدا پيوستن ) و بر او تكيه كردن است .

در آيـه بـعـد بـراى ايـنـكه عواطف بنى اسرائيل را در رابطه با شكرگزارى از نعمتهاى الهـى مـخـصـوصا نعمت معنوى و روحانى كتاب آسمانى برانگيزد آنها را مخاطب ساخته مى گـويـد: (اى فـرزنـدان كـسـانـى كـه بـا نـوح در كـشـتـى حمل كرديم ) (ذرية من حملنا مع نوح ).

فراموش نكنيد كه (نوح بنده شكرگزارى بود) (انه كان عبدا شكورا).

شـمـا كـه فرزندان ياران نوح هستيد چرا به همان برنامه نياكان باايمانتان اقتدا نكنيد؟ چرا در راه كفران گام بگذاريد؟!

(شـكـور) صـيـغـه مـبـالغـه و بـه مـعـنـى بـسـيـار شـكـرگـزار اسـت ، و ايـنـكـه بـنـى اسـرائيل را به عنوان فرزندان همراهان نوح شمرده ، شايد بخاطر آنست كه طبق تواريخ مـعـروف ، نـوح داراى سـه فـرزنـد بنامهاى (سام ) و (حام ) و (يافث ) بود كه مـردم روى زمـيـن پـس از طـوفـان نـوح از آنـهـا گـسـتـرش يـافـتند از جمله مخصوصا بنى اسرائيل .

بـدون شـك هـمـه پيامبران بنده شكرگزار خدا بودند، ولى براى نوح ، ويژگيهائى در احـاديـث وارد شـده كـه او را شـايـسـتـه ايـن تـوصيف نموده است ، از جمله اينكه هر زمان كه لبـاس مـى پـوشـيـد، يـا آب مـى نـوشيد، يا غذائى مى خورد و يا نعمت ديگرى به او مى رسيد فورا به ياد خدا مى افتاد و شكرگزارى مى كرد.

در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : (نوح ، هـمـه روز صـبـحگاهان و عصرگاهان اين دعا را مى خواند: اللهم انى اشهدك ان ما اصبح او امـس بـى مـن نعمة فى دين او دنيا فمنك ، وحدك لا شريك لك ، لك الحمد و لك الشكر بها على حتى ترضى ، و بعد الرضا.

:(خـداونـدا مـن ترا گواه مى گيرم كه هر نعمتى صبح و شام به من مى رسد، چه دينى و چـه دنـيـوى ، چـه مـعنوى و چه مادى ، همه از سوى تو است ، يگانه اى و شريكى ندارى ، حمد مخصوص تو است و شكر هم از آن تو، آنقدر شكرت مى گويم تا از من خشنود شوى و حتى بعد از خشنودى ).

سپس امام افزود شكر نوح اين گونه بود.

سـپـس بـه ذكـر گـوشـه اى از تـاريـخ پـر مـاجـراى بـنـى اسـرائيـل پـرداخـتـه و مـى گـويـد: (مـا در كـتـاب تـورات بـه بـنـى اسـرائيـل اعلام كرديم كه شما در زمين ، دو بار فساد خواهيد كرد، و راه طغيان بزرگى را در پـيـش خـواهـيـد گـرفـت ) (و قـضـيـنـا الى بـنـى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا).

(قضاء) گر چه داراى معانى مختلفى است اما در اينجا به معنى (اعلام ) است .

مـنـظـور از كـلمـه (الارض ) بـه قـريـنـه آيـات بـعـد سـرزمـيـن مقدس فلسطين است كه (مسجدالاقصى ) در آن واقع شده است .

در آيـات بـعـد بـه شـرح اين دو فساد بزرگ و حوادثى كه بعد از آن به عنوان مجازات الهى واقع شد پرداخته چنين مى گويد.

(هـنـگـامـى كـه نـخـسـتـين وعده فرا رسد و شما دست به فساد و خونريزى و ظلم و جنايت بزنيد، ما گروهى از بندگان رزمنده و جنگجوى خود را به سراغ شما مى فرستيم ) تا بـه كـيـفر اعمالتان شما را درهم بكوبد (فاذا جاء وعد اولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باءس شديد).

اين قوم جنگجو آنچنان بر شما هجوم مى برند كه حتى براى يافتن نفراتتان

(هـر خـانـه و ديـارى را جـسـتـجـو مـى كـنـنـد) (فـجـاسـوا خلال الديار).

(و اين يك وعده قطعى و تخلف ناپذير خواهد بود) (و كان وعدا مفعولا).

(سـپـس الطـاف الهـى بـار ديـگـر بـه سـراغ شما آمد و شما را بر آن قوم مهاجم پيروز كرديم ) (ثم رددنا لكم الكرة عليهم ).

(و شما را بوسيله اموال و ثروت سرشار و فرزندان و نفرات بسيار تقويت نموديم ) (و امددناكم باموال و بنين ).

(آنچنان كه نفرات شما بر نفرات دشمن فزونى گرفت ) (و جعلناكم اكثر نفيرا).

اين گونه الطاف الهى شامل حـال شـمـا مـى شـود شـايـد بـه خـود آئيد و به اصلاح خويشتن بپردازيد دست از زشتيها برداريد و به نيكى ها رو آريد، چرا كه :

(اگـر نيكى كنيد به خود نيكى كرده ايد و اگر بدى كنيد به خود بدى كرده ايد) (ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساءتم فلها).

ايـن يـك سـنـت هـمـيـشـگى است نيكى ها و بديها سرانجام به خود انسان باز مى گردد، هر ضـربـه اى كه انسان مى زند بر پيكر خويشتن زده است ، و هر خدمتى به ديگرى مى كند در حـقـيـقت به خود خدمت كرده است ، ولى مع الاسف نه آن مجازات شما را بيدار مى كند و نه ايـن نـعـمـت و رحـمـت مـجـدد الهـى بـاز هم به طغيان مى پردازيد و راه ظلم و ستم و تعدى و تـجـاوز را پـيش مى گيريد و فساد كبير در زمين ايجاد مى كنيد و برترى جوئى را از حد مى گذرانيد.

سـپـس وعـده دوم الهـى فرا مى رسد: (هنگامى كه اين وعده دوم فرا مى رسد باز گروهى جـنـگـجـو و پـيـكـارگر بر شما چيره مى شوند، آنچنان بلائى به سرتان مى آورند كه آثار غم و اندوه از صورتهاى شما مى بارد) (فاذا جاء وعد الاخرة ليسوئوا وجوهكم ).

آنـهـا حـتـى بـزرگ مـعـبـدتـان بـيـت المـقـدس را از دسـت شـمـا مـى گـيـرنـد (و در آن داخـل مـى شـونـد هـمـانـگـونـه كـه بـار اول داخـل شـدنـد) (و ليـدخـلوا المـسجد كما دخلوه اول مرة ).

آنـهـا بـه ايـن هـم قـنـاعـت نـمـى كـنـنـد، (تـمـام بـلاد و سـرزمـيـنـهـائى را كـه اشغال كرده اند درهم مى كوبند و ويران مى كنند) (و ليتبروا ما علوا تتبيرا).

بـا ايـن حـال بـاز درهـاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نيست باز هم (ممكن است خداوند به شما رحم كند) (عسى ربكم ان يرحمكم ).

(و اگر به سوى ما باز گرديد ما هم لطف و رحمت خود را به شما باز مى گردانيم ، و اگر به فساد و برترى جوئى گرائيد باز هم شما را به كيفر شديد گرفتار خواهيم ساخت ) (و ان عدتم عدنا).

و تـازه ايـن مـجازات دنيا است (و ما جهنم را براى كافران زندان سختى قرار داده ايم ) (و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا).

نكته ها:

1 - دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل

در آيـات فـوق ، سـخـن از دو انـحـراف اجـتـمـاعـى بـنـى اسرائيل كه منجر به فساد

و بـرتـرى جـوئى مـى گـردد بـه مـيـان آمـده اسـت ، كـه بـه دنبال هر يك از اين دو، خداوند مردانى نيرومند و پيكار جو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات كنند و به كيفر اعمالشان برسانند.

گـر چـه تـاريـخ پـر مـاجـراى بـنـى اسـرائيل ، فراز و نشيب بسيار دارد، و پيروزيها و شـكـسـتـها در آن فراوان ديده مى شود اما در اينكه قرآن به كداميك از اين حوادث اشاره مى كند در ميان مفسران گفتگو بسيار زياد است ، كه به عنوان نمونه چند قسمت از آنها را ذيلا مى آوريم .

1 - آنـچـه از تـاريـخ بنى اسرائيل استفاده مى شود اين است كه نخستين كسى كه بر آنها هـجـوم آورد و بـيـت المـقـدس را ويـران كـرد، بـخـت النـصـر پـادشـاه بـابـل بود، و هفتاد سال بيت المقدس به همان حال باقى ماند، تا يهود قيام كردند و آنرا نـوسـازى نـمـودنـد، دومـيـن كـسـى كـه بـر آنـهـا هجوم برد قيصر روم اسپيانوس بود كه وزيـرش (طـرطـوز) را مـاءمـور ايـن كـار كـرد، او بـه تـخـريب بيت المقدس و تضعيف و قـتـل بـنـى اسـرائيـل كـمـر بـسـت ، و ايـن حـدود يـكـصـد سال قبل از ميلاد بود.

بـنابراين ممكن است دو حادثه اى كه قرآن به آن اشاره مى كند همان باشد كه در تاريخ بـنـى اسـرائيـل نـيـز آمـده اسـت ، زيـرا حـوادث ديـگـر در تـاريـخ بـنـى اسـرائيـل آنـچـنـان شديد نبود كه حكومت آنها را به كلى از هم متلاشى كند، ولى حمله بخت النصر، قدرت و شوكت آنها را به كلى درهم كوبيد، اين تا زمان (كورش ) ادامه داشت ، و پـس از آن بنى اسرائيل مجددا به قدرت رسيدند و اين وضع ادامه داشت تا بار ديگر قيصر روم بر آنها هجوم برد و حكومتشان را متلاشى كرد و اين دربدرى همچنان ادامه يافت (تـا در اين اواخر كه به كمك قدرتهاى جهانخوار و استعمارگر حكومتى براى خود دست و پا كردند).

2 - (طـبـرى ) در تـفـسـيـر خـود نـقـل مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: مراد

از فـسـاد اول قـتـل حضرت زكريا و گروهى ديگر از پيامبران ، و منظور از وعده نخستين ، وعـده انـتـقام الهى از بنى اسرائيل به وسيله (بخت النصر) مى باشد، و مراد از فساد دوم شـورشـى اسـت كـه بعد از آزادى بوسيله يكى از سلاطين فارس مرتكب شدند، و دست به فساد زدند، و مراد از وعده دوم هجوم (انطياخوس ) پادشاه روم است .

ايـن تـفـسـيـر بـا تـفسير اول تا اندازه اى قابل انطباق است ، ولى هم راوى اين حديث مورد وثوق نيست و هم انطباق تاريخ (زكريا) و (يحيى ) بر تاريخ (بخت النصر) و (اسـپـيـانـوس يـا انـطـيـاخوس ) محرز نمى باشد، بلكه بنا به گفته بعضى بخت النـصـر مـعـاصـر (ارمـيـا) يـا (دانـيـال ) پـيـامـبـر بـوده ، و قـيـام او حـدود شـشصد سال پيش از زمان يحيى صورت گرفته بنا بر اين چگونه قيام بخت النصر مى تواند براى انتقام خون يحيى اقدام كرده باشد.

3 - بـعـضـى ديـگر گفته اند بيت المقدس يكبار در زمان داود و سليمان ساخته شد و بخت النصر آن را ويران كرد كه اين همان وعده اولى است كه قرآن به آن اشاره مى كند، و بار ديـگـر در زمـان پـادشـاهـان هـخامنشى ساخته و آباد شد و آنرا طيطوس رومى ويران ساخت (تـوجـه داشـتـه بـاشـيـد طـيـطـوس يـا طـرطـوز كـه در بـالا ذكـر شـد قـابـل انـطـبـاق است ) و از آن پس همچنان ويران ماند تا در عصر خليفه دوم كه آن سرزمين بوسيله مسلمانان فتح شد:

اين تفسير نيز چندان منافات با دو تفسير بالا ندارد.

4 - در بـرابـر تـفـسـيـرهـاى فـوق و تـفاسير ديگرى كه كم و بيش با آنها هماهنگ است ، تـفـسـيـر ديـگـرى داريـم كـه سـيـد قـطـب در تـفـسـيـر فـى ظلال احتمال آن را داده است كه با آنچه گفته شد به كلى متفاوت مى باشد، و آن اينكه :

ايـن دو حـادثـه تـاريـخـى در گـذشـتـه و در زمـان نزول قرآن واقع نشده بوده بلكه مربوط به آينده است كه يكى از آنها احتمالا فساد آنها در آغـاز اسلام بود كه منجر به قيام مسلمانان به فرمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) بـر ضد آنان شد و به كلى از جزيره عرب بيرون رانده شدند، و ديگرى مربوط به قيام نازيهاى آلمان به رياست هيتلر بر ضد يهود بوده است .

ولى اشـكـال ايـن تـفـسـيـر ايـن اسـت كـه در هـيـچـيـك از آنـهـا داخل شدن قوم پيروزمند در بيت المقدس تا چه رسد به ويران كردن آن ، وجود ندارد.

5 - آخرين احتمال اينكه بعضى احتمال داده اند اين دو حادثه مربوط به رويدادهاى بعد از جـنـگ جـهـانـى دوم و تـشـكـيـل حـزبـى بـنـام (صـهـيـونـيـسـم ) و تـشـكـيـل دولتـى بـنـام (اسـرائيـل ) در قـلب مـمـالك اسـلامـى اسـت ، مـنـظـور از فـساد اول بـنـى اسـرائيـل و بـرتـرى جـوئى آنـها همين است ، و منظور از انتقام اولى آن است كه ممالك اسلامى در آغاز كه از اين توطئه آگاه شدند دست به دست هم دادند و توانستند بيت المـقـدس و قـسـمـتـى از شـهـرهـا و قـصـبـات فـلسـطـيـن را از چنگال يهود بيرون آورند، و نفوذ يهود از مسجد اقصى به كلى قطع شد.

و مـنـظـور از فـسـاد دوم هـجـوم بـنـى اسـرائيـل بـا اتـكـاى نيروهاى استعمارى جهانخوار و اشغال سرزمينهاى اسلامى و گرفتن بيت المقدس و مسجدالاقصى است .

و بـه ايـن تـرتـيـب بـايـد مـسـلمـانـان در انـتـظـار پـيـروزى دوم بـر بـنـى اسـرائيـل بـاشـنـد بـطـورى كـه مـسـجـد اقـصـى را از چـنـگـال آنـها بيرون آورند و نفوذشان را از اين سرزمين اسلامى بكلى قطع كنند، اين همان چـيـزى اسـت كـه هـمـه مسلمين جهان در انتظار آنند و وعده فتح و نصرت الهى است نسبت به مسلمانان .

و تفاسير ديگرى كه ذكر آنها چندان قابل ملاحظه نيست .

البـتـه در تـفـسـيـر پنجم و چهارم بايد فعلهاى ماضى كه در آيه ذكر شده است همه به مـعـنـى مـضـارع بـاشـد، و البـتـه ايـن مـعـنـى در جـائى كـه فعل بعد از حروف شرط واقع مى شود از نظر ادبيات عرب بعيد نيست .

ولى ظـاهـر آيـه ثـم رددنـا لكـم الكـرة عـليـهـم و امـددنـاكـم بـامـوال و بـنـيـن و جـعـلنـاكـم اكـثـر نـفـيـرا آن اسـت كـه حداقل فساد اول بنى اسرائيل و انتقام آن در گذشته واقع شده است .

از هـمـه ايـنـهـا گذشته مساله مهمى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه ظـاهـر تعبير بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باءس ‍ شديد (ما گروهى از بندگان خود را كه قـدرت جـنـگـى زيـادى داشـتـنـد بر ضد شما مبعوث كرديم ، نشان مى دهد كه گروه انتقام گـيـرنـده مـردان بـاايـمـان بـودنـد كـه شـايـسته نام (عباد) و عنوان (لنا) و همچنين (بـعـثـنـا) بـوده انـد و اين معنى در بسيارى از تفاسير كه در بالا گفته شد ديده نمى شود).

البته نمى توان انكار كرد كه عنوان بعث (برانگيختن ) هميشه در مورد پيامبران و مؤ منان بـه كـار نـرفـتـه ، بـلكـه در غـيـر آنـهـا نـيـز در قـرآن اسـتـعـمـال شـده مـانـنـد آنـچـه در داسـتـان (هـابـيـل ) و (قـابـيـل ) مـى خـوانـيـم : فـبـعـث الله غـرابـا يـبـحـث فى الارض : (خداوند كلاغى را برانگيخت كه زمين را جستجو مى كرد) (مائده آيه 31).

و در مـورد عـذابـهـاى زمـيـنـى و آسـمـانـى ايـن كـلمـه بـه كـار رفـتـه اسـت قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم (انعام - 65).

و نيز كلمه (عباد) و يا (عبد) در افرادى كه مورد مذمتند احيانا به كار رفته است ، از جمله به كار رفتن اين كلمه در مورد گنهكاران در آيه 58 فرقان و كفى به بذنوب عباده خبيرا و در آيه 27 سوره شورى در مورد طغيانگران

و لو بـسـط الله الرزق لعـبـاده لبـغـوا فـى الارض و در مـورد خـطـاكـاران و منحرفان از اصل توحيد در آيه 118 سوره مائده مى خوانيم : ان تعذبهم فانهم عبادك .

ولى بـا همه اوصاف نمى توان انكار كرد كه اگر قرينه قاطعى قائم نشود ظاهر آيات مورد بحث در بدو نظر آنست كه جمعيت انتقام گيرنده مردمى باايمانند.

بـه هـر حـال آيـات فـوق اجـمـالا بـه مـا مـى گـويـد كـه بـنـى اسـرائيـل دو بـار سـخت به فساد دست زدند و استكبار ورزيدند و خدا از آنها انتقام سختى گـرفـت ، و هـدف از بـيان اين موضوع درس عبرتى براى آنها و ما و همه انسانها است تا بـدانـيـم سـتـمگريها و فسادانگيزى ها در پيشگاه خدا بدون مجازات نمى ماند، هنگامى كه قـدرت يـافـتـيـم حـوادث دردنـاكـى را كـه در آيـنـده در انـتـظار ما است فراموش نكنيم و از تواريخ گذشتگان اين درس را بياموزيم .

2 - هر چه كنيد به خود كنيد!

در آيـات فـوق بـه ايـن اصـل اساسى اشاره شده كه خوبيها و بديهاى شما به خودتان بـاز مـى گـردد، گـر چـه ظـاهـرا مـخـاطـب اين جمله بنى اسرائيلند ولى بديهى است بنى اسـرائيـل در ايـن مـسـاله خـصـوصـيـتـى نـدارنـد، ايـن قـانـون هـمـيـشـگـى در طول تاريخ بشر است ، و خود تاريخ گواه آن است .

بـسـيـار بودند كسانى كه سنتهاى زشت و ناروا و قوانين ظالمانه و بدعتهاى غير انسانى گـذاردنـد و سـرانـجـام دامـان خودشان و دوستانشان را گرفت ، و در همان چاهى كه براى ديگران كنده بودند افتادند.

مخصوصا ايجاد فساد در روى زمين ، و برترى جوئى و استكبار (علو كبير) از امورى است كـه اثـرش در هـمـيـن جـهـان دامـان انـسـان را مـى گـيـرد، و بـه هـمـيـن دليـل بـنـى اسرائيل بارها گرفتار شكستهاى سخت و پراكندگى و بدبختى شدند، چرا كه دست به فساد در ارض زدند.

هـم اكـنـون گـروهـى از قـوم يهود يعنى صهيونيستها اقدام به غصب سرزمينهاى ديگران و آواره سـاخـتن آنها از وطنهايشان و كشتن و نابود كردن فرزندانشان كرده اند و حتى احترام خانه خدا بيت المقدس را نيز رعايت نكردند.

آنـهـا در بـرخـورد بـا مـسـائل جـهـانـى ، عملا نشان داده اند كه تابع هيچ قانون و معيارى نـيـسـتـنـد، هـرگـاه فـرضا يك جنگجوى فلسطينى به سوى آنها شليك كند آنها در عوض اردوگـاهـهـاى آوارگـان و كـودكـسـتـانـهـا و بـيمارستانهاى آنان را بمباران مى كنند، و در مـقـابـل كـشـتـه شـدن يـك نـفر از آنها، گاهى صدها نفر بيگناه را درو مى كنند و خانه هاى زيادى را منفجر مى سازند!

آنها به هيچيك از مصوبات مجامع بين المللى خود را پايبند نمى دانند و علنا و آشكارا همه را زيـر پـا مـى گـذارنـد، بـدون شـك ايـنـهـمـه قـانـونـشـكـنـى و بـيـدادگـرى و اعـمـال ضـد انـسـانـى بـه خـاطـر آنست كه به قدرت جهانخوارى همچون (آمريكا) متكى هـسـتـنـد، ولى اين نيز قابل ترديد نيست كه خود اين قوم و جمعيت از نظر اخلاقى و فكرى نـمـونه كاملى از جنايت و ناديده گرفتن همه مسائل انسانى مى باشند، و اين خود مصداقى اسـت از فـسـاد در ارض و بـرتـرى جـوئى و اسـتـكبار و بايد در انتظار اين بود كه باز (عـبـادا لنـا اولى بـاءس شـديد) بر آنها چيره شوند و وعده قطعى خدا را درباره آنها عملى سازند.

3 - تطبيق آيات بر تواريخ اسلامى

در روايات مختلفى ميبينيم كه آيات فوق بر حوادث تاريخ مسلمانان نيز

تـطـبـيـق شـده اسـت از جـمـله فـسـاد اول و دوم اشـاره بـه قـتـل عـلى (عليه السلام ) و ضربه بر پيكر امام حسن (عليه السلام ) است و يا منظور از بعثنا عليكم عبادا لنا اءولى باءس شديد حضرت مهدى (عليه السلام ) (قائم ) و يارانش مى باشند.

و در بـعـضـى ديـگـر اشـاره بـه جـمـعـيـتـى گـرفـتـه شـده اسـت كـه قبل از مهدى (عليه السلام ) قيام مى كنند.

پـر واضـح اسـت كـه هـرگز مفهوم اين احاديث تفسير آيات فوق در محتواى لفظيش نيست ، چـرا كـه ايـن آيات با صراحت تمام از بنى اسرائيل سخن مى گويد بلكه منظور اين است كـه مـشـابـه هـمـان بـرنـامـه در ايـن امـت از فـسـادهـا و مـجـازاتـهـا رخ مـى دهـد، و ايـن دليـل روشـنـى اسـت بـر ايـن كـه بـرنـامـه فـوق هـر چـنـد در مـورد بـنـى اسـرائيـل ذكـر شـده امـا يـك قـانـون كـلى اسـت در هـمـه اقـوام و ملل و يك سنت جارى عمومى است در طول تاريخ بشر.

تفسیر سوره اسراء ، تفسیر نمونه

آيه و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

سـبـحـان الذى اسـرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصا الذى باركنا حوله لنريه من اياتنا انه هو السميع البصير (1)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان

1 - پـاك و مـنـزه است خدائى كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى كه گـرداگـردش را پـر بـركـت سـاخـتـيـم بـرد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست .

تفسير:

معراج گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )

نـخـستين آيه اين سوره از مساله اسراء يعنى سفر شبانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) از مـسـجد الحرام به مسجد اقصى (بيت المقدس ) كه مقدمه اى براى معراج بوده است سـخـن مـيـگـويـد، ايـن سـفـر كـه در يـك شـب و مـدت كـوتـاهـى صـورت گـرفـت حـداقـل در شـرايط آن زمان از طرق عادى به هيچوجه امكان پذير نبود، و جنبه اعجاز آميز و كاملا خارق العاده داشت .

نـخـسـت مـيـگـويـد: منزه است آن خداوندى كه بنده اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى برد (سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ).

ايـن سـيـر شـبـانـه خارق العاده : به خاطر آن بود كه بخشى از آيات عظمت خود را به او نشان دهيم (لنريه من آياتنا).

و در پايان اضافه ميكند خداوند شنوا و بينا است (انه هو السميع البصير ).

اشـاره بـه ايـنـكـه اگـر خـداونـد پـيـامـبـرش را بـراى ايـن افـتـخـار بـرگـزيـد بـى دليل نبود، زيرا او گفتار و كردارى آنچنان پاك و شايسته داشت كه اين لباس بر قامتش كاملا زيبا بود، خداوند گفتار پيامبرش را شنيده و كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام پذيرفته بود.

بعضى از مفسران اين احتمال را نيز در جمله فوق داده اند كه منظور از آن تهديد منكران اين اعجاز است كه خداوند سخنانشان را مى شنود و اعمالشان را مى بيند و از توطئه آنها آگاه است .

اين آيه در عين فشردگى بيشتر مشخصات اين سفر شبانه اعجاز آميز را بيان ميكند:

1 - جمله اسرى نشان ميدهد كه اين سفر، شبب هنگام واقع شد، زيرا اسراء در لغت عرب به معنى سفر شبانه است ، در حالى كه كلمه سير به مسافرت در روز گفته ميشود.

2 - كلمه ليلا در عين اينكه تاكيدى است براى آنچه از جمله اسراء فهميده ميشود، اين حقيقت را نـيـز بـيـان مـيـكـنـد كه اين سفر بطور كامل در يك شب واقع شد، و مهم نيز همين است كه فـاصـله مـيـان مـسـجد الحرام و بيت المقدس كه بيش از يكصد فرسخ است و در شرائط آن زمان مى بايست روزها يا هفته ها بطول

بيانجامد، تنها در يك شب رخ داد.

3 - كـلمـه عـبـد نـشـان ميدهد كه اين افتخار و اكرام به خاطر مقام عبوديت و بندگى پيامبر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـود، چـرا كه بالاترين مقام براى انسان است كه بنده راسـتـيـن خـدا بـاشـد، جـز بـر پـيشگاه او جبين نسايد، و در برابر فرمانى جز فرمان او تسليم نگردد، هر كارى ميكند براى خدا باشد و هر گام برميدارد رضاى او را بطلبد.

4 - هـمـچـنـيـن تـعـبـيـر به عبد نشان مى دهد كه اين سفر در بيدارى واقع شده . و اين سير جـسـمـانـى بـوده اسـت نـه روحـانـى ، زيـرا سير روحانى معنى معقولى جز مساله خواب يا حالتى شبيه به خواب ندارد، ولى كلمه عبد نشان ميدهد كه جسم و جان پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) در اين سفر شركت داشته ، منتها كسانى كه نتوانسته اند اين اعجاز را درسـت در فـكـر خود هضم كنند احتمال روحانى بودن را به عنوان توجيهى براى آيه ذكر كـرده انـد، در حـالى كـه مـى دانـيـم اگـر كسى به ديگرى بگويد من فلان شخص را به فـلان نـقـطـه بـردم مـفـهـومـش ايـن نـيـسـت كـه در عـالم خـواب يـا خيال بوده يا تفكر انديشه او به چنين سيرى پرداخته است .

5 - آغـاز ايـن سـيـر (كـه مـقـدمـه اى بـر مـسـاله مـعـراج بـه آسـمـانـهـا بـوده و بـعـدا دلائل آن ذكر خواهد شد مسجد الحرام در مكه و انتهاى آن مسجد الاقصى در قدس بوده است .

البـتـه در ايـنـكه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كنار خانه كعبه به اين سير پـرداخـت و يـا در خانه يكى از بستگانش بود، (و از آنجا كه به همه شهر مكه گاهى به عـنـوان احـتـرام ، مـسجد الحرام گفته ميشود اين تعبير در آيه ذكر شده است ) در ميان مفسران گفتگو است ، ولى بدون شك ظاهر آيه اين است كه مبدء سير او مسجد الحرام بوده است .

6 - هدف از اين سير، مشاهده آيات عظمت الهى بوده ، همانگونه كه دنباله

ايـن سـيـر در آسـمـانـهـا نـيـز به همين منظور انجام گرفته است تا روح پر عظمت پيامبر (صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم ) در پرتو مشاهده آن آيات بينات ، عظمت بيشترى يابد، و آمـادگـى فـزونـتـرى بـراى هـدايـت انـسـانـهـا پيدا كند، نه آنگونه كه كوته فكران مى پـنـدارند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به معراج رفت تا خدا را ببيند!، به گمان اينكه خدا محلى در آسمانها دارد!!

بـه هـر حال پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گرچه عظمت خدا را شناخته بود، و از عظمت آفرينش او نيز آگاه بود، ولى شنيدن كى بود مانند ديدن !

در آيـات سـوره نـجـم كـه بـه دنـبـاله ايـن سـفـر يـعنى معراج در آسمانها اشاره ميكند نيز مـيـخـوانـيـم لقد راى من آيات ربه الكبرى : او در اين سفر آيات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.

7 - جـمـله بـاركـنـا حـوله بـيـانـگـر ايـن مـطلب است كه مسجد الاقصى علاوه بر اينكه خود سـرزمـين مقدسى است اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پر بركتى است و اين ممكن است اشاره بـه بـركات ظاهرى آن بوده باشد چرا كه مى دانيم در منطقه اى سرسبز و خرم و مملو از درختان و آبهاى جارى و آباديها واقع شده است .

و نـيـز مـمـكـن اسـت اشـاره بـه بـركـات مـعـنوى آن بوده باشد، زيرا اين سرزمين مقدس در طول تاريخ كانون پيامبران بزرگ خدا، و خاستگاه نور توحيد و خدا پرستى بوده است .

8 - جـمـله انـه هو السميع البصير همانگونه كه گفتيم اشاره به اين است كه بخشش اين مـوهـبـت بـه پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـى حـساب نبوده بلكه به خاطر شـايـسـتگى هائى بوده كه بر اثر گفتار و كردارش پيدا شد و خداوند از آن به خوبى آگاه بود.

9 - ضمنا كلمه سبحان دليلى است بر اينكه اين برنامه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خود نشانه اى بر پاك و منزه بودن خداوند از هر عيب و نقص است .

10 - كلمه من در من آياتنا نشان ميدهد كه آيات عظمت خداوند

آنقدر زياد است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با تمام عظمتش در اين سفر پر عظمت تنها گوشه اى از آنرا مشاهده كرده است .

مساله معراج

مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بـه هـنگامى كه در مكه بود در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى در بيت المقدس به قـدرت پـروردگـار آمـد، و از آنـجـا بـه آسمانها صعود كرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مكه بازگشت .

و نيز مشهور و معروف آنست كه اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح تواما انجام داد.

ولى از آنجا كه اين يك موضوع فوق العاده شگرفى است ، جمعى به توجيه آن پرداخته و آنرا به معراج روحانى تفسير كرده اند كه چيزى شبيه يك خواب يا مكاشفه روحى خواهد بـود، امـا هـمانگونه كه گفتيم اين موضوع كاملا با ظواهر آيات مخالف است چرا كه ظاهر آيات به مساله جسمانى بودن گواهى ميدهد.

به هر حال پيرامون اين بحث سؤ الات فراوانى وجود دارد از جمله :

1 - چگونگى معراج از نظر قرآن و حديث و تاريخ .

2 - اعتقاد دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن در اين زمينه .

3 - هدف معراج .

4 - امكان معراج از نظر علوم روز.

هـر چـنـد بحث طولانى پيرامون اين مسائل از عهده يك بحث تفسيرى خارج است ولى ما سعى مى كنيم فشرده اين مسائل را براى خوانندگان عزيز ذيلا بياوريم .

1 - معراج از نظر قرآن و حديث

در دو سوره از سوره هاى قرآن به اين مساله اشاره شده است : نخست همين سوره اسراء است كـه تـنـهـا بـخـش اول ايـن سـفـر را بـيان ميكند (يعنى سير از مكه و مسجد الحرام به مسجد اقصى و بيت المقدس ).

امـا در سـوره نـجم طى شش آيه از آيه 13 تا 18 قسمت دوم معراج يعنى سير آسمانى آمده اسـت ، آنـجـا مـى فـرمايد : و لقد رآه نزلة اخرى . عند سدرة المنتهى . عندها جنة الماوى . اذ يغشى السدرة ما يغشى . ما زاغ البصر و ما طغى . لقد رآى من آيات ربه الكبرى خلاصه مـفـاد ايـن شـش آيـه چـنـيـن اسـت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى دومين بار فـرشـتـه وحـى جـبـرئيـل را بـه صـورت اصـلى مـشـاهـده و مـلاقـات كـرد (مـرتـبـه اول در آغاز نزول وحى در كوه حرا بود).

اين ملاقات در نزد بهشت جاويدان صورت گرفت .

پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مشاهده اين منظره دچار خطا و اشتباه نشد.

آيات و نشانه هاى بزرگى را از عظمت خدا مشاهده كرد.

اين آيات كه به گفته اكثر مفسران از معراج سخن ميگويد نيز نشان ميدهد كه اين حادثه در بيدارى اتفاق افتاده است ، مخصوصا جمله ما زاغ البصر و ما طغى چشم پيامبر دچار خطا و انحراف و طغيان نشد) گواه ديگر بر اين موضوع است

از نـظـر حـديـث ، روايـات بـسـيـار زيـادى در زمـيـنـه مـسـاله مـعـراج در كتب معروف اسلامى نـقـل شـد كه بسيارى از علماى اسلام تواتر يا شهرت آن را تصديق كرده اند، به عنوان نمونه :

فـقـيـه و مـفـسـر بـزرگ شـيـخ طـوسـى در تـفـسـيـر تـبـيـان ذيل آيه مورد بحث چنين ميگويد: علماى شيعه معتقدند خداوند در همان شبى كه پيامبرش را از مـكـه بـه بـيـت المـقـدس بـرد او را بـه سـوى آسـمـانها عروج داد، و آيات عظمت خود را در آسمانها

به او ارائه فرمود، و اين در بيدارى بود نه در خواب .

مـفـسـر عـاليـقـدر مـرحـوم طـبـرسـى در تـفـسـيـر خـود مـجـمـع البـيـان ذيـل آيـات سـوره نـجـم چنين ميگويد مشهور در اخبار ما اين است كه خداوند پيامبر را با همين جسم در حال بيدارى و حيات به آسمانها برد و اكثر مفسران را نيز عقيده همين است .

محدث شهير علامه مجلسى در بحار الانوار ميگويد: سير پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از مسجد الحرام به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها از جمله مطالبى است كه آيـات و احـاديـث مـتـواتـر شـيـعـه و سـنـى بـر آن دلالت دارد، و انـكـار امثال اين مسائل يا تاويل و توجيه آن به معراج روحانى ، يا خواب ديدن پيامبر ناشى از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدى و يا ضعف يقين است .

سـپـس اضـافـه ميكند اگر بخواهيم اخبارى را كه در اين باره رسيده جمع آورى كنيم كتاب بزرگى خواهد شد.

از مـيـان دانـشـمندان اهل تسنن منصور على ناصف كه از علماى معاصر و از دانشمندان الازهر و نويسنده كتاب معروف التاج است در كتاب خود احاديث معراج را جمع آورى كرده است .

فـخـر رازى مـفـسـر معروف در ذيل آيه مورد بحث پس از ذكر يك رشته استدلالات عقلى بر امـكـان وقـوع مـعـراج ميگويد از نظر حديث ، احاديث معراج از روايات مشهوره است كه در كتب صـحـاح اهل سنت نقل شده و مفاد آنها سير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از مكه به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها است .

شـيخ عبد العزيز بن عبد الله بن باز رئيس ادارات بحوث علميه و افتاء و دعوت و ارشاد كه از علماى متعصب وهابى معاصر است ، در كتاب التحذير من البدع ميگويد: شك نيست كه اسراء و معراج از نشانه هاى بزرگى است

كه دلالت بر صدق پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بلندى مقام و منزلت او ميكند تـا آنـجـا كـه مـيـگـويـد: اخـبـار مـتـواتـر از پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نقل شده كه خدا او را به آسمانها برد و درهاى آسمان را به روى او گشود.

ذكـر ايـن نـكـتـه كـامـلا ضـرورت دارد كـه در لابـلاى روايـات مـعـراج احـاديـث مـجـعـول يـا ضـعـيـفـى بـه چـشـم مـيـخـورد كـه بـه هـيـچـوجـه قابل قبول نيست .

لذا مـفـسـر بـزرگ مـرحـوم طبرسى ذيل همين آيه مورد بحث احاديث معراج را به چهار گروه تقسيم كرده است :

1 - روايـاتـى كـه بـه حـكـم تـواتـر قـطـعـى اسـت ، مـانـنـد اصل موضوع معراج .

2 - احـاديـثـى كـه قـبـول آنـها هيچ مانع عقلى ندارد و در روايات به آن تصريح شده است مانند مشاهده بسيارى از آيات عظمت خدا در پهنه آسمان .

3 - رواياتى كه با ضوابط و اصولى كه در دست داريم مخالف است ولى ميتوان آنها را تـوجـيه كرد، مانند احاديثى كه ميگويد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آسمانها جمعى را در بهشت و گروهى را در دوزخ ديد كه بايد گفت منظور مشاهده صفات بهشتيان و دوزخيان بوده است يا بهشت و دوزخ برزخى ).

4 - روايـاتى كه مشتمل بر امور نامعقول و باطل مى باشد و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است ، مانند رواياتى كه ميگويد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خـدا را آشـكـارا ديـد، بـا او سـخـن گـفـت ، و با او نشست كه با هيچ منطقى سازگار نمى بـاشـد بـلكـه مـخـالف دليـل عـقـل و نـقـل اسـت ، و بـدون شـك ايـن گـونـه روايـات مجعول است .

در تـاريـخ وقـوع مـعـراج در مـيـان مـورخـان اسـلامـى اخـتـلاف نـظـر است ، بعضى آنرا در سـال دهـم بـعـثـت شـب بـيـسـت و هـفـتـم مـاه رجـب دانـسـتـه ، و بـعـضـى آنـرا در سـال دوازدهـم شـب 17 مـاه رمـضـان ، و بـعـضـى آنـرا در اوائل بـعـثـت ذكـر كـرده انـد، ولى اخـتـلاف در تـاريـخ وقـوع آن مـانـع از اتـفـاق در اصل وقوع آن نيست .

ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تنها مسلمين نيستند كه عقيده به معراج دارند، اين عقيده در ميان پيروان اديان ديگر كم و بيش ‍ وجود دارد از جمله در مورد حضرت عيسى (عليهالسلام ) بـصـورت سـنـگـيـنـتـرى ديـده مـيـشـود، چـنـانـكـه در انـجـيـل مـرقـس بـاب 6، و انـجـيـل لوقـا بـاب 24، و انـجـيـل يوحنا باب 21، ميخوانيم كه عيسى پس از آنكه به دار آويـخـتـه و كـشـتـه و دفـن شـد از مـردگـان بـرخـاسـت و چـهـل روز در مـيـان مـردم زنـدگى كرد سپس به آسمانها صعود نمود (و به معراج هميشگى رفت )

ضـمـنـا از بعضى از روايات اسلامى نيز استفاده ميشود كه بعضى از پيامبران پيشين نيز داراى معراج بوده اند.

آيا معراج جسمانى بوده يا روحانى ؟

عـلاوه بـر ايـنـكـه مـشـهـور مـيـان دانـشـمـنـدان اسـلام (اعـم از شـيـعـه و اهـل تـسـنـن ) ايـن است كه اين امر در بيدارى صورت گرفته ظاهر خود آيات قرآن در آغاز سوره اسراء و همچنين سوره نجم (چنانكه شرح آن در بالا گذشت ) نيز وقوع اين امر را در بيدارى گواهى مى دهد.

تـواريـخ اسـلام نـيـز گـواه صـادقـى بـر اين موضوع است ، زيرا در تاريخ مى خوانيم هـنـگـامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مساله معراج را مطرح كرد مشركان به شـدت آنـرا انكار كردند و آنرا بهانه اى براى كوبيدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) دانـسـتـنـد، ايـن بـه خـوبـى گـواهى ميدهد كه پيامبر هرگز مدعى خواب يا مكاشفه روحـانـى نـبـوده و گـرنـه ايـنـهمه سر و صدا نداشت : و اگر در روايتى از حسن بصرى مـيـخـوانـيـم كه كان فى المنام رؤ يارآها: اين امر در خواب واقع شده است و يا خبرى كه از عـايشه نقل شده : و الله ما فقد جسد رسول الله و لكن عرج بروحه به خدا سوگند بدن پيامبر از ميان ما نرفت تنها روح او به آسمانها پرواز كرد ظاهرا جنبه سياسى

داشـته و براى خاموش كردن جنجالى بوده است كه درباره مساله معراج در ميان عده اى به وجود آمده بود.

هدف معراج

بـا توجه به بحثهاى گذشته اين مساله براى ما از جمله واضحات است كه هدف از معراج ايـن نـبـوده كـه پـيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به ديدار خدا در آسمانها بشتابد! آنـچـنـان كـه ساده لوحان پنداشته اند كه متاسفانه بعضى از دانشمندان غربى به خاطر نـاآگـاهـى يـا دگـرگـون سـاخـتـن چـهـره اسـلام در نـظـر ديـگـران ، آنـرا نـقـل كـرده انـد، از جـمـله ايـنـكـه گـيـورگيو در كتاب محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت ميگويد محمد در سفر معراج به جائى رسيد كه صداى قلم خدا را مى شنيد و مى فهميد كه خـدا مـشـغـول نـگهدارى حساب افراد ميباشد! ولى با اينكه صداى قلم خدا را مى شنيد او را نـمـى ديد! زيرا هيچكس نميتواند خدا را ببيند و لو پيغمبر باشد (محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت صفحه 125).

ايـن نـشـان مـيدهد كه مخصوصا قلم از نوع قلم چوبى است ! كه به هنگام حركت روى كاغذ تحرير مى لرزد و صدا ميكند!! و امثال اين خرافات و لاطائلات .

نه هدف اين بوده كه روح بزرگ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مشاهده اسرار عظمت خدا را در سراسر جهان هستى ، مخصوصا عالم بالا كه مجموعه اى است از نشانه هاى عظمت او مشاهده كند، و باز هم درك و ديد تازهاى براى هدايت و رهبرى انسانها بيابد.

ايـن هـدف صـريـحا در آيه يك سوره اسراء و آيه 18 سوره نجم آمده است . روايت جالبى نـيـز در ايـن زمـيـنـه از امـام صـادق (عـليـهـالسـلام ) در پـاسـخ سـؤ ال از علت معراج نقل شده است كه فرمود: ان الله لا يوصف بمكان ، و لا يجرى عليه زمان ،

و لكـنـه عـز و جـل اراد ان يـشرف به ملائكته و سكان سماواته ، و يكرمهم بمشاهدته ، و يـريه من عجائب عظمته ما يخبر به بعد هبوطه : خداوند هرگز مكانى ندارد، و زمان بر او جـريـان نـمـى گـيـرد، و لكن او ميخواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پـيـامـبر در ميان آنها احترام كند و نيز از شگفتى هاى عظمتش به پيامبرش نشان دهد تا پس از بازگشت براى مردم بازگو كند.

معراج و علوم روز

در گـذشـتـه بـعـضـى از فلاسفه كه معتقد به افلاك نهگانه بطلميوسى پوست پيازى بـودنـد مـانع مهم معراج را از نظر علمى وجود همين افلاك و لزوم خرق و التيام در آنها مى پنداشتند.

ولى بـا فـرو ريـخـتـن پـايـه هاى هيئت بطلميوسى مساله خرق و التيام بدست فراموشى سـپـرده شـد، امـا بـا پـيـشـرفـتـى كـه در هـيـئت جـديـد بـه وجـود آمـد مـسـائل تـازهـاى در زمـيـنـه مـعـراج مـطـرح شـده و سـؤ الاتـى از ايـن قبيل :

1 - بـراى اقـدام بـه يـك سـفـر فـضـائى نـخـسـتـين مانع نيروى جاذبه است كه بايد با وسـائل فـوق العـاده بـر آن پـيـروز شـد، زيرا براى فرار از حوزه جاذبه زمين سرعتى لااقل معادل چهل هزار كيلومتر در ساعت لازم است !.

2 - مـانـع ديـگـر، فـقـدان هـوا در فضاى بيرون جو زمين است كه بدون آن انسان نميتواند زندگى كند.

3 - مـانـع سـوم گـرمـاى سـوزان آفـتاب و سرماى كشنده اى است كه در قسمتى كه آفتاب مستقيما ميتابد و قسمتى كه نميتابد وجود دارد .

4 - مـانـع چهارم اشعه هاى خطرناكى است كه در ماوراء جو وجود دارد مانند اشعه كيهانى و اشـعه ماوراء بنفش و اشعه ايكس ، اين پرتوها هرگاه به مقدار كم به بدن انسان بتابد زيـانـى بـر ارگـانـيـسـم بدن او ندارد، ولى در بيرون جو زمين اين پرتوها فوق العاده زيـاد اسـت و كـشـنـده و مرگبار اما براى ما ساكنان زمين وجود قشر هواى جو مانع از تابش آنها است .

5 - مشكل بيوزنى است ، گر چه انسان تدريجا ميتواند به بيوزنى عادت كند ولى براى مـا سـاكـنـان روى زمـيـن اگـر بـيـمـقـدمـه بـه بـيـرون جـو مـنـتـقـل شـويـم و حـالت بـيـوزنـى دسـت دهـد، تـحـمـل آن بـسـيـار مشكل يا غير ممكن است .

6 - و سـرانـجـام مـشـكـل زمـان ششمين مشكل و از مهمترين موانع است چرا كه علوم روز ميگويد سـرعـتـى بـالاتر از سرعت سير نور نيست و اگر كسى بخواهد در سراسر آسمانها سير كند بايد سرعتى بيش از سرعت سير نور داشته باشد.

در برابر اين سؤ الات توجه به چند نكته لازم است :

1 - مـا مى دانيم كه با آن همه مشكلاتى كه در سفر فضائى است بالاخره انسان توانسته اسـت بـا نـيـروى عـلم بـر آن پـيـروز گـردد، و غـيـر از مشكل زمان همه مشكلات حل شده و مشكل زمان هم مربوط به سفر به مناطق دور دست است .

2 - بـدون شـك مـسـاله مـعـراج ، جـنبه عادى نداشته بلكه با استفاده از نيرو و قدرت بى پـايـان خـداونـد صورت گرفته است ، و همه معجزات انبياء همين گونه است ، به عبارت روشـنـتـر مـعـجـزه بـايـد عقلا محال نباشد، و همين اندازه كه عقلا امكان پذير بود بقيه با استمداد از قدرت خداوند حل شدنى است .

هـنـگامى كه بشر با پيشرفت علم توانائى پيدا كند كه وسائلى بسازد سريع ، آنچنان سريع كه از حوزه جاذبه زمين بيرون رود، سفينه هائى بسازد كه مساله

اشـعـه هاى مرگبار بيرون جو را حل كند، لباسهائى بپوشد كه او را در برابر سرما و گـرمـاى فـوق العـاده حفظ نمايد، با تمرين به بيوزنى عادت نمايد خلاصه جائى كه انـسـان بـتواند با استفاده از نيروى محدودش ، اين راه را طى كند آيا با استمداد از نيروى نامحدود الهى حل شدنى نيست ؟!

مـا يـقـيـن داريـم كه خدا مركب سريع السيرى كه متناسب اين سفر فضائى بوده باشد در اخـتـيـار پـيامبرش گذارده است ، و او را از نظر خطراتى كه در اين سفر وجود داشته زير پوشش حمايت خود گرفته ، اين مركب چگونه بوده است و چه نام داشته ؟ براق ؟ رفرف ؟ يا مركب ديگر؟ در هر حال مركب مرموز و ناشناخته اى است از نظر ما؟.

از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه فـرضـيـه حـد اكـثـر سرعت كه در بالا گفته شد، امروز در ميان دانشمندان متزلزل شده ، هر چند اينشتاين در فرضيه معروف خودش به آن سخت معتقد بوده است .

دانـشـمندان امروز ميگويند امواج جاذبه بدون نياز به زمان در آن واحد از يكسوى جهان به سـوى ديـگـر مـنـتـقـل مـيـشـود و اثـر مـيـگـذارد، و حـتـى ايـن احـتـمـال وجـود دارد كـه در حـركـات مـربـوط بـه گـسـتـردگـى جـهـان (مـيـدانـيـم جـهان در حـال تـوسـعـه است و ستاره ها و منظومه ها به سرعت از هم دور ميشوند) منظومه هائى وجود دارند كه با سرعتى بيش از سرعت سير نور از مركز جهان دور ميشوند دقت كنيد).

كـوتـاه سـخـن ايـنـكه مشكلاتى كه گفته شد هيچكدام به صورت يك مانع عقلى در اين راه نـيـست ، مانعى كه معراج را به صورت يك محال عقلى در آورد، بلكه مشكلاتى است كه با استفاده از وسائل و نيروى لازم قابل حل است .

به هر حال مساله معراج نه از نظر استدلالات عقلى غير ممكن است و نه از

نـظـر مـوازيـن عـلم روز و خـارق العـاده بـودن آن را نـيـز هـمـه قبول دارند بنا بر اين هر گاه با دليل قاطع نقلى ثابت شود بايد آن را پذيرفت ..

تفسیر آیه 7 سوره آل عمران

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 

هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ

زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ

یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴿ ۷ ﴾

اوست کسى که این کتاب [=قرآن] را بر تو فرو فرستاد پاره‏اى از آن آیات محکم [=صریح و روشن] است آنها اساس کتابند و [پاره‏اى] دیگر متشابهاتند [که تاویل‏پذیرند] اما کسانى که در دلهایشان انحراف است براى فتنه‏جویى و طلب تاویل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پیروى مى‏کنند با آنکه تاویلش را جز خدا و ریشه‏داران در دانش کسى نمى‏داند [آنان که] مى‏گویند ما بدان ایمان آوردیم همه [چه محکم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان کسى متذکر نمى‏شود (۷)

 

نکته ها :

در این آیه ، چند سوال مطرح است :

فرآن در یکجا همه ی آیات خود را محکم دانسته و فرموده : « کتاب احکمت آیاته » و در جای دیگر همه را متشابه دانسته و فرموده : « کتابا متشابها » ولی در این آیه بعضی را محکم و بعضی را متشابه معرفی نموده است ، مساله چیست ؟

پاسخ : آنجا که فرمود : تمام آیات قرآن محکم است ، یعنی سخن سست و بی اساس در هیچ آیه ای نیست و آنجا که فرمود : همه ی آیات متشابه هستند ، یعنی سیستم و آهنگ آیات قرآن ، هماهنگ ، سکنواخت و شبیه به هم است .

اما با این حال ، از نظر فهم آیات همه ی مردم یکسان نیستند ، بعضی صریح و روشن و همه کس فهم ولی بعضی دارای معانی بلند و پیچیده اند که همین امر موجب شبهه و اشتباه آنان می گردد .

سوال : چرا در قرآن آیات متشابه به کار رفته است ؟

پاسخ : اولا : وجود آیات متشابه زمینه ی فکر و تدبر در آیات است .

ثانیا : موجب رجوع مردم به رهبران آسمانی می شود . آری ، اگر همه ی درس آسان باشد ، شاگرد احساس نیاز به استاد نمی کند .

ثالثا : متشابهات وسیله ی آزمایش مردم است . گروهی کژاندیش ، از لابه لای آنها به سراغ اهداف شوم خود می روند و گروهی اندیشمند ، به فرموده امام رضا (ع) با مراجعه به محکمات ، معنای صحیح آیات را کشف می کنند ...

 

پیام ها :

1-     هر کس همه ی ایات را نمی فهمد . « و اخر متشابهات »

2-     قلب های منحرف منشا فساد و فتنه است . « فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه »

3-     فتنه تنها آشوب نظامی و فیزیکی نیست تفسیر به رای و تحریف فرهنگ و معانی آیات نیز فتنه است . « ابتغا ء الفتنه »       

4-     گاهی حق دستاویز باطل می شود . « ابتغاء الفتنه »

5-     هدف نهایی و مقصد اعلای آیات الهی را تنها خدا و راسخان در علم می دانند .« و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم »

6-     نام راسخان در علم در کنار نام مقدس خداوند آمده و مقامشان بعد از مقام الهی است . .« و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم »

7-     علم درجاتی دارد که بالاترین آن آشنا شدن به تاویل و رسیدن به هدف نهایی است . .« و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم »

8-     عالمان واقعی بی تکبرند .« و الراسخون فی العلم یقولون امنا به »

9-     گرایش به باطل مانع از رسوخ علم است « الراسخون فی العلم » در برابر « فی قلوبهم زیغ» قرار داده شده است .

10- هر چه را نمی فهمیم انکار نکنیم . « کل من عند ربنا »

11- نزول ایات محکم و متشابه در مسیر تربیت است . « کل من عند ربنا »

تفسیر قرآن کریم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

حم ﴿۱﴾

تَنزِیلٌ مِّنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿۲﴾

کِتَابٌ فُصِّلَتْ آیَاتُهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لِّقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ﴿۳﴾

بَشِیرًا وَنَذِیرًا فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لَا یَسْمَعُونَ ﴿۴﴾

ترجمه :

به نام خداوند رحمتگر مهربان

حاء میم (۱)

وحى [نامه]اى است از جانب [خداى] رحمتگر مهربان (۲)

کتابى است که آیات آن به روشنى بیان شده قرآنى است به زبان عربى براى مردمى که مى‏دانند (۳)

بشارتگر و هشداردهنده است و[لى] بیشتر آنان رویگردان شدند در نتیجه [چیزى را] نمى‏شنوند (۴)

 

 

نکته ها :

کلمه « انزلنا» به معنای نزول دفعی و کلمه « تنزیل» به معنای نزول تدریجی است و شاید برای جمع میان دو تعبیر « انزلنا» و « تنزیل» بتوان گفت که مفاهیم و محتوای قرآن یکدفعه در شب قدر بر قلب مبارک پیامبر اسلام (ص) نازل شده ، ولی الفاظ و قالب ها به تدریج نازل شده است .

هر کجا سخن از نزول قرآن است ، نشانه ای از تربیت ، قاطعیت ، عزت و حکمت و رحمت در کار است .

« تنزیل من رب العالمین » (1)

« تنزیل الکتاب لا ریب فیه » (2)

« تنزیل من الله العزیز الحکیم » (3)

« تنزیل من الرحمن الرحیم » (4)

« تنزیل من حکیم حمید » (5)

پیام ها :

1-     قرآن به تدریج در صحنه های گوناگون نازل گشته است . « تنزیل »  

2-     قرآن ، نزول تدریجی آن و هدف از نزول آن ، برخاسته از رحمت گسترده و ابدی اوست . « تنزیل من الرحمن الرحیم »

3-     قرآن در زمان پیامبر اکرم (ص) به صورت کتابی موجود است .« کتاب »

4-     تجلیل از یک شخص یا کتاب ، گاهی ضروری است . ( « فصلت، آیاته،عربیا، نذیرا، بشیرا»صفات قرآن است )

5-     قرآن از هر چیزی که در رشد و هدایت مردم موثر است . ( مانند اوامر و نواهی ، قصه ها و عبرت ها ، استدلال ها ، مثل ها ، بیان نعمت ها ، آینده ی بشر ، حوادث قیامت ، بیان عوامل عزت و سقوط و ... ) به تفصیل و قاطعانه و شفاف و بدون ابهام سخن گفته است . « فصلت آیاته »

6-     قرآن به زبان عربی که زبانی فصیح و شیواست نازل گردیده است . ( کلمه « عربی » هم به معنای زبان عربی است و هم به معنای فصیح و شیوا )

7-     نه تنها محتوا بلکه الفاظ قرآن از خداست . « تنزیل ... قرآنا عربیا»

8-     تفصیل و شیوایی قرآن را کسانی درک می کنند که به زبان عربی آشنا باشند . « قرآنا عربیا لقوم یعلمون » ( شاید مراد از « یعلمون» علم به زبان عربی باشد )

9-     قرآن برای همه مردم نازل شده « هدی للناس» لکن تنها اهل علم و تقوا از آن بهره مند میشوند . « لقوم یعلمون – هدی للمتقین »

10- علم ، تنها خواندن و نوشتن نیست ، بلکه فهم حقیقت است .« لقوم یعلمون » ( با توجه به اینکه بسیاری از هدایت یافتگان صدر اسلام قدرت خواندن و نوشتن نداشتند . )

11- بیم و امید در کنار هم لازم است . « بشیرا و نذیرا »

12- اکثریت ، دلیل حقانیت نیست . « فاعرض اکثرهم »

13- دلیل اعراض مردم از قرآن ، جهل آنان است . « لقوم یعلمون ... فاعرض اکثرهم »

 

(1): واقعه ، 80 و حاقه ، 43

(2) : سجده ،2

(3) : جاثیه ، 2 و احقاف، 2

(4) : فصلت ،2

(5) : فصلت، 42

تفسیر آیات 81 و 82 سوره آل عمران

تفسیر آیات قرآن کریم (۱)

وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّيْنَ لَمَا آتَيْتُكُم مِّن كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءكُمْ رَسُولٌ

 مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ

إِصْرِي قَالُواْ أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُواْ وَأَنَاْ مَعَكُم مِّنَ الشَّاهِدِينَ ﴿۸۱﴾

و [ياد كن] هنگامى را كه خداوند از پيامبران پيمان گرفت كه هر گاه به شما كتاب و حكمتى دادم سپس شما را فرستاده‏اى آمد كه آنچه را با شماست تصديق كرد البته به او ايمان بياوريد و حتما ياريش كنيد آنگاه فرمود آيا اقرار كرديد و در اين باره پيمانم را پذيرفتيد گفتند آرى اقرار كرديم فرمود پس گواه باشيد و من با شما از گواهانم (۸۱)

 

فَمَن تَوَلَّى بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿۸۲﴾

پس كسانى كه بعد از اين [پيمان] روى برتابند آنان خود نافرمانانند (۸۲)

****************************

نکته ها :

تفاوت مکتب انبیا ، مانند تفاوت برنامه ی دو استاد یا دو استاندار است که در اصول مسائل علمی و سیاسی ، دارای جهت واحدی هستند ، ولی در مسائل جزئی ، به جهت تفاوت های فردی دانش آموزان یا شرایط منطقه ای ، برنامه های گوناگون ارائه می دهند .

حضرت علی (ع) فرمودند : خداوند از انبیای پیشین پیمان گرفت که مردم را به بعثت پیامبر اسلام و صفات او خبر و بشارت دهند و به آنان فرمان تصدیق آن حضرت را بدهند .

امام صادق (ع) فرمودند : مراد از « جائکم رسول مصدق » پیامبر اسلام است .

 

پیام ها :

1-     در مدیریت الهی ، لازمه سپردن مسئولیت ها ، گرفتن پیمان است .« اخذالله میثاق النبیین »

2-     هر جا کار سخت است ، پیمان گرفتن لازم است . دست برداشتن از آیین و سنت موجود ، و ایمان و حمایت از شخص نوظهور ، ساده نیست . لذا خداوند میثاق می گیرد .« اخذ الله میثاق ... »

3-     آمدن پیامبر خاتم قطعی است ، لذا از همه ی انبیا پیمان گرفته شده نه از بعضی از آنها « میثاق النبیین ... جائکم رسول »

4-     جریان نبوت ، مایه وحدت است ، نه اسباب تفرقه و انشعاب . « رسول مصدق لما معکم لتومنن به »

5-     انبیا دارای هدف مشترکی هستند . لذا پیامبران قبلی ، آمدن انبیای بعدی را بشارت می دادند و نسبت به آنان پیمان ایمان و نصرت دارند ، و پیامبران بعدی انبیای قبل را تصدیق می کردند . « مصدق لما معکم لتومنن »

6-     قدیمی ها ، جدیدی ها را تحویل بگیرند ، آنها را به مردم معرفی کنند و زمینه ی رشد بعدی آنها را فراهم آورند . « لتومنن...لتنصرنه»

7-     ایمان به تنهایی کفایت نمی کند ، بلکه حمایت نیز لازم است .« لتومنن به و لتنصرنه »

8-     در میان انبیا ، سلسله مراتب است و خاتم النبیین اشرف آنهاست ، زیرا همه ی انبیا باید مومن به او و حامی او باشند . .« لتومنن به و لتنصرنه »

9-     وقتی انبیای پیشین موظف به ایمان و حمایت از پیامبر اسلام هستند ، پس پیروان آنها نیز باید به او ایمان آورده و از او اطاعت کنند . .« لتومنن به و لتنصرنه »

10- حمایتی ارزشمند است که از ایمان سرچشمه گرفته باشد . .« لتومنن به و لتنصرنه »  

11- مهم ، داشتن روح تسلیم و پذیرفتن حق است ، چه بسا در عمل ، شرایط لازم به وجود نیاید . انبیای قبل ، زمان پیامبر اسلام (ص) را درک نکردند ، ولی این روحیه را داشتند . .« لتومنن به و لتنصرنه »  

12- پیمان شکن فاسق است . « فمن تولی ... هم الفاسقون »

وظایف اخلاقی مردم در انتخاب مسئولان

رعایت تناسب میان فرد و مسئولیت مورد نظر

یکی از مسائلی را که باید در انتخاب افراد برای پستهای مختلف در نظر بگیریم ، مسئله ی تناسب ویژگی ها و تخصص های آنان با پست و مسئولیت مورد نظر است . عدم رعایت این شرط موجب هدر رفتن نیروها و ضایع شدن امکانات و یاس و ناامیدی متخصصان و دهها آفت و آسیب اجتماعی و روحی دیگر خواهد شد . به عنوان مثال فرض کنید که اگر ریاست سازمان نظام پزشکی کشور را به یک مهندس نمونه ی کشاورزی واگذار کنند معلوم است که چه آفات و مشکلاتی پدید خواهد آمد . این فرد اگر چه در حرفه ی خود ممکن است فردی موفق و خدمتگذار باشند اما تخصص ها و توانمندی های او تناسبی با چنان پست هایی ندارد و به احتمال قریب به یقین نمی تواند مسئول موفقی در این زمینه از آب در آید . امکانات و نیروهای متخصص در آن حوزه ها را نمی تواند به خوبی شناسایی و به کار گیرد .

حضرت یوسف زمانی که خود را برای مسئولیت خزانه داری معرفی کرد به دو ویژگی خود که متناسب با این مسئولیت هستند یعنی امانتداری و آگاهی اشاره کرد و گفت : مرا سرپرست خزائن (مصر ) قرار ده که نگهدارنده و آگاهم

پیشینه ی تهاجم فرهنگی

 

هجوم فرهنگى از كجا شروع شد؟ آيا هجوم فرهنگى پديده جديدى است يا سابقه دار است؟ اگر بخواهيم از راه تاريخى، مسائل را بررسى و به اسناد و مدارك تاريخى مراجعه كنيم اين كارى است وقت گير و به تحقيقات فراوانى نياز دارد. اما اجمالاً قرآن كريم مىفرمايد «وَكَذلِكَ جَعَلْنالِكُلِّ نَبىّ عَدُوّاً شَيَاطينَ اْلاِنْسِ وَ الْجِنِّ» (سوره انعام:112) خداى متعال، در كيفيت تشكّل جوامع و قشربندى و وجود عوامل حق و باطل در جامعه مىفرمايد كه ما هميشه در جوامع انسانى يك گروه از انبيا، حق پرستان و مصلحان آنها را قرار داده ايم و بر اساس يك تدبير تكوينى الهى، عده اى از شياطين در مقابل آنها صف آرايى كرده اند، نه تنها شياطين جنّى يعنى ابليسها، بلكه حتّى شيطانهاى انسى. خود نيز مىفرمايد: «شياطينَ اْلاِنسِ وَ الْجِنِ» انبيا و يارانشان از خدا الهام مىگيرند و هدفشان هم هدفى الهى است: رشد دادن جامعه و رساندن آن به كمال انسانى. اين يك گروه كه داستان آنها در تاريخ و قرآن هم بسيار ذكر شده است. در مقابل اينان، براساس تدبير الهى، بايد شياطينى هم باشند، چون از نظر قرآن، هدف از آفرينش انسان اين است كه با اختيار خود راهى را انتخاب كند، و چون انسان بايد رشد اختيارى پيدا كند هميشه بايد دو راه در مقابل او باشد تا يكى را انتخاب كند. اگر يك راه بود قابل انتخاب نبود عواملى هم كه دعوت به اين راه مىكنند بايد با هم توازن داشته باشند. اگر خداوند متعال فقط انبيا را مىفرستاد بُعد ايمان تقويت مىشد و بر كفر برترى پيدا مىكرد. اگر هم آنها را نمىفرستاد عامل كفر برترى مىيافت و توازن برهم مىخورد. اين دو بايد با هم توازن داشته باشند تا هميشه انسان در مقابل دو جاذبه تقريباً متعادل قرار داشته باشد و بتواند انتخاب كند. ارزش انسان به انتخاب او بستگى دارد. براى اينكه انتخاب صحيح و به معناى دقيق كلمه انجام گيرد بايد عوامل دعوت كننده به راه راست و چپ و به حق و باطل با هم متوازن باشند. خداوند از اين تدبير الهى در قرآن مكرراً ياد كرده است. در اين آيه مىفرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا»; اين تدبير را، خود قرار داديم كه بايد در مقابل انبيا دشمنانى از شياطين انس و جن باشند. اين دشمنان چه كسانى هستند؟ امروز شيطان بزرگ آمريكاست; اما هميشه آمريكا نبوده است.آمريكا يك كشور بى هويّتى است كه در دو سه قرن اخير پيدا شده است پيش از آن، كشورها و جوامع انسانى بسيارى بوده اند كه داراى اصالتند; مانند ايران، روم، چين، هند و امثال آنها. لكن مسأله استكبار و سلطه طلبى هميشه در بين انسان ها بوده است، از انسانهاى اوليه و فرزندان حضرت آدم گرفته تا به حال. «رگ رگ است اين آب شيرين آب شور.»

پیشگویی

هنگامى كه پل ترنر (Paul Turner) تهيه كننده معروف استراليايى در طى برنامه‏اى ماهواره‏اى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى كه فردا را پيش‏بينى مى‏كند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامى ايران براى غرب و تمدن غربى مطرح كرد و در طى اين برنامه تمام آنچه را كه نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ «آگوست 1989م» پيشگوئى كرده بود منتسب به ايران كرد؛ هيچ سياستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا كه موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلكه به واسطه جنگ تحميلى و عواقب ناشى از آن و تحريمهاى شديد اقتصادى بسيار شكننده و حساس بود. ليكن پس از به واقعيت پيوستن واقعه يازدهم سپتامبر در آمريكا كه اتفاقاً در فيلم به صراحت به آن اشاره مى‏شود (وقوع دو انفجار مهيب و عظيم در New City) همگان شگفت‏زده و نگران شدند؛ به نحوى كه رئيس‏جمهور نه چندان باهوش آمريكا، پس از وقوع اين حادثه به تبعيت از نوسترآداموس، ايران را هم يكى از «محورهاى شرارت» در جهان معرفى كرد و از اين طريق بر وحشت و ترس عميق هيأت حاكمه آمريكا از ايران (پرشيا) صحّه گذاشت.

در اين مقاله سعى نگارنده بر آن نيست كه بر پيشگوئيهاى نوسترآداموس صحّه بگذارد يا از آن دفاع كند و يا به هر طريق ممكن آن را خزعبلاتى هذيان‏گونه جلوه دهد؛ بلكه حداكثر كوشش نگارنده بر آن است كه ديدگاه غرب و تمدن غربى نسبت به پيشگوئيهاى شگفت‏آور نوسترآداموس را مورد بررسى و مداقه قرار داده و اين پيشگوئيها را كه اغلب درباره ايران يا كشورهاى اسلامى بوده؛ مورد بررسى قرار دهد. البته بايستى در نظر گرفت كه بدون شناخت اين پيشگوى كبير نمى‏توان حساسيتهاى انسان غربى نسبت به انسان شرقى را شناخت؛ چرا كه اغلب سياستمداران و متفكران غربى عميقاً به ستاره‏شناسى، طالع‏بينى و آينده‏نگرى همراه با ادبيات رمزى (Occult) معتقدند و حتى نظريه‏پرداز معروف هاروارد؛ يعنى ساموئل هانتينگتون نيز تئورى برخورد تمدنها (The clash of civilizations) را از نوسترآداموس به عاريت گرفته است. پيشگويى نوسترآداموس درباره واقعه يازدهم سپتامبر و تأثير شگرفى كه بر نگرش و فرهنگ آمريكايى گذاشت مى‏تواند منجر به تحولى اساسى نسبت به ديدگاه غرب درباره انقلاب اسلامى ايران شود، همانكه نبايد به سادگى از كنار آن گذشت.

... آسمان، در چهل و پنج درجه (مختصات جغرافيايى نيويورك؟!) خواهد سوخت، آتش به شهر جديد (New City)، نزديك مى‏شود.1

جالب‏ترين نكته در مورد پيشگوئيهاى نوسترآداموس آن است كه وى به ندرت نام كشورى را به صراحت و آشكارا ذكر مى‏كند، حال آنكه در مورد ايران (Parsia) به صراحت عنوان مى‏كند كه ايران، جهان را تسخير خواهد كرد. ايران از طريق آناتولى، فرانسه و ايتاليا را فتح خواهد كرد و بالاخره ايران باعث وقوع جنگ جهانى سوم خواهد شد.2 بنابراين، در گام نخست بايستى نوسترآداموس را بيشتر و بهتر بشناسيم و راز و رمز تأثيرگذارى وى بر تمدن غربى را از اين طريق دريابيم.

ميشل دونوسترادام (Michel De Nostradame) كه بيشتر با نام لاتين خود؛ يعنى نوسترآداموس (Nostr Adamus) شناخته شده است؛ در روز چهاردهم دسامبر سال 1503 م. در ناحيه سن رمى فرانسه متولد شد.

خانواده وى از شجره پزشكى يهودى و ايتاليايى الاصل بود. پدر بزرگ وى در شكل‏گيرى و تربيت نوسترآداموس نقش اساسى داشته و آموزه‏هاى اشراقى مكتب كاباليست‏ها را مستقيماً به وى تعليم داده است. نوسترآداموس در سن 22 سالگى از دانشگاه بسيار معتبر آن روزگار فرانسه؛ يعنى مون‏پليه در رشته پزشكى فارغ‏التحصيل شد و براى نجات بيماران از بيمارى مرگ سياه يا طاعون، بلافاصله مشغول به كار شد. شاوينى، پيرو و مفسر معروف نوسترآداموس مى‏نويسد كه وى سه سال تمام بر روى نخستين اشعار وحى‏آميز خود كه از آينده و رويدادهاى آن خبر مى‏آورد كاركرد و در سال 1555م. دفترى را - كه در بر گيرنده بيش از سيصد پيشگويى شعرگونه بود - به پسرش سزار هديه كرد. سپس در سالهاى بعد مجموعه كاملى از شعرواره‏هاى نوسترآداموس در 1000 قطعه؛ يعنى 10 سانتورى كه هر سانتورى مشتمل بر 100 قطعه بود، را منتشر شد. نوسترآداموس بر خلاف شايعات واهى و عبثى كه پيرامون شيطان‏پرستى و خداستيزى به وى نسبت داده‏اند، فردى عميقاً مؤمن و پاى‏بند به مذهب كاتوليك به بود و در نامه‏اى به پسرش صريحاً متذكر مى‏شود كه:

... و از زمانى كه اراده ذات خداوند متعال بر اين قرار گرفته كه تو فقط در نور طبيعى و در اين نقطه زمين به دنيا بيايى... از آنجايى كه برايم ممكن نيست نوشته‏اى را به صورت رسمى و كامل برايت به ارث بگذارم؛ چون بر اثر بى‏عدالتى و گذشت زمان نابود خواهد شد...؛ چون كه همه چيز تحت اختيار و سلطه قادر متعال و خداوند يكتا قرار دارد.
در واقع او با اين عبارات، صريحاً اشاره به عدم اصالت ادبيات رمزى علم اخترشناسى و طالع‏بينى نموده است و همه اراده‏ها را موكول به خواست و اراده خداوند متعال مى‏نمايد.

بررسى پيشگوئيهاى نوسترآداموس درباره جهانى شدن انقلاب اسلامى ايران

شاهزاده عرب، مريخ، خورشيد، ناهيد، شير، حكومت كليسا را از طريق دريا از پاى در خواهد آورد، از جانب ايران (پرشيا) بيش از يك ميليون پرهيزگار به بيزانس و مصر، به سوى شمال هجوم خواهند آورد.3

از كشور عربى خوشبخت (در منطقه غنى و ثروتمند اعراب) شخصى قدرتمند و مسلط بر شريعت [حضرت] محمد(ص) زاده خواهد شد، اسپانيا را به دردسر انداخته و بر گرانادا (غرناطه) مستولى مى‏شود. از طريق دريا بر مردم نيكوزيا ظفر خواهد يافت.4

مرد مشرقى از محل استقرار خويش خارج خواهد شد، براى ديدار فرانسه از كوه آپونين خواهد گذشت، از فراز آسمان، از برف‏ها، درياها و كوهها گذر خواهد كرد و همگان را با عصايش مضروب خواهد كرد...5

ادبيات رمزآلود، واژه‏اى است كه به بهترين نحو مى‏تواند عمق معانى شعرواره‏هاى نوسترآداموس را بيان كند؛ چرا كه طبق نظر اغلب مفسران معروف نوسترآداموس؛ يعنى اريكاچيتهام، گى بوحك و ژان شارل دو فن برون، حداقل وقايع ذيل را مى‏توان بدون هيچ شك و ترديدى از ميان شعرواره‏هاى رمز آلود نوسترآداموس بر شمرد:

آتش‏سوزى بزرگ لندن در سال 1666م. اعدام چارلز اول، روى كارآمدن حكومت مذهبى كرامول در انگلستان، وقوع انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، رويارويى استالين و تروتسكى پس از مرگ لنين، اضمحلال رژيم شوروى، اعدام لويى شانزدهم و مارى آنتوانت، به قدرت رسيدن ناپلئون و انتخاب لقب امپراتور توسط وى، به قدرت رسيدن هيتلر و رژيم نازى، به قدرت رسيدن موسولينى در ايتاليا و ژنرال فرانكو در اسپانيا، ترور كندى، سقوط شاه ايران و وقوع انقلاب اسلامى در ايران، رهبرى امام خمينى(ره) از فرانسه - او دقيقاً عنوان مى‏كند كه رهبر ايران از فرانسه باعث سقوط شاه ايران مى‏شود - ، وقوع حادثه يازدهم سپتامبر و آتشى كه در برجهاى دوقلوى شهر جديد (نيويورك) ايجاد مى‏شود و بسيارى از حوادث تاريخى ديگر از سالهاى 1555 ميلادى به بعد كه حدوداً 450 سال را دربر مى‏گيرد.

دو محاصره،
در گرمايى سوزان، انجام مى‏گيرد.
آن مرد،
از فشار تشنگى،
به خاطر دو فنجان مملو از آب،
كشته مى‏شود.
دژ نظامى، مملو مى‏شود،
و يك آرمانگراى كهنسال [امام خمينى (ره)]
نشانه‏هاى نيرا (سرزمين ايران) را
به اهالى ژنو [سازمان ملل متحد]
نشان خواهد داد.6
رهبر پاريس،
اسپانياى بزرگ را اشغال مى‏كند،
كشتيهاى جنگى
در برابر مسلمانان [محمدى‏ها] كه از پارتيا [ناحيه‏اى در ايران] و مديا [ناحيه‏اى در ايران] برخاسته‏اند، مى‏ايستند. آن مرد، سيكلاد [اروپا] را تاراج مى‏كند، و آنگاه انتظارى بزرگ در بندر يونان حكمفرما مى‏شود.

برگرفته از سایت :

http://mouood.org

فرجام قاتلین امام حسین (ع) و یارانش

اگر چه شاید کمی دیر شده باشه برای عنوان این موضوع

ولی گفتم دونستنش شاید بهتر از ندونستنش باشه

حرمله

حرمله بن کاهل اسدی یکی از بی رحم ترین افراد سپاه کوفه بود که جنایات بیشماری را در کربلا مرتکب شد . او عبدالله اصغر فرزند امام حسن مجتبی (ع) را در آغوش عمویش به شهادت رساند . وقتی امام یارانش را از دست داد فرزند یازده ساله امام حسن مجتبی (ع) برای یاری عمویش از خیمه به میدان دوید .زینب (ع) به دنبال او حرکت کرد اما نتوانست او را بگیرد . ناگاه ظالمی پیش آمد و دست عبدالله را قطع کرد . امام او را در آغوش کشید و نوازش و دلجویی کرد . هنوز دلجویی امام تمام نشده بود که حرمله ملعون گلوی نازکش را هدف تیر قرار داد و او را در آغوش عموبه شهادت رساند .

جنایت دیگر حرمله نشانه گرفتن گلوی نازک حضرت علی اصغر (ع) با تیر سه شعبه بود که تیر به گلو اصابت کرد و سر او را گوش تا گوش برید .

جنایت سوم او زدن تیر به قلب مبارک امام حسین (ع) است که امام آن را از پشت سر خود کشید . وقتی خبر قیام مختار به امام سجاد رسید امام از منهال بن عمرو که از شیعیان و یاران امام بود پرسید : از حرمله بن کاهل اسدی چه خبر ؟

منهال جواب داد هنگامی که از کوفه آمدم زنده بود

چشمان مبارک امام پر از اشک شد و فرمود : این مرد دل ما اهل بیت مخصوصا زنان و مادر علی اصغر را سخت آتش زده و آنگاه دو دست خود را بلند کرد و فرمود : خدایا سوزش تیغ را به او بچشان . خدایا سوزش آتش را به او بچشان . هیچ کس به اندازه ی حرمله دل ما اهل بیت را به درد نیاورده است .

منهال می گوید : من به کوفه رفتم و به خدمت مختار شتافتم مختار گفت : منهال چگونه تا به حال به دیدن ما نیامدی و برای تبریک به خاطر پیروزی و حکومت ما سری به ما نزدی و ما را در قیاممان همراهی نکردی ؟ منهال گفت : به او گفتم ای امیر به سفر حج رفته بودم و اکنون به خدمت رسیدم . آنگاه با هم راه افتاده از اوضاع صحبت می کردیم تا به محل کناسه مخفی گاه حرمله رسیدیم . دیدم ماموران مختار با خوشحالی برگشتند و بشارت دادند که حرمله را دستگیر کردیم . مختار وقتی نگاهش به حرمله افتاد گفت :

توئی که تیغ فکندی به تاارک جعفر

تویی که رحم نکردی به شاه تشنه جگر

تویی که تیر زدی به گلوی اصغر او

تویی که داغ نهادی به جان مادر او

تا چشم مختار به قیافه ی وحشت زده ی حرمله افتاد به او نگاه تندی کرد و گفت : خدا را شکر که به چنگم افتادی بلافاصله جلاد را صدا کرد

وقتی که حرمله یقین به مرگ پیدا کرد به مختار گفت : اکنون که مرا می کشی بگذار کارهای خود را بگویم تا قلبت را بسوزانم . ای امیر من سه تیر سه شاخه داشتم و آنها را با زهر آمیخته کرده بودم . با یکی از آنها گلوی اصغر را در آغوش حسین دریدم و با دومی قلب امام حسین را وقتی که پیراهن را بالا زد تا خون پیشانی را پاک کند و با سومی گلوی عبدالله بن حسن را که در کنار عمویش حسین بود دریدم

مختار فرمان داد اول دو دستش را قطع کنید پس فریاد زد دو پایش را نیز قطع کنید . جسد بی دست و پای حرمله در خون کثیفش غوطه می خورد که باز مختار صدا زد : آتش آتش

بلافاصله چوب های نازکی را روی جسد انداختند و جسد ناپاک وی را آتش زدند و جسد آن جنایتکار همچنان می سوخت

منهال گوید : من در کنار مختار ایستاده بودم و منظره را تماشا می کردم و هنگامی که بدن حرمله می سوخت با صدای بلند گفتم : سبحان الله

مختار رو به من کرد و گفت : منهال تسبیح خدا می گویی

منهال جریان دیدارش با امام سجاد را به مختار گفت . مختار از اینکه دعای امام سجاد (ع) به دست او به اجابت رسید دو رکعت نماز شکر خواند و سجده اش را طولانی کرد و فردای آن روز روزه ی شکر گرفت

در یک روایت دیگر آمده : مختار پس از دستگیری حرمله به یاد مظلومیت طفل معصوم امام (ع) افتاد و به شدت گریست و پس از آن رو به حرمله کرد و گفت : وای بر تو باد

آیا آنچه در کربلا انجام دادی کافی نبود که فل معصوم امام (ع) را نیز کشتی و با تیر خدنگ خود او را ذبح نمودی

سپس مختار دستور داد او را هدف تیرهای زهر آگین قرار دادند و آنقدر تیر زدند تا کشته شد .

بعضی از یاران حضرت مهدی (عج)

 
یوشع بن نون وصی حضرت موسی (ع)
حضرت عیسی (ع)
حضرت خضر (ع)
حضرت الیاس (ع)
مالک اشتر 
سلمان فارسی 
مومن آ ل فرعون 
ابودجانه انصاری 
مقداد 
27 نفر از قوم موسی 
اصحاب کهف 
هفتاد هزار صدیق از پشت کوفه 
هر کس چهل صبح دعای عهد را بخواند 
ملائکه مقربین چون جبرئیل و میکائیل و ایرافیل 
ملائکه کروبیین 
ملائکه منزلین که امام صادق (ع) فرمودند آنها 3000 نفرند 
ملائکه ای که موقع تولد آن بزرگوار به زیارت ایشان آمدند 
ملائکه ای که در جنگ بدر بودند و امام صادق (ع) فرمودند آنها313 نفرند 
ملائکه ای که در کشتی نوح بودند 
ملائکه ای که در آتش با ابراهیم بودند 
ملائکه ای که در رود نیل با موسی بودند 
ملائکه ای که هنگام بالا بردن عیسی به آسمان با او بودند 
عده ای از جن ها که در روایت دارد تعداد آنها 46000 و به نقلی 6000 نفرند 
ابر ، باد ، رعد ، برق ، برف ، باران و امور جوی 
عده ای از مردم زمان ظهور ، شخصیت های مشهوری چون : 1-هاشمی خراسانی 2-شعیب بن صالح3-سید حسنی4-یمنی5-مصری6-حاکم آفریقا 
ملائکه که طبق بعضی روایات مجموع ملائکه 46000 نفر می باشند 




مردگانی که برای یاری امام زمان (عج) می آیند 
15 نفر از امت حضرت موسی 
اصحاب کهف که 7 نفر می باشند 
یوشع بن نون وصی حضرت موسی (ع)
حضرت شعیب (ع)
حضرت صالح (ع)
سلمان فارسی 
مالک اشتر 
ابودجانه انصاری 
مقداد بن اسود 
فرزندان امام حسن مجتبی (ع)
چهار نفر از اولاد عقیل (ع)
ده هزار نفر که از پشت کوفه می آیند 
هر کسی که چهل صبح دعای عهد خوانده و می خواهد به دنیا برگردد . 


شباهت امام زمان (عج) به انبیا گذشته 
شباهت به آدم(ع(: خداوند تبارک و تعالی آدم را حجت در تمام زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت 
شباهت به شیث(ع) : اجازه نیافت علمش را ظاهر سازد 
شباهت به نوح (ع): طول عمر ایشان و پاک کردن زمین ا کافران 
شباهت به ادریس (ع): هنگام ظهور ایشان پادشاه ستگر و مردم همگی تسلیم او شدند 
شباهت به ابراهیم (ع): نحوه ی ولادت مخفی و نحوه ی رشد غیر طبیعی بود یعنی رشد یک هفته در یک روز 
شباهت به حزقیل(ع) : خداوند برایش مردگانی را زنده کرد
شباهت به موسی(ع) : قوم او انتظار آمدنش را داشتند و خفای ولادت و سنگ مخصوص که 12 چشمه داشت 
شباهت به هارون (ع): خداوند هارون را به سوی آسمان بالا برد و بار دیگر به زمین بازگرداند 
شباهت به سلیمان (ع): در کودکی داوود او را جانشین خود قرار داد و ملک و سلطنت جهانی سلیمان 
شباهت به عیسی(ع) : در کودکی در گهواره سخن گفت و حکمت در کودکی به او داده شد 
شباهتت به یوسف(ع) : زیبایی و نیز اصلاح امرش در یک شب 

پاداش اجزای نماز

 سر الله اکبر

امام حسن عسکری (ع):هنگامی که نماز گزار دو دستش را جهت گفتن الله اکبر بالا برد و ثنای خدا گوید خدای تعالی به ملائکه خود چنین فرماید : ای عبادت کنندگان من آیا نمی بینید بنده ام را که چگونه مرا بزرگ و عظیم شمرد و از شریک و تشبیه و نظیر پاک دانست و دستش را بلند کرد و دوری جست از گفته های دشمنان من که برای من شریک قائلند ؟شما را شاهد می گیرم به درستی که به زودی من او را در دار جلالم بزرگ و عظیم خواهم کرد و پاک می گردانم او را در پاکیزگی دار کرامتم و او را از گناهان پاک سازم و از عذاب جهنم و آتش آن او را حفظ می کنم .

گفته می شود وقتی که بنده ای تکبیرة الاحرام نماز را گوید خداوند به او توجه کند و فرشته ای را مامور کند که ثواب همه ی اجزای نماز را به دست او سپارد و او را نزد خود عزیز دارد و مشمول عزت خود گرداند و در قلب او اثر کبریایی خویش را نمایان سازد اگر ذکر تکبیر او از روی صدق و صفا باشد .

ولی اگر در قلب او چیزی باشد که از حقیقت معنای تکبیر بازش دارد خداوند او را از حلاوت و شیرینی یاد خود محرومش سازد و از قرب خود و شادمانی مناجات محجوب سازد . امام صادق (ع) را در این باره کلام زیبایی است که فرموده ایشان چنین است : پس به هنگام نماز دل خود را بیازمای اگر شیرینی نماز را در عمق جان ، سرور و بهجت آن را می یابی و دلت از راز و نیاز با او شادمان است و از گفتگو با او لذت می برد بدان که خداوند ، تو را در تکبیری که بر زبان رانده ای تصدیق فرموده است وگرنه بدان فقدان لذت مناجات و محرومیت از شیرینی عبادت دلیل بر این است که خداوند تو را در گفتن تکبیرت دروغگو دانسته و از درگاه خود رانده است .

و اینکه چرا گفتن هفت تکبیر در ابتدای نماز دارای ثواب و فضیلت است ، هشام بن حکم گوید : از امام موسی کاظم (ع) پرسیدم امام در پاسخ فرمودند : ای هشام خدا آسمانها را هفت ، زمین را هفت و حجابها راهفتگانه آفرید پس چون پیامبر (ص) را به معراج برد و قرب او به پروردگارش به اندازه ی فاصله ی دو کمان یا نزدیکتر شد ، یک حجاب از حجابهایش برداشته شد پیامبر (ص) تکبیر گفت و آغاز نمود به کلمات افتتاحیه ی نماز ، پس چون حجاب دوم برایش برداشته شد تکبیر گفت و به همین منوال گذشت تا به هفت حجاب رسید پس آن جناب هفت تکبیر گفت بدین علت برای افتتاح نماز هفت تکبیر گفته می شود .

فلسفه ی سوره ی حمد

امیر المومنین گوید از رسول خدا (ص) شنیدم می فرمود : خداوند فرمود فاتحه الکتاب (سوره حمد ) را بین خود و بین بنده ام قسمت کرده ام نصف آن برای من و نصف دیگر برای بنده ام می باشد آنچه در خواست کند . زمانیکه بنده گوید :...خداوند فرماید بنده ام به نام من آغاز کرد بر من حق است که برای او امورش را به اتمام برسانم و حالاتش را مبارک کنم و زمانیکه گوید :... خداوند تعالی فرماید بندهام مرا سپاس گذارد او دانست نعمتی که دارد از نزد من است و بلاهایی که از او دفع کردم به زیادی نعمت من است شما را گواه می گیرم که من برایش با نعمت دنیا ، نعمت آخرت را اضافه کنم و از او بلاهای آخرت را دفع می کنم . چنانچه بلاهای دنیا را از او دفع کردم و زمانیکه گفت :... خداوند گوید برای من گواهی داد که من رحمان و رحیم هستم شما را گواه می گیرم که از نعمتم بهره ی او را زیاد کنم و از عطایم بهره ی او را فراوان نمایم و زمانیکه بگوید :... خدای متعال فرماید شاهد باشید همانطوری که او اعتراف کرد من پادشاه روز جزایم روزشمار حساب او را آسان کنم و حسناتش را سنگین نمایم و از بدیهای او بگذرم و زمانیکه گوید :... خداوند فرماید بنده ام راست گفت مرا می پرستد شاهد باشید او را بر عبادتش پاداشی دهم که هر مخالف او در عبادت برای من به او غبطه برد . زمانیکه گوید :... خداوند گوید از من کمک خواست و به سوی من پناه آورد شاهد باشید او را بر امرش یاری کنم و در سختی هایش به فریادش رسم و دست او را در گرفتاریهایش بگیرم . زمانیکه گوید ... تا آخر سوره خداوند گوید این برای بنده ی من است و برای بنده ام باشد آنچه خواهد در حقیقت برای او مستجاب گردانم و به او بخشم آنچه آرزو دارد و از آنچه ترسد ایمن کنم . شفا و درمان با قرآن

 

 

 

فلسفه ی سوره ی توحید

رسول خدا (ص) فرمود : هر کس سوره ی توحید را بخواند خداوند به آیه ی اول هزار نظر به او نماید و به آیه ی دوم از او هزار دعا اجابت کند و به آیه ی سوم هزار خواهش او را عطا کند و به آیه ی چهارم هزار حاجت او را بر آورد هر حاجتی از دنیا و آخرت بهتر باشد .

90 هزار ملک با جبرئیل به تشییع جنازه سعد بن معاذ آمدند به جهت خواندن سوره ی توحید در حال ایستادن و نشستن و سواره و پیاده .

انس روایت کرده : روزی با رسول خدا (ص) در تبوک بودیم آن روز آفتاب در آمد با نور و شعاعیکه مانندش را ندیده بودیم گفتم یا رسول الله (ص) این چه نوری است بر آفتاب غلبه کرده . آن حضرت متفکر شد . جبرئیل آمد و گفت : یا رسول الله (ص) معاویه لیثی در مدینه وفات کرده ، حق تعالی هفتاد هزار فرشته فرستاد که بر او نماز کنند پیغمبر از جبرئیل پرسید که وی این مرتبه را از کجا یافته بود ؟ گفت : بخواندن سوره توحید . زیرا آن را نشسته و ایستاده و در آمد و شد می خواند رسول گفت : ای جبرئیل آرزو دارم بر او نماز کنم پس بطی الارض به مدینه آمدند و با فرشتگان بر وی نماز خواندند .

فلسفه ی رکوع

امام حسن عسکری (ع) : چون نمازگزار به رکوع رفت خداوند تبارک و تعالی خطاب به فرشتگان می کند و می فرماید : ای ملائکه ی من آیا نمی بینید بنده ی نماز گزار چگونه برای عظمت و بزرگی من تواضع می کند ؟ شما را گواه می گیرم که هر آینه او را در دار کبریایی و جلال خودم بزرگ سازم .

پس سر رکوع خم شدن در برابر عظمت اوست و این اقتضای ادب عابد است در مقابل معبود . چنانچه این تعبیر از امام صادق (ع) است که : در رکوع ادب عبودیت است و در سجود قرب به معبود . و کسی که به نیکی ادب را به جا نیاورد قرب را نشاید پس رکوع کسی را به جای آر که با دل خاضع برای خداو تحت سلطه او ذلیل و بیمناک است و اعضای خود را از اندوه و ترس آنکه از بهره ی رکوع کنندگان بی نصیب گردد ، فرود می آورد

شاید این فرموده ی امام صادق (ع) تفسیر انفسی از این آیه باشد که خداوند فلاح و رستگاری را منوط به رکوع و سجود دانسته و فرموده: ای اهل ایمان در برابر خدا رکوع و سجود را به جای آورید و حضرت او را در تمام شئون حیات ، بنده و فرمانبردار باشید و هر کار خیری را انجام دهید تا به رستگاری و فلاح رسید

رسول خدا (ص): خداوند 5 نماز را بر مردم واجب گرداند هرگاه کسی وضوی آنها را درست به جای آورد و در وقت بخواند و رکوع و خشوع را کامل کند خداوند ضامن است که گناهانش را بیامرزد و کسی که اینگونه انجام ندهد خداوند نسبت به او عهدی ندارد و اگر خواست او را می آمرزد و اگر بخواهد او را عذاب می کند

خلاصه ی کلام در فلسفه ی رکوع این است که هیچ بنده ای برای خدا به حقیقت رکوع نکند مگر آنکه خداوند تعالی او را به نور جمال خویش بیاراید و در سایه ی کبریایی خود در آورد و جامه بر گزیدگانش بپوشاند .

فلسفه ی سجده

امام صادق (ع) : مردی پیش پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله گناهان من بی شمار است و عمل نیک من اندک . پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمود : سجده فراوان به جای آور زیرا سجده گناهان را دور می سازد چنانچه باد برگ درخت را می ریزد .

هرگاه نماز گزار به سجده رود خداوند به فرشتگان گوید ای ملائکه من آیا نمی بینید که چگونه بنده ام بعد از ارتقاء تواضع می کند و برای من می گوید اگر تو صاحب جلالت و مکنت در دنیا هستی پس من خوار در نزد تو هستم

خداوند می فرماید : به زودی او را از طریق حق بالا می برم و به وسیله ی او باطل را دفع می کنم .

و خلاصه ی کلام در این قسمت این است که از امام علی (ع) درباره ی فلسفه ی دو سجده سوال شد (یعنی اینکه سوال شد که چرا در هر رکعت دو سجده را انجام می دهیم ؟ ) فرمودند : سجده اول بدان معناست که خدایا اصل ما از خاک است و معنای سر برداشتن از سجده این است که خدایا ما را از خاک خارج کردی . و معنای سجده دوم این است که خدایا دوباره ما را به خاک بر می گردانی و سر بر داشتن از سجده دوم به معنای این است که خدایا بار دیگر در قیامت از خاک بیرونمان خواهی کرد .(اشاره به معاد )

از سجده غافل مشو که هر سجده ای که برای خدا می ؀

نی خداوند یکدرجه تو را بالا می برد و گناهی از تو محو می کند

اگر نماز گزار بداند در حال سجده چه اندازه مشمول رحمت و جلال الهی است هرگز راضی نمی شود که سر از سجده بردارد .

راحت ترین شما در قیامت کسی است که قنوت طولانی تری داشته باشد

فلسفه ی تشهد

امام صادق (ع):خداوند عزوجل فرمود : پروردگار تو آنچه بخواهد می آفریند و انتخاب و اختیار می کند و آنان را در کارهایشان گزینش و انتخاب نیست ، منزه و برتر است خداوند از آنچه شرک می ورزند پس بنده ی سپاسگذار خدا باش در عمل آن سان که به زبان ذکر او گویی پس تسلیم فرمان او باش و بندگی او را به جای آر و تو را به صلوات و درود بر پیامبرش محمد ( ص) امر کرده (اشاره به آیه ی : همانا خداوند و فرشتگان بر پیامبر (ص) درود می فرستند شما هم ای اهل ایمان بر او صلوات و درود بفرستید و با تعظیم بر او سلام گویید ) پس نماز خدا را با صلوات بر پیامبر (ص) و طاعت او را با طاعت آن حضرت و شهادت به وحدانیت او را به شهادت بر رسالت آن جناب وصل کن و بکوش تا برکات معرفت آن جناب از دستت نرود و از بهره ی درود فرستادن بر او غافل نشوی .

امام حسن عسکری (ع): زمانی که نماز گزار برای تشهد اول و دوم نشست در این هنگام خدای تعالی خطاب به ملائکه می فرماید : ای ملائکه من به تحقیق به جا آورد بنده ی من خدمت و عبادت مرا و اکنون نشسته و ثنای مرا می کند و درود بر محمد (ص) پیغمبر من می فرستد . هر آینه بر او ثنا می فرستم در ملکوت آسمانها و زمین و هر آینه درود بر ارواح او می فرستم و زمانی که درود بر امیر المومنین (ع) در نمازش فرستاد خدا به او گوید ای بنده ی من هر آینه بر تو درود می فرستم چنانچه تو بر علی درود می فرستی هر آینه او را شفیع تو قرار می دهم چنانچه تو به وسیله ی او طلب شفاعت کردی .

فلسفه ی سلام

خلاصه ای از حدیث طولانی امام صادق (ع) درباره ی اسرار سلا م:معنای سلام در پایان هر نماز ، امان است و هرکس تسلیم امر الهی باشد در امان است و سلام نامی است از نامهای خداوند متعال که میان خلق خود به ودیعت نهاده تا معنی و محتوای آن را در داد و ستد ها و امانتداری ها و روابط با هم و صحت آمیزش و در معاشرتها به کار ببرند .

چنانچه خواستی سلام را در جای خود نهی و حق معنای آن را ادا کنی ، باید از خدا پروا کنی و دین ، دل و عقلت از گزند خودت در سلامت باشند و آنها را به تیرگی گناهان نیالایی و باید فرشتگان نگهبانت را سلامت بداری ، آنها را نیازاری و ملولشان نسازی و با بد رفتاری با ایشان آنان را از خود نترسانی . آنگاه دوستت و سپس دشمنت (باید از جانب تو در سلامت باشند ) که هرکس نزدیکترین فرد به او از دست او در سلامت نباشد به طریق اولی دورترین فرد از او در سلامت نخواهد بود .

و هرکس که سلام را در جایگاههایش ننهد او را نه سلامی است و نه تسلیمی و در سلام گفتنش دروغگوست هر چند که بلند و آشکار در میان مردم سلام بگوید .

فلاسفه

فلسفه وقت نماز

امیر الومنین در این باره می فرماید :

یک نفر یهودی خدمت پیامبر اسلام آمد و از فلسفه ی وقتهای نماز سوال کرد و گفت : ای محمد (ص) به چه علت نمازهای پنجگانه در پنج وقت مخصوص بر امت تو واجب شده است .

آن حضرت چنین فرمود : ای یهودی بدان و آگاه باش تا علت آن را برایت بیان کنم و بعد چنین اظهار داشت :

وقت نماز ظهر :

هنگامی که خورشید وسط آسمان قرار می گیرد داخل دایره و حلقه ای می شود . وقتی داخل آن دایره شد تمام جهان هستی مشغول به ذکر و تسبیح خداوند عالم می شوند . آن ساعت (اول ظهر ) ساعتی است که خداوند بر من درود می فرستد و از این جهت خداوند نماز ظهر را بر امت من واجب گردانید

بعد فرمود : این ساعت ساعتی است که در قیامت جهنم را می آورند و هیچ مومنی نیست که در این ساعت مشغول رکوع یا سجود یا قیام و نماز باشد مگر اینکه خداوند جسد او را بر آتش جهنم حرام می گرداند .

وقت نماز عصر

باز آن حضرت فرمود : چون در این ساعت (عصر ) حضرت آدم (ع) از شجره منهیه خورد خداوند متعال او را از بهشت بیرون نمود . از این جهت به ذریه و فرزندان او نماز عصر را تا روز قیامت واجب نمود و همان نماز را هم بر امت من واجب کرد و در بین نمازهای واجب این بهترین نماز است .

پس از آن فرمود : خدا به من دستور داده که نماز عصر را بیشتر حفظ کنم و آن ، نماز وسطی است که به حفظ آن تاکید فروانی شده است .

قرآن در این باره می فرماید : نمازها را حفظ کنید به خصوص نماز وسطی را (سوره بقره )

وقت نماز مغرب

بعد فرمود : اما مغرب ساعتی است که خداوند توبه آدم را پذیرفت . فاصله مابین خوردن از شجره منهیه تا پذیرفته شدن توبه آدم را حدود 333 سال و 4 ماه از سالهای دنیا بوده که این مقدار یک سوم از روز قیامت است .

قرآن مجید روز قیامت را مطابق 1000 سال این دنیا می داند (در سوره سجده )

موقع مغرب هنگامی که توبه آدم قبول شد او سه رکعت نماز یک رکعت برای جبران خطای خود و یک رکعت برای جبران جبران خطای همسرش حوا و یک رکعت به خاطر قبول شدن توبه اش به جای آورد . خداوند هم به این علت سه رکعت نماز مغرب را بر امت من واجب کرد .

بعد فرمود : هنگام مغرب دعای انسان مستجاب می شود و خداوند در این ساعت به من دستور دعا و ذکر و تسبیح داده است . قرآن در این باره چنین می فرماید :

پس خدا را هنگام شامگاه و صبحگاه تسبیح و ثنای گویید (تا سعادت ابدی یابید )(سوره روم )

وقت نماز عشا

همچنین در مورد نماز عشا فرمود : چون قبر تاریک و روز قیامت تاریک است خداوند به من و امتم دستور داد که این نماز (عشا) را برای روشنی قبر و قیامت انجام دهیم . هیچ قومی نیست که به سوی نماز عشا رود مگر اینکه جسدش بر آتش دوزخ حرام می شود و این نماز را خداوند برای پیامبران قبل از من نیز واجب کرده بود .

وقت نماز صبح

اما در مورد نماز صبح فرمود : خداوند به من دستور داد که نماز فجر را قبل از آن که خورشید طلوع کند و کفار و مشرکان برای آن سجده کنند بخوانم . آن نمازی است که ملائکه شب و روز بر آن شهادت می دهند . ( زیرا نماز صبح اگر در اول وقت خوانده شود فرشتگان مراقب شب آن را در پرونده اعمال مربوط به شب و فرشتگانروز در پرونده مر بوط به روز ثبت و ضبط می کنند 

 

فلسفه وضو

هر عضوی از اعضای بدن نماز گزار که با آن اجزای نماز انجام می دهد کفاره گناهان همان عضو واقع می شود روزی رسول خدا (ص) به یکی از یاران خود که از طایفه ی بنی ثقیف بود فرمود :

ای مرد ثقفی بدان هنگامی که دستهای خود را برای وضو داخل آب کرده و بسم الله الرمن الرحیم تمام گناهانی که با دستهای خود انجام داده ای ریخته می شود

هنگامی که صورت خود را برای وضو شستی تمام گناهانی که با چشم های خود و دهان خود انجام داده ای بخشیده می شود و از بین می رود .

هنگامی که دو دست خود را به خاطر وضو شستی تمام گناهانی که با دست چپ و راست انجام داده ای از دفتر اعمال تو حذف می شود و همه ی اینها حاصل وضوی توست

اما زمانی که برای نماز رو به قبله ایستاده ای و متوجه خدا شدی حمد و سوره را خواندی رکوع و سجود را کاملا به جا آوردی تشهد و سلام را به نحو احسن انجام دادی خداوند تبارک و تعالی تمام گناهانی که بین دو نماز انجام داده ای می آمرزد . این هم نتیجه ی نماز تو  است .

مثل نماز مثل انسان است

شما یک انسان کامل را تصور کنید که او دارای روح و بدن است بدن او دارای اعضا و جوارح می باشد و اعضا و جوارح او مختلف است

بعضی از اعضای انسان طوری است که با از بین رفتن آنها ، انسان از بین می رود ، مانند قلب ، کبد ، سر ، کلیه ها و غیره

اما بعضی دیگر اعضایی هستند که با نبودن آنها انسان از بین نمی رود ولی ناقص می شود مانند دست و پا چشم و گوش زبان و غیره

بعضی دیگر اعضایی هستند که با نبودن آنها حسن و زیبایی انسان برطرف گشته قبیح منظر و زشت صورت می شود مانند ابرو ومژه ریش و مانند اینها

بعضی دیگر چیزهایی هستند که با نبودن آنها زیبایی از بین می رود اما قباحت چهره پیدا نمی شود مانند گشادی و تنگی چشم و سرخی صورت و زردی مو .

نمازی را هم که شارع مقدس اسلام واجب نموده روحی دارد و جسمی . روح آن نیت ، قصد قربت و اخلاص است . ارکان آن مانند قیام و تکبیره الاحرام و رکوع و سجود که به منزله ی اعضا و جوارحی است که با ترک یکی از آنها چه عمدی باشد و چه سهوی اصل نماز از بین می رود و باطل می شود

بقیه اعمال واجب نماز مانند قرائت حمد و سوره ذکر سجود و رکوع طمانینه تشهد و سلام که اگر انسان عمدا آنها را ترک کند نماز باطل می شود و آنها به منزله دست ، پا چشم و زبانند که گاهی انسان با نبودن آنها تلف می شود و گاهی نمی شود و سالم می ماند .

اعمال مستحبی نماز از قبیل اذان و اقامه قنوت و تکبیرهای مستحب که در بین نماز گفته می شود به منزله ابرو و چشم و مژه و سرخی صورت است که با نبودن یکی از آنها نماز قبیح منظر و زشت می شود و زیبایی خود را از دست می دهد .

بلند کردن دست تا برابر گوش در تکبیر های وسط نماز به منزله ی زینت نماز است که اگر باشد نماز زینت پیدا می کند و اگر نباشد نماز قبیح و بد صورت نمی شود .

منبع : سجاده عشق

 

فلسفه ی قبله

امام باقر(ع): آنگاه که نماز گزار رو به قبله می ایستد روی به آن خدایی ایستاده است که جز او خدایی نیست .

در واقع رو کردن به قبله به معنای بردن دل بدانجاست یعنی سپردن دل به صاحبدل است که گناه را از او بازدارد و در مسیر کمال سیر دهد بنابراین استقبال ظاهری به قبله باید با توجه باطنی بدن همراه باشد والا نماز او سودی نبخشد .

حاتم اصم را از نمازش پرسیدند در جواب گفت :چون وقت نماز آید وضو سازم و به موضع نماز روم پس برای نماز کعبه را میان دو ابروی خود فرض می کنم و صراط را زیر دو قدم خود و بهشت را بر راست و آتش را از چپ و ملک الموت را از پشت سر و آن نماز را آخرین نماز خود می پندارم و با خوف و رجا ، با خضوع و خشوع و اخلاص آن را انجام دهم

پس استقبال از قبله به در حال نماز به معنای استدباردل از غیر خداست و اعراض از قبله به معنای استقبال از غیر اوست و به همین خاطر توجه به قبله در نماز از واجبات شمرده شده و روی گردانی از آن از محرمات به حساب آمده چنانچه پیامبر (ص) فرمودند : آیا آنکس که در نماز صورتش را از قبله بر می گرداند نمی ترسد از اینکه خداوند او را مسخ نماید و صورتش را مبدل به صورت حمار کند .

 

 

فلسفه نماز

امام رضا می فرماید : علت نماز اقرار به ربوبیت خدا و نفی هر گونه شریک برای او و ایستادن با خضوع و کوچکی و بیچارگی در پیشگاه خداست (میزان الحکمه )

نماز ، ایستادن با اعتراف به گناه و درخواست آمرزش گناهان پیشین و نهادن صورت بر زمین پنج نوبت از شبانه روز با عظمت خدا ، همراه است (میزان الحکمه )

نماز موجب یاد خدا و دوری از غفلت و سرکشی و باعث خشوع ، فروتنی و خواهان طلب افزایش معنوی و مادی است .

و چون درسرشت آدمی نسیان و فراموشی عجین است هر لحظه بیم آن می رود که انسان خود و آفریدگارش را به بادی نسیان و فراموشی سپرده و طغیان و سرکشی را پیشه ی خود سازد و عمری را در حیوانیت و پستی سپری سازد و کمال انسانیت خویش را در حیات حیوانی ببیند اینجاست که : نماز او را به مداومت بر ذکر خدا در شب و روز بر می انگیزاند تا بنده ، مولی و مدبر و آفریدگار خود را فراموش نکند چرا که فراموشکاری باعث طغیان و سرکشی خواهد بود .

انسان در حال نماز در محضر خدا و به یاد خداست و همین حالت او را از معاصی بازداشته و از همه ی تاریکی ها و تباهی ها او را مانع می شود .

موضوع جدید : نماز

نماز در زمان حضرت آدم (ع)

از صحف ادریس نقل شده است : در اولین روز اقامت حضرت آدم و همسرش حوا در روی زمین خداوند متعال نماز عصر و مغرب و عشا را مجموعا 50 رکعت بر حضرت آدم واجب کرد

در روایات آمده : اول کسی که نماز صبح خواند حضرت آدم (ع) بود ه است . هنگامی که از بهشت رانده شد و در زمین فرود آمد ساعت های آخر روز بود و هوا هنوز روشن بود و آرامش خاطر داشت . چون خورشید غروب کرد و جهان تاریک شد ، محزون گردید و شروع به نالیدن کرد او با ناراحتی در ظلمت و تاریکی جای خود را با آن عوض کرد حضرت آدم (ع) از خوشحالی دو رکعت نماز خواند و این اولین نمازی بود که وی بر روی زمین خواند .

در حدیث دیگری آمده : وقتی آن حضرت از بهشت بیرون آمد و بر روی زمین سکونت اختیار کرد بر اثر ترک اولایی که از او سر زده بود تمام بدنش مانند قیر سیاه شد . آدم (ع) از این بلا در رنج و عذاب بود . در این هنگام جبرئیل بر او نازل شد و از ناراحتی غم و غصه اش پرسید . آدم هم سیاهی بدن خود را مطرح نمود .

جبرئیل از جانب خداوند متعال دستور پنج وقت نماز را آورد و دستور داد که آدم آن را بخواند . وقتی حضرت آدم نمازهای پنجگانه را در پنج وقتش خواند تمام بدنش سفید شد و دیگر از سیاهی اثزی نماند .

نماز در شریعت موسی

یکی از برنامه های شبانه روزی موسی 0ع) این بود که بعد از هر نماز واجب و مستحب قسمت راست و چپ صورت خود را بر خاک می نهاد و خدا را شکر می کرد

در روایتی آمده است : که خداوند به حضرت موسی خطاب کرد و فرمود : ای موسی می دانی چرا تو را برگزیدم و از میان خلق کلیم خود گردانیدم و بدون واسطه با تو سخن گفتم

پروردگارا نمی دانم

برای اینکه در احوال بندگان خود نظر کردم در میان ایشان کسی را ندیدم نزد من از تو ذلیل تر باشد زیرا هر وقت از نماز فازغ می شوی دو طرف صورت خود را بر خاک می گذاری و خود را در برابر من کوچک و ذلیل می انگاری .

نماز داوود

هنگامی که در محراب عبادت به نماز و تلاوت زبور مشغول می شد پرندگان کوهها دشت و بیابان و درختان با او تسبیح و ذکر می گفتند .

نماز سلیمان (ع)

رسول اکرم (ص) در باره ی نماز حضرت سلیمان به عبدالله ابن مسعود می فرماید : ای پسر مسعود هر گاه خواستی از حضرت سلیمان با آن سلطنتی که داشت برایت بگویم او کسی بود که نان جو می خورد و به مردم نان گندم سفید می داد او لباس پشمی می پوشید وقتی تاریکی شب همه جا را فرا می گرفت در جایگاه نماز خود می رفت و دست ها را به گردنش می بست و تا صبح مشغول نماز و راز و نیاز با پروردگار می شد .

نماز حضرت ذوالکفل

حضرت ذوالکفل پیغمبری است که در عمر خود غضب نکرد و شیطان با آن همه مکر و حیله ای که دارد نتوانست او را به غضب آورد و مایوسانه آن حضرت را ترک کرد .

علت غضب نکردنش آن بود که پیامبر دیگری به نام الیسع از او عهد و پیمان گرفت که بعد از او به چند عمل قیام کند

دائم روزها را روزه باشد

دائم شبها را مشغول نماز باشد

تمام گفتار و کردار و رفتارش طبق دستور حق باشد

در برابر ناملایمات هیچوقت غضب نکند .

او هم بعد از آن پیامبر به همه ی آنها وفا کرد

نماز یحیی

یحیی در همان سنین نوجوانی به نماز عشق می ورزید . خود را به ستون بیت المقدس بست و مشغول نماز و راز و نیاز با پروردگار عالم شد تمام شبها را تا صبح به عبادت می گذرانید و گریه می کرد به طوری که اشکهای چشمش پوست و گوشت صورتش را مجروح کرده و دندانهایش نمایان شده بود .

پدرش به او فرمود : ای فرزند کمتر به خود رنج و زحمت بده تو هنوز کودک هستی

در جواب گفت : ای پدر کسانی که از من کوچکتر بودند طعم مرگ را چشیدند و از دنیا رفتند شاید مرگ هم به سراغ من آمد و موفق نشوم که در بزرگی عبادت کنم . پدر به او اجازه داد که در کودکی مشغول نماز و عبادت گردد .

نماز حضرت مریم .

نه تنها حضرت عیسی نماز می خواند و مامور تبلیغ نماز بود بلکه قبل از تولد او مادرش در بیت المقدس در محراب خود مشغول نماز بود

حضرت مریم از وقتی خود را شناخت تا آخر عمر یک لحظه از عبادت و نماز غافل نشد تا جایی که طبق های غذا و میوه از آسمان برایش فرود می آمد و بعد از تولد فرزندش هر دو مشغول نماز بودند تا در کوه لبنان جان به جان آفرین تسلیم کرد

بعد از آنکه مریم از دنیا رفت روزی حضرت عیسی بر سر قبر مادرش آمد و به اذن خدا او را زنده کرد و پرسید : ای مادر چه آرزویی داری ؟

فرمود : فرزند تنها رزویی که من دارم این است که زنده شوم و روزهای گرم تابستان را روزه بگیرم و شبهای سرد و طولانی زمستان را با آب سرد وضو بگیرم و مشغول نماز گردم

رسول خدا می فرماید : کسی که پنج وقت نماز را به موقع و اول وقت انجام دهد و از گناهان کبیره اجتناب کرده باشد روز قیامت که می شود منادی پروردگار ندا می کند و می گوید از هر دری که مایلی داخل بهشت شو .

نماز خاتم النیبیین

حضرت رسول وقتی مشغول نماز می شد از حرکت می افتاد به طوری که اگر انسان او را در دل شب به حالت نماز مشاهده می کرد فکر می نمود پارچه ای است که روی چیزی انداخته باشند

آن جناب هنگامی که آماده نماز می شد صورتش از خوف خدا متغیر و زرد می شد و اعضا و جوارحش می لرزید .

امیر المومنین درباره ی نماز و عبادت آن جناب می فرماید :

مدت ده سال بر روی انگشتان پای خود می ایستاد و نماز می خواند تا جایی که ساق و قدمهای مبارکشان ورم کرده و مجروح شده بود گاهی برای اینکه بتواند به نماز خود ادامه دهد سنگینی خود را بر روی یک پا قرار می داد و گاهی آن پا را آزاد می کرد و سنگینی را بر روی پای دیگر می انداخت گاه بر پاشنه و گاه بر انگشتان می ایستاد .

خداوند عالمیان او را عتاب کرده و این آیه را بوسیله جبرئیل بر او نازل فرمود :

ای کسی که طالب حق و هدایت کننده آنی ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که اینقدر خود را به رنج و زحمت اندازی و این همه ناراحتی را بر خود تحمل کنی (سوره طه)

نماز حضرت فاطمه

پیامبر فرمود : هنگامی که دخترم در محراب عبادت در مقابل پروردگارش قرار می گیرد نور او بر ملائکه آسمان می  تابد همانگونه که نور ستارگان بر اهل زمین می تابد و موقعی که مشغول نماز می شود خداوند عالم به فرشتگان می فرماید : ای فرشتگان نظر کنید به سوی بزرگ کنیزان من مشاهده کنید که چگونه از ترس اعضا و جوارحش از هم گسیخته شده و با تمام وجود و حضور قلب به عبادت مشغول است بعد خطاب به فرشتگان فرمود : من شما را شاهد می گیرم که شیعیان او را در قیامت از آتش جهنم در امان قرار می دهم و بدنشان را بر آن حرام می گردانم .

 

 از فاطمه (س) اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هر کس که در او محبت زهرا (س) نیست

علامه اگر هست ، سلامش نکنید

 

بعد از رحلت پدر بزرگوارش در حالی که کتک خورده پهلویش شکسته شده بازویش ورم کرده و صورتش نیلی شده بود باز نماز را نشسته به جا می آورد

با پیکر زار و خسته می خواند نماز

از جور عدو نشسته می خواند نماز

تا عرضه کند درستی راهش را

با دست و دل شکسته می خواند نماز

در قیامت نماز حضرت فاطمه (س) میزان سنجش برای نماز زنان مسلمان است در آنجا نماز زنان مسلمان را با نماز زهرای اطهر (س) مقایسه کرده و وزن نموده صحت و فساد آن را مشخص می کنند .

(قابل توجه مردان دل خوش ! نماز شما با نماز حضرت علی (ع) مقایسه می شود . در اهمیت دادن آن جناب به نماز همین بس که شب ها هنگام نماز از خوف خدا غش کرده و روی زمین می افتاد . مردم خیال می کردند از دنیا رفته است . می آمدند خدمت حضرت فاطمه و به او تسلیت می گفتند ! فاطمه سوال می کرد در چه حالی علی از دنیا رفته است ؟

عرض می کردند : در حال نماز

می فرمود : آن حضرت از دنیا نرفته بلکه از خوف خدا غش کرده است .  )

منبع : کتاب نقش نماز در شخصیت جوانان

آخرین خطبه ی رسول خدا (ص)

سلام . این رو گذاشتم که فاصله ای بیافته بین موضوع قبلی ( قرآن ) که راجع بهش صحبت شد و موضوع بعدی که می خواهم راجع به آن بنویسم . موضوع بعدی بعد از دهم ماه محرم شروع می شود و هر ماه یک مطلب راجع به آن می نویسم . (روال کار را تغییر کوچولویی دادم تا بتوانیم به خوبی روی موضوعات مطرح شده مانور دهیم .) و اما مطلب امروز : 

آخرین خطبه ی رسول خد ا(ص)

ابن عباس روایت کرده است که رسول خدا (ص) چند روز قبل از وفاتش خطبه ای خواند و در آن ، مردم را چنان موعظه نمود که اشک ها روان و دلها ترسان گشت و بدنها لرزید و درون تکان خورد ...

اینک فرازهایی از آن خطبه را در اینجا می آوریم :

... هر کس با زنی که بر او حرام است از پشت یا با مردی یا با پسری نزدیکی کند ، خداوند متعال در روز قیامت او را با بویی که از بوی مردار گندیده تر است ، محشور فرماید ، به گونه ای که همه ی مردم از بوی بد او در رنج باشند تا اینکه به دوزخ رود ...

 

و هرکس به خانه ی همسایه سرک کشد و سپس به عورت مردی یا موی زنی یا چیزی از بدن او نگاه کند بر خداوند سزاوار است که او را به دوزخ برد و با منافقین ، آنهای که در دنیا به دنبال جستجوی عیوب مردم بودند ، همدم سازد ، و از دنیا بیرون نرود تا اینکه خداوند او را رسوا و مفتضح کند ، و در قیامت عورت یا عیوب او را برای مردم آشکار نماید . 

 

و هر کس بر زنی یا کنیزی از راه حرام دسترسی پیدا کند و از ترس خدا مرتکب حرام نشود و زن را رها کند ، خداوند عزوجل آتش را بر او حرام گرداند و از فزع و هول بزرگ قیامت او را ایمن دارد و به بهشتش داخل سازد ولی اگر با او مرتکب حرام شد ، خداوند بهشت را بر او حرام کند و به دوزخش فرستد .

و هر کس با زن نا محرمی دست دهد روز قیامت دست غل (و زنجیر ) شده به گردن محشور می شود ، سپس امر شود او را به آتش برند

 

و هر کس با زنی نامحرم شوخی و مزاح و عشقبازی کند به هر کلمه ای که با او در دنیا گفتگو کرده هزار سال او را در آتش دوزخ زندانی کنند و آن زن اگر خود را به رضا در اختیار وی قرار دهد و مرد او را در آغوش کشد ، یا ببوسد ، یا به او نزدیکی کند یا اینکه شوخی کند تا آنکه مرد با او در آمیزد ، بر آن زن همان گناه و کیفر باشد که بر مرد است و چنانچه زن راضی نباشد و مرد به زور با او به نحوی آمیزش کند ، گناه هر دو بر مرد است و دو عقوبت و کیفر خواهد دید .

 

و هر زنی که شوهرش را آزار دهد ، خداوند نماز و کارهای نیک او را قبول نمی کند اگر چه تمام روزها، روزه بگیرد و شبها به عبادت بپردازد و بندگانی را از قید بندگی آزاد نماید و اموالی را در راه خدا انفاق کند و آن زن نخستین کسی باشد که داخل دوزخ شود ، مگر اینکه آن مرد را از خود راضی و خشنود سازد و او را یاری کند . سپس رسول خدا (ص ) فرمود : بر مرد نیز همین بار گناه و عذاب خوهد بود اگر همسر خود را اذیت نماید یا به او ستم نماید .

 

و هر کس به مرد یا زن پاکدامنی تهمت زند ، خداوند اعمال نیک او را حبط کند ( باطل نموده ، بی اجر و نتیجه گذارد ) و هفتاد هزار فرشته در روز قیامت از پیش رو و پشت سر ، او را تازیانه زنند و مارها و عقربها بدن او را بگزند ، سپس امر شود او را به آتش برند .

 

و هرکس بر همسر خود دائمی سختگیری کند تا جایی که او ( برای خلاص کردن خود ) حاضر شود مالی دهد یا مهر خود را ببخشد ، خداوند در کیفر او جز به آتش دوزخ رضا ندهد ، زیرا خداوند درباره ی زن و ( حقوق ) او به خشم آید همچنانکه درباره ی یتیم غضب می کند .

 

و هر کس زن و مردی را از راه حرام به هم رساند ، پروردگار سبحان بهشت را بر او حرام گرداند ، و جایگاهش دوزخ خواهد بود ، و این سرنوشت بدی است برای او ، و در این دنیا پیوسته مورد خشم پروردگار است تا جان دهد .

 

و هرکس زنی را بر مردی وصف کند و زیبایی او را چندان نزد وی بستاید که آن مرد را فریفته ی آن زن گرداند تا از او به حرام کام گیرد از دنیا نرود تا اینکه خداوند بر او خشم گیرد ، و هرکس مورد غضب الهی واقع شود آسمانهای هفتگانه و زمین های هفتگانه همه بر او خشم گیرند ، و گناهش همانند کسی است که خود را به حرام ، به وصال آن زن رسانده است . پرسیدند : یا رسول الله اگر آن زن و مرد توبه کنند و خود را اصلاح نمایند باز بر آن شخص وصف کننده گناهی است ؟

فرمود : خداوند متعال توبه ی آن دو را می پذیرد ، ولی توبه ی آن شخص که ایشان را به فتنه انداخته و سبب این ماجرا شده است را نخواهد پذیرفت .

 

و هرکس با زن شوهرداری همبستر شود ، ازعورت آن دو در روز قیامت چرک و خونی بیرون ریزد که بیابانی را که 500 سال راه مسافت دارد را پر کند ، و همه ی اهل آتش و جهنمیان از بوی تعفن و گند آن به عذاب آیند ، و عذاب آن دو نفر از همه سخت تر باشد .

 

و هر کس با زنی باشد نا موافق که با او نسازد ، و به آن رزق و روزی که خداوند نصیبشان کرده قناعت نکند ، و بر مرد سخت گیرد ، و چیزی را که در قدرت او نیست بر او تحمیل کند ، خداوند از آن زن مادامی که این چنین است هیچ کار نیکی که به آن مانع از حرارت آتششود نخواهد پذیرفت ، و همواره غضب خداوند بر اوست تا وقتی که چنین باشد .

 

و هر کس در امر ازدواج زن و مردی میانجی شود و بکوشد که آندو از راه حلال به هم برسند ( و علاقه ی زناشویی میانشان برقرار سازد ) ، خداوند هزار حور بهشتی که هر کدام در قصری از در( مروارید ) و یاقوت باشند به وی همسری عطا فرماید ، و نیز به هر گامی که در این راه برداشته یا هر سخنی که گفته است عمل یکسال که شبهای آن را به نماز و نیایش و روزهای آن را به روزه سر کرده باشد پاداش خوهد داشت .

 

و هر کس برای جدایی و تفرقه بین دو همسر حلال اقدامی بکند ، خشم و لعنت خداوند بر اوست هم در این جهان و هم در آخرت ، و بر خداوند حق است که او را با هزار پاره سنگ آتشین سنگسار کند .

و هر کس برای ایجاد بی مهری میان دو همسر و کاستن علاقه و دوستی آنها به یکدیگر ، گامی بردارد اگر چه کارشان به جدایی و طلاق نرسد ، در دنیا و آخرت مورد خشم و لعنت خداست و پروردگار او را از نظر رحمتش محروم خواهد ساخت .

( عقاب الاعمال مترجم صفحه ی 646 و 669 )

هماهنگی در قرآن

هماهنگی در قرآن

... هر انسان عاقل مطلع و با تجربه به خوبی می داند کسی که بر پایه دروغ و افترا تشریع و قانون گذاری کند و یا سخن گوید قهرا در سخنان و قوانین وی تضاد ها و تناقض هایی دیده می شود ...

آری هر انسان دروغگو خواه نا خواه در تناقض گویی و اختلاف در گفتار قرار خواهد گرفت . و هیچگونه راه فراری از آن نخواهد داشت زیرا اقتضای طبیعت بشر نیز همین است بطوریکه در مثل آمده و گفته اند که :« دروغگو حافظه ندارد » اما قرآن مجید که بر شئون مختلف بشر متعرض گردیده و در تمام شئون نیز به طور وسیع و دامنه دار سخن گفته است با این حال کوچکترین اختلاف و تناقض گویی در آن وجود ندارد

در موضوع خداشناسی بحث کرده مسئله نبوت را پیش کشیده ، درباره ی سیاست و اداره کردن مدن و اجتماعات ، در مسائل اخلاقی و در تمام شئون زندگی قانون گذاری نموده است و به امور دیگر نیز مانند علم هیئت ، تاریخ و قوانین جنگ و صلح وارد گردیده ، موجودات آسمانی و زمینی را از قبیل ملائکه و ستارگان ، بادها ، دریاها ، نباتات ، حیوانات و انسان توصیف کرده است و مقالهای گوناگون آورده ، مناظر هولناک قیامت را بازگو نموده و از هر بابی سخن گفته است ولی با این اوصاف کوچکترین تضاد و تناقضی در میان گفتار ، تشریعات و نظریات آن دیده نشده است و در سر تاسر این مسیر از دایره ی عقل و خرد بدور نرفته است . ..

اگر بدین نکته نیز توجه شود که آیات قرآن یکدفعه نازل نگردیده بلکه در مدت بیست و سه سال تدریجا و طبق پیش آمدها و حوادث گوناگون نازل شده است این حقیقت بیشتر روشن خواهد گردید که قرآن از ناحیه ی خداوند بزرگ فرود آمده و از قدرت بشر خارج می باشد زیرا اقتضای طبع  زمان و فاصله های طولانی این بود که وقتی این آیات در یکجا جمع گردید در میان آنها عدم هماهنگی و اختلاف دیده شود . ولی می بینیم که قرآن در هر دو صورت اعجاز خود را حفظ کرده است ...

خود قرآن نیز باین خصوصیت و امتیاز اشاره می کند آنجا که می گوید :

چرا در قرآن دقت و تدبر نمی کنند که اگر از ناحیه ی غیر خدا بود تناقض و اختلاف فراوانی در آن پیدا می نمودند  (سوره نسا )

این آیه شرفه انسان را به یک موضوع فطری و وجدانی رهبری می کند که : هر کس در ادعا و گفتار خویش بر کذب و دروغ متکی باشد در نظریاتش اختلاف و در بیانش تناقض ظاهر و آشکار خواهد گردید ولی این اختلاف و تناقض در کتاب آسمانی (قرآن ) وجود ندارد پس ساخته و پرداخته فکر بشر نبوده و بر پایه ی دروغ و افترا قرار نگرفته است ....

 اگر شما کتب عهدین را که آسمانی قلمداد شده اند بدقت مطالعه کنید تناقضات و اختلافات فراوان را که در آنها دیده می شود کاملا بررسی نمایید این حقیقت برای شما روشنتر خواهد گردید و حق و باطل خود را نمایان خواهد ساخت .

اینک قسمتی از تناقضات انجیل را بررسی می کنیم :

1-      در انجیل لوقا آمده است که مسیح گفت « هرکس با من نباشد او مخالف من است » ولی در جای دیگری از همان انجیل نقیض آنرا می خوانیم که مسیح گفت : « هر کس مخالف ما نباشد او با ما است »

2-      در اناجل می خوانیم که وقتی مسیح را معلم صالح خطاب نمودند گفت : « چرا صالح ؟ بجز خدا صالحی وجود ندارد » ولی در جایی دیگر اناجیل درست عکس آن را می خوانیم که مسیح گفت :« منم نگهبان صالح » و باز گفت : « اما من همان نگهبان صالحم »

3-      در انجیل متی آمده است آن دو نفر دزد که با مسیح به دار آویخته شدند هر دو مسیح را سرزنش می نمودند و نیش زبان می زدند و در انجیل دیگر درست ضد آن گفتار آمده است که : یکی از آن دو مجرم به مسیح گفت تو اگر مسیح هستی هم خود و هم ما را از چوبه ی دار برهان و مجرم دوم گفت : تو از خدا و مجازات وی نمی ترسی که مسیح را سرزنش می کنی ؟

4-      و در انجیل یوحنا چنین آمده است که اگر من به نفع خودم شهادت دهم شهادتم درست نخواهد بود . ولی در همین انجیل آمده است که عیسی گفت : اگر من به نفع خودم شهادت دهم شهادتم درست است .

 اینها نمونه مختصری از اختلافات و تناقض هایی است که در انجیل ها با آن حجم کوچک و صفحات کمی که دارد مشاهده می شود و همین نمونه ها می تواند برای افراد حقیقت جو و دور از تعصب و عناد ، یک راهنمای خوب و روشنگری بوده باشد 

منبع : شناخت قرآن