اشعار
آدم
اگر می گفت سعدی ، آدمیت
نشانش بر لباس آدمی نیست
نمی دانست نسلی خواهد آمد
که حتی در لباس آدمی نیست
تمام ریشه ها خشکیده اینجا
همه اندیشه ها از یاد رفته است
به این نسلی که در راه است سوگند
که نسل آدمی بر باد رفته است
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش را بر دلق دوخت
قدر خود را نشناخت مسکین آدمی
از زیادی آمد و شد در کمی
با توجه به آ یه ی : لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم. ثم رددناه اسفل السافلین
تو شاه جواهر ناسوتی
خورشید مظاهر لاهوتی
تا کی زعلایق جسمانی
در بند بیعت تن مانی
میان دو خر بهر جو جنگ شد
لگد زد یکی دیگری لنگ شد
برآشفت از زخم و گفتا همی
که حقا تو خر نیستی آدمی
سزا نیست خر خوانمت زانکه خر
نیازارد انباز خود چون بشر
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۳۸۶ ساعت 23:58 توسط صمصامی
|
بت در بغل و به سجده پیشانی ما